Psycho

★Psycho....
بدون توجه به داد و بیداد های دوست پسرش مشغول نوازش کردن سگش که روی پاهاش از ترس نسسته بود شد .
این سومین دعواشون داخل یک روز بود . البته برای دختر یه روتین محسوب میشد . اینبار هم در مقابل داد زدناش سکوت کرد و چیزی نمیگفت .
_هی ... با توام .... اصلا به حرفام گوش میدی؟
سرشو بالا اورد و با چشمای بی حسی به چشمای عصبی دوست پسرش خیره شد .... لعنتی ..... از نظر پسر ، دوست دخترش مثل یه بچه گربۀ معصوم نگاش میکرد .... دست خودش نبود .... سر هرچیزی دعوا راه مینداخت و عصبی میشد نه تنها با دوست دخترش بلکه با دوستاش هم همین رفتارو داشت .
+ببخشید...
بازم اون کلمه ی لعنتی .... اون کلمه از زبون تنها عشقش باعث میشد بعد اونهمه دعوا و نیش و کنایه هاش به غلط کردن بیوفته و توی آتیشِ ذهنش بسوزه ... در صورتی که میدونست اون دختر بی تقصیره اما همیشه اول اون معذرت خواهی میکرد .
شنیدن اون یک کلمه باعث شد عصبانیتش بیشتر بشه و با پرت کردن گلدون روی میز سعی بکنه خودشو آروم کنه .
+ج...جیسونگ
سریع از جاش بلند شد و همین حرکتش باعث شد سگ از ترس از پاهاش به پایین بره و به جای دیگه ای از خونه پناه ببره . دستای خونی پسر رو توی دستاش گرفت و سریع به سمت جعبهٔ کمک‌های اولیه رفت و شروع به ضدعفونی کردن دستش کرد .
همزمان با تمیز کردن بریدگی دستش اشکاش بی صدا از چشمای مرواریدیش سرازیر میشد و روی دستای زخمی پسر روبه روش ریخته میشد و بیشتر زخمش رو میسوزوند .
میدونست .... میدونست که تقصیر اون نیست و همه‌چی زیر سر علاقه‌ی رفیقش به دوست دخترشِ ... اما چیکار میتونست بکنه؟ نمیتونست تا آخر عمر دختر رو زندانی کنه تا فقط چشماش بتونه اونو ببینه . چندباری همچین نقشه ای به ذهن سایکوش رسیده بود اما نمیخواست ... شایدم... نمیتونست ....
با دیدن یواشکی اشک ریختنای دختر نفساش تندتر شد و دختر رو بلند کرد و به دیوار کوبوند و دستشو زیر گلوش فشار داد میتونست ناخونای دختر که روی دستش کشیده میشه و واسه نفس کشیدن تقلا میکنه حس کنه .
_چند بار بهت گفتم ؟ هوم؟ چند بار بهت گفتم که جلوی چشمای من اشک نریز و گریه نکن ؟؟؟
+ج..جی..سونگ...ل..لطفا....و...ولم ک...ن
دستشو از دور گلوش محکم در اورد و به جاش دور مچش اونو محکم کرد و اونو به سمت اتاق کشون کشون میبرد . با باز کردن در اتاق محکم اونو روی تخت پرتاب مرد و شروع به قفل کردن در کرد .
میدونست الان میخواد باهاش چیکار بکنه و اگه مخالفتی میکرد قطعا بیشتر عذابش میداد . با دیدنش که به سمت برگشت ترسید و عقب رفت تا اینکه به تاج تخت برخورد کرد . پسر روبه‌روش با پورخندی بهش خیره شد و به سمت دستبندایی که فقط اینجور مواقع ازش استفاده میکرد رفت و دوباره به سمتش برگشت و مچ هردو دستش رو به دو ور تخت وصل کرد . با زانو روی تخت ایستاد و مشغول در اوردن تیشرت مشکیش شد و به پایین تخت تیشرت رو پرتاب کرد .
دوباره سمتش خم شد اروم دم گوشش زمزمه کرد
_امشبم مثل شبای دیگه قراره درد بکشی تا .... بتونی سر عقل بیای سوویتی ....
دیدگاه ها (۱۷)

★M family....با اخمی که داشت روی کاناپه نشسته بود و به دیوار...

+اینم من و پیشی . فقط واسه اینکه خستگیت در بره کیم ...بدون ت...

★Older??? بعد از تموم شدن اولین کلاسش وسایل به هم ریخته ی رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط