رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۸۰
که با ترس به عقب هلش دادم اما با
دیدن محدثه دستمو روي قلبم گذاشتم و نفس
آسودهاي کشیدم.
دست به سینه بهمون نزدیک شد.
-گفتم تا حالا استاد کشتت نگو که داشتید عشق
بازي می کردید!
نگاه تندي بهش انداختم.
قبل از اینکه حرفی بزنم مهرداد گفت: میبرمتون خونه.
بعد بدون اینکه بذاره حرفی بزنیم رفت.
محدثه با حرص نگاهم کرد.
_این از کجا پیداش شد؟ انگار بوي صحبت کردن تو با پسرا به دماغش میخوره! اه، اینم شوهره تو پیدا
کردي؟ عصبی و غیرتی بیشعور.
چرخید و از پشت دیوار به اون طرف رفت که پوفی
کشیدم و به دیوار تکیه دادم.
آخ خدا، آخرش از دست همشون سر به بیابون می
ذارم.
کیفمو روي شونم انداختم و از راهرو و پشت دیوار
بیرون اومدم.
با چیزي که دیدم زیر لب نالیدم: اي خدا!
با حالت زار به سمتشون رفتم.
نیما وسط مهرداد و ایمان بود و اخمهاي هردوشونم
شدید به هم گره خورده بود اما انگار نیما از بحث و
دعوا کردنشون لذت میبرد.
محدثه و عطیه رو دیدم که بیخیال اونها بازي می
کردند!
عجب آدمهایینا!
بهشون که نزدیک شدم صداي مهرداد رو شنیدم.
-باور نمیکنی از خودش بپرس.
نیما نیشخندي زد.
-زنته؟ پس چرا کسی خبر نداره؟
ایمان پوزخندي زد.
بهشون رسیدم که نگاه هر سه تاشون بهم خورد.
ایمان با اخم گفت: مهرداد چی میگه؟
با تعجب گفتم: مهرداد؟!
نیما: اوه پس تو نمیدونی! محض اطلاعات بگم که
ایمان پسر پسر دایی باباي مهرداد.
یعنی چشمهام گردتر از این نمیشدند!
مهرداد سوئیجو به سمتم گرفت و جدي گفت: برید
تو ماشین تا بیام.
سوئیچو ازش گرفتم و با اخم گفتم: تا خودت نیاي
من هیچ جا نمیرم.
ایمان: چیزي درموردش نگفته بودي! نگفتی ازدواج کردي!
تو لحنش دلخوري موج میزد.
-رسمی که نیست.
مهرداد نگاه تندي بهم انداخت که لبمو گزیدم.
نیما با ابروهاي بالا رفته خندید.
_اوه، پس صیغشی، چرا؟ تو رمانهایی که خواهرم برام تعریف میکرد میگفت دختره بخاطر بیپولی
صیغهی استادش میشه.
عصبی گفتم: حرف دهنتو بفهمها!
مهرداد با اخمهاي درهم مچمو گرفت و درمقابل نگاه
متعجب ایمان به سمتی کشیدم اما نتونستم حرصمو
از اون نیماي غزمیت خالی کنم که مچمو آزاد کردم.
و به سمتش رفتم.
کیفمو محکم تو سرش کوبیدم و باز به سمت
مهردادي که با تعجب نگاهم میکرد رفتم.
صداي خندون نیما بیشتر عصبیم کرد.
-تو دیگه کی هستی بخدا؟
با اخم رو به مهرداد گفتم: چیه؟ زدم دلم خنک شه.
پوفی کشید و به سمت در رفت.
-من آخرش از دست تو دق میکنم.
-دقیقا من باید این حرفو بهت بگم.
به اون دوتا نگاه کردم که دیدم دارند میان.
به سمت در رفتم و زیرلب گفتم: امشبم که زهرمارم
شد!
****
همین که عطیه و محدثه توي آپارتمان رفتند و
مهرداد دور زد بازم لب به غر زدن باز کردم.
-حالا واجب بود بري بگی من زنتم؟!
دیدگاه ها (۱۴)

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۷_ من وقت این کارا رو ندارم، دیر اومدم...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۸شاهین دود قلیون رو بیرون داد و گفت : ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۹لبمو گزیدم و به دنبال یه جاي خلوت...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۸با فکري که به ذهنم رسید لبخند مرم...

همیشگی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط