بوسه دردناک )
بوسه دردناک )
پارت ۵۳
الکس نگاهی به ساعت مچی اش انداخت دیگه باید میرفت حتی امروز قهوه صبحگاهی اش را هم نخورد ٫ بگذریم ٫ در ذهنش گفت و وارد اتاقش شد سپس باز هم وجود تهیونگ را دید که روی تخت دراز کشیده بود ولی با کفش الکس سری تکون داد سپس دست به سینه سمتش رفت حالا کنار تخت ایستاد و دست به کمر شد ٫ های ..های تهیونگ .. ٫ سری تکون داد سپس مشغول کشیدن کفش های تهیونگ شد اولی را کشید و موفق شد سپس دومی هم همچنان بعد روی تخت نشست. تا کافش اش را هم بکشد ولی محکم دستش توسط تهیونگ گرفته شد با چشم های کشیده و وسواس خیره شد ... تهیونگ در حالی که چشم بسته بود گفت ...
ته یونگ: کی بهت گفت به من دست بزنی
الکس برای لحظهای قلبش شکست درست مثل اینکه زیر پای تهیونگ لح شد ولی مقاومت نمود سپس آب دهنش را قورت داد و با جسور بودن گفت
الکس : میخواستی با کفش رو تختی را کثیف کنی
ته یونگ پلک ای رو هم برداشت سپس نگاهی به الکس انداخت و گفت
تهیونگ؛ به تو چه .. ؟
الکس باز هم سکوت کرد و نمیخواست در برابر دعوا با تهیونگ روبه رو شد . بودن حرفی از روی تخت بلند شد ولی ته یونگ محکم تر از قبل آن مچ دست لاغر و سفیدش را به دست گرفت تا حدی محکمی سمته خودش کشاند که درست روی بدن تهیونگ افتاد ... بیشتر از قبل چشم هایش کشیده و شوکه .. برعکس حالا تپش قلبش هم اضافه شد ولی تهیونگ بیحس گفت...
تهیونگ : لی الکس با چند تا دیگه بودی ها .
الکس چندین بار گیچ پلک زد و اصلا متوجه حرف تهیونگ نمیشد سپس ابرو هایش تو هم رفت و پرسید ....
الکس ؛ چی داری میگی تو
تهیونگ: واضح میگم با کسی رابطهای داری .. درسته ...
الکس حالا متوجه شد که تهیونگ چه تهمتی بهش زده و به شدت به غرورش بر خورد با کمی لحن عصبی بیان کرد
الکس : من همچین آدمی نیستم بعدشم این کاره زشتیه که به کسی تهمت بزنید .... تهیونگ به شدت عصبی چنگی به پهلو های الکس زد سپس با داد گفت .... تهیونگ: برای من الکس حرف نزن
پارت ۵۳
الکس نگاهی به ساعت مچی اش انداخت دیگه باید میرفت حتی امروز قهوه صبحگاهی اش را هم نخورد ٫ بگذریم ٫ در ذهنش گفت و وارد اتاقش شد سپس باز هم وجود تهیونگ را دید که روی تخت دراز کشیده بود ولی با کفش الکس سری تکون داد سپس دست به سینه سمتش رفت حالا کنار تخت ایستاد و دست به کمر شد ٫ های ..های تهیونگ .. ٫ سری تکون داد سپس مشغول کشیدن کفش های تهیونگ شد اولی را کشید و موفق شد سپس دومی هم همچنان بعد روی تخت نشست. تا کافش اش را هم بکشد ولی محکم دستش توسط تهیونگ گرفته شد با چشم های کشیده و وسواس خیره شد ... تهیونگ در حالی که چشم بسته بود گفت ...
ته یونگ: کی بهت گفت به من دست بزنی
الکس برای لحظهای قلبش شکست درست مثل اینکه زیر پای تهیونگ لح شد ولی مقاومت نمود سپس آب دهنش را قورت داد و با جسور بودن گفت
الکس : میخواستی با کفش رو تختی را کثیف کنی
ته یونگ پلک ای رو هم برداشت سپس نگاهی به الکس انداخت و گفت
تهیونگ؛ به تو چه .. ؟
الکس باز هم سکوت کرد و نمیخواست در برابر دعوا با تهیونگ روبه رو شد . بودن حرفی از روی تخت بلند شد ولی ته یونگ محکم تر از قبل آن مچ دست لاغر و سفیدش را به دست گرفت تا حدی محکمی سمته خودش کشاند که درست روی بدن تهیونگ افتاد ... بیشتر از قبل چشم هایش کشیده و شوکه .. برعکس حالا تپش قلبش هم اضافه شد ولی تهیونگ بیحس گفت...
تهیونگ : لی الکس با چند تا دیگه بودی ها .
الکس چندین بار گیچ پلک زد و اصلا متوجه حرف تهیونگ نمیشد سپس ابرو هایش تو هم رفت و پرسید ....
الکس ؛ چی داری میگی تو
تهیونگ: واضح میگم با کسی رابطهای داری .. درسته ...
الکس حالا متوجه شد که تهیونگ چه تهمتی بهش زده و به شدت به غرورش بر خورد با کمی لحن عصبی بیان کرد
الکس : من همچین آدمی نیستم بعدشم این کاره زشتیه که به کسی تهمت بزنید .... تهیونگ به شدت عصبی چنگی به پهلو های الکس زد سپس با داد گفت .... تهیونگ: برای من الکس حرف نزن
- ۱۵.۹k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط