کاش بیدارم کنی تا خواب شیرینت شوم

کاش بیدارم کنی تا خواب شیرینت شوم
دردهایت را بگو بگذار تسکینت شوم
عمر دست اوست اما جان تو جان من است
با تو پیمانی که بستم ذوق پنهان من است
عصر زمستون تو را،صبح بهاری می کنم
زندگی را باز در جان تو جاری می کنم
کاش بیدارم کنی تا خواب شیرینت شوم
دردهایت را بگو بگذار تسکینت شوم
دیدگاه ها (۱۴)

اسماء کمی خلاصه بینداز بسترشتصویر فاطمه که غم جا شدن نداشتمی...

بر زانوی تنهایی ام دارم سرت رابا گریه می بینم غروب آخرت رامن...

دلم تنگ است و من خاموشم امشبلباس غم شده تن پوشم امشببه جاى ش...

کوچه ها را شبانه می گشتمبا دو چشمی که تشنه ی او بودبا دو پای...

بگذار در نگاهِ تو باران شوم به #شوقدردت بغل گرفته پریشان شوم...

می‌گویند مردها گریه نمی‌کنند...کاش یک‌بار جای من بودند؛جای پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط