اسم : داستان الهه یخ
اسم : داستان الهه یخ
#پارت چهارم
توی یه روز دو تا اتفاق افتاد
دو تا اتفاقی که شاید خوشایند نباشه
به دنیا اومدن دو قلو های سالم فرانسیس
و مرگی که دنبال آیهان اومد
همه بچه ها فکر میکرد که پدرشون از قصد ولشون کرده ..ولی فرانسیس نمیتونست بهشون بگه که چه بلایی سر پدرشون اومده
اون بیشتر نگران بچه بود که موهای سفید داشت و پوست رنگ پریده و سردی داشت
اون بچه روی کتف چپش با خط خاصی چیزی نوشته شده بود
ولی فرانسیس نمیتونست اونو بخونه
برای همین بعد از مرخص شدنش از بیمارستان به جنگل میره تا ارباب جنگلی رو ببینه
با ظاهر شدن اباب جنگلی فرانسیس قضیه رو توضیح و تاریف میکنه
ولی حرفی از آیهان نمیزنه ( ارباب جنگلی هم همینطور )
ارباب جنگلی بچه که علامت رو داشت بقل میکنه و شروع میکنه به ترجمه کردن اون مهر
ارباب جنگلی خیلی آروم زمزمه کرد « چاچر ... »
فرانسیس « چیز بدیه ؟»
جواب داد « نه این یه اسم که برای این بچه انتخواب شده »
{چاچر .. به معنای سنگ ... جایگزین ...الهه یخ }
آره ... اون روز اله یخ جدید به دنیا اومد همون کسی که قراره در بارش بیشتر بفهمیم ...
.
.
چند سال بعد
(لاله و چاچر ) لاله همون دختری که زود به دنیا اومد ولی الان در سلامت کامل بود
و اون پسری که الان رنگپموهاش به آبی میزد و تغییر رنگ داده بود
و چشم های آبی براقی به دست آورده بود
اونا دیگه کلاس اول رو تموم کرده بودن و زمان خودشون رو در ماه های تابستان سپری میکردن
ولی وضعیت برای چاچر غیر عادی بود
کلاس اول خیلی زجر آور براش تموم شد
یه مشت بچه که توی کلاس اول چندین بار تجدید شده بودن و سنشون بیشتر بود به بقیه کلاس اولی ها زور میگفتن
مخصوصا چاچر که رنگ مو غیر عادی و هیکل کوچک و ضعیفی داشت
یک پسر به نام جک که توی کل مدرسه شر تر از اون پیدا نمیشد همیشه با رفقای دیگش به بقیه زور میگفتن
یه خاطره از اون دوران تعریف میکنم :
یه روز مثل همیشه مدرسه با صدای بازی دختر ها و دعوا های کودکانه پسر ها اغاز شده بود
چاچر روی یه نیمکت نشسته بود و به بقیه نگاه میکرد .. هنوز بعد از دو ماه نتوانسته بود دوست پیدا کنه
توی فکر بود که با صدای ملچ مولوجی لاله به خودش اومد
لاله با ذوق به بچه ها نگاه میکرد
بقیه دختر ها از لاله میترسیدند همون قدر که از چاچر میترسیدن
لاله موهاش رو مثل همیشه خرگوشی بسته بود چشم های بنفش تیره اش توی نور خورشید برق میزد
چاچر با لبخند بهش نگاه میکرد
زنگ کلاس به صدا در میاد
همون جور چاچر و لاله داشتم به سمت کلاس میرفتن
جک و دوستاش به سمت اونا رفتن
جک موهای لاله رو گرفت و گفت « اینجا یه خرگوش بنفش داریم »
چاچر جک رو حل میده ولی زورش انقدر زیاد نبود
جک کتف های چاچر رو محکم میگیره و میندازدش روی زمین و کمر چاچر محکم به زمین خورد
جک روی شکم چاچر نشست و دستاشو گرفت
جک« جوجه رنگی شجاع شده ؟! »
مشت جک محکم توی صورت چاچر میخوره
جک که داشت لذت میبرد رفت تا مشت دوم رو بزنه که ناظم دست جک رو از پشت گرفت و بلند کرد و به دفتر مدیر برد
لاله هم به چاچر کمک کرد تا بلند بشه و اونا هم به دفتر رفتن
توی دفتر مدیر جک میخواست تقصیر همه کار ها رو بندازه کردن چاچر ،مدیر هم نمیزاشت چاچر و لاله حقیقت رو بگن و حرف جک رو قبول کرد
مامان چاچر به مدرسه اومد چاچر و لاله پشت در اتاق مدیر وایساده بودن
زیر چشم چاچر کبود شده بود و چشم چپش با زور باز میشد
این اتفاق هر چند هفته یه بار پیش میومد
چاچر سعی میکرد باهاش کنار بیاد ولی درد رو نمیتونست نادیده بگیره
وقتی جایی از بدنش کبود یا زخمی میشد نشون نمیداد و مخفی میکرد و توی تنهایی از شدت درد گریه میکرد
همیشه قایم میشد و نمیخواست کسی رو نگران خودش بکنه
جک سال ها و سال ها سر چاچر کرم میریختن و کسی جلوشون رو نمیگرفت
تا روزی که بلاخره زبونش از سکوت خسته شد
یه روز وصت حیات مدرسه ... و مشت های خونی چاچر
اون کلاس سوم بود ، مشت هاش میلرزید ولی انتقامش رو گرفته بود
جک اون روز میخواست با زور لاله رو با خودش همراه کنه ولی لاله نزاشته بود برای همین هم جک روی لاله دست بلند کرده بود
چاچر هم که عصبانی شده بود هم جک رو هم دوستاشو کتک زد
وقتی اون دو نفر رو به دفتر بردن جک از ترس اینکه باز بگه کار چاچر بوده این بار گفت من شروع کردم
ولی چاچر گفت « نه ... من زدم ... همشون من زدم ... » لبخندش شیطانی گوشه لب چاچر به وجود اومد
همون لبخندی که جک رو وادار کرد به خوب بودن
از اون روز دیگه جک به کسی زور نگفت کسی رو خفت نکرد و کتک نزد
ولی چاچر از دید بچه های مدرسه یه تهدید به حساب میومد
...
ولی دوران مدرسه ناچیز ترین نکته بود که چاچر گذروند
...
چاچر از نیروی درونی خودش هنوز اطلاع نداشت
ولی یه روز گوی یخ دست به کار شد ...
#پارت چهارم
توی یه روز دو تا اتفاق افتاد
دو تا اتفاقی که شاید خوشایند نباشه
به دنیا اومدن دو قلو های سالم فرانسیس
و مرگی که دنبال آیهان اومد
همه بچه ها فکر میکرد که پدرشون از قصد ولشون کرده ..ولی فرانسیس نمیتونست بهشون بگه که چه بلایی سر پدرشون اومده
اون بیشتر نگران بچه بود که موهای سفید داشت و پوست رنگ پریده و سردی داشت
اون بچه روی کتف چپش با خط خاصی چیزی نوشته شده بود
ولی فرانسیس نمیتونست اونو بخونه
برای همین بعد از مرخص شدنش از بیمارستان به جنگل میره تا ارباب جنگلی رو ببینه
با ظاهر شدن اباب جنگلی فرانسیس قضیه رو توضیح و تاریف میکنه
ولی حرفی از آیهان نمیزنه ( ارباب جنگلی هم همینطور )
ارباب جنگلی بچه که علامت رو داشت بقل میکنه و شروع میکنه به ترجمه کردن اون مهر
ارباب جنگلی خیلی آروم زمزمه کرد « چاچر ... »
فرانسیس « چیز بدیه ؟»
جواب داد « نه این یه اسم که برای این بچه انتخواب شده »
{چاچر .. به معنای سنگ ... جایگزین ...الهه یخ }
آره ... اون روز اله یخ جدید به دنیا اومد همون کسی که قراره در بارش بیشتر بفهمیم ...
.
.
چند سال بعد
(لاله و چاچر ) لاله همون دختری که زود به دنیا اومد ولی الان در سلامت کامل بود
و اون پسری که الان رنگپموهاش به آبی میزد و تغییر رنگ داده بود
و چشم های آبی براقی به دست آورده بود
اونا دیگه کلاس اول رو تموم کرده بودن و زمان خودشون رو در ماه های تابستان سپری میکردن
ولی وضعیت برای چاچر غیر عادی بود
کلاس اول خیلی زجر آور براش تموم شد
یه مشت بچه که توی کلاس اول چندین بار تجدید شده بودن و سنشون بیشتر بود به بقیه کلاس اولی ها زور میگفتن
مخصوصا چاچر که رنگ مو غیر عادی و هیکل کوچک و ضعیفی داشت
یک پسر به نام جک که توی کل مدرسه شر تر از اون پیدا نمیشد همیشه با رفقای دیگش به بقیه زور میگفتن
یه خاطره از اون دوران تعریف میکنم :
یه روز مثل همیشه مدرسه با صدای بازی دختر ها و دعوا های کودکانه پسر ها اغاز شده بود
چاچر روی یه نیمکت نشسته بود و به بقیه نگاه میکرد .. هنوز بعد از دو ماه نتوانسته بود دوست پیدا کنه
توی فکر بود که با صدای ملچ مولوجی لاله به خودش اومد
لاله با ذوق به بچه ها نگاه میکرد
بقیه دختر ها از لاله میترسیدند همون قدر که از چاچر میترسیدن
لاله موهاش رو مثل همیشه خرگوشی بسته بود چشم های بنفش تیره اش توی نور خورشید برق میزد
چاچر با لبخند بهش نگاه میکرد
زنگ کلاس به صدا در میاد
همون جور چاچر و لاله داشتم به سمت کلاس میرفتن
جک و دوستاش به سمت اونا رفتن
جک موهای لاله رو گرفت و گفت « اینجا یه خرگوش بنفش داریم »
چاچر جک رو حل میده ولی زورش انقدر زیاد نبود
جک کتف های چاچر رو محکم میگیره و میندازدش روی زمین و کمر چاچر محکم به زمین خورد
جک روی شکم چاچر نشست و دستاشو گرفت
جک« جوجه رنگی شجاع شده ؟! »
مشت جک محکم توی صورت چاچر میخوره
جک که داشت لذت میبرد رفت تا مشت دوم رو بزنه که ناظم دست جک رو از پشت گرفت و بلند کرد و به دفتر مدیر برد
لاله هم به چاچر کمک کرد تا بلند بشه و اونا هم به دفتر رفتن
توی دفتر مدیر جک میخواست تقصیر همه کار ها رو بندازه کردن چاچر ،مدیر هم نمیزاشت چاچر و لاله حقیقت رو بگن و حرف جک رو قبول کرد
مامان چاچر به مدرسه اومد چاچر و لاله پشت در اتاق مدیر وایساده بودن
زیر چشم چاچر کبود شده بود و چشم چپش با زور باز میشد
این اتفاق هر چند هفته یه بار پیش میومد
چاچر سعی میکرد باهاش کنار بیاد ولی درد رو نمیتونست نادیده بگیره
وقتی جایی از بدنش کبود یا زخمی میشد نشون نمیداد و مخفی میکرد و توی تنهایی از شدت درد گریه میکرد
همیشه قایم میشد و نمیخواست کسی رو نگران خودش بکنه
جک سال ها و سال ها سر چاچر کرم میریختن و کسی جلوشون رو نمیگرفت
تا روزی که بلاخره زبونش از سکوت خسته شد
یه روز وصت حیات مدرسه ... و مشت های خونی چاچر
اون کلاس سوم بود ، مشت هاش میلرزید ولی انتقامش رو گرفته بود
جک اون روز میخواست با زور لاله رو با خودش همراه کنه ولی لاله نزاشته بود برای همین هم جک روی لاله دست بلند کرده بود
چاچر هم که عصبانی شده بود هم جک رو هم دوستاشو کتک زد
وقتی اون دو نفر رو به دفتر بردن جک از ترس اینکه باز بگه کار چاچر بوده این بار گفت من شروع کردم
ولی چاچر گفت « نه ... من زدم ... همشون من زدم ... » لبخندش شیطانی گوشه لب چاچر به وجود اومد
همون لبخندی که جک رو وادار کرد به خوب بودن
از اون روز دیگه جک به کسی زور نگفت کسی رو خفت نکرد و کتک نزد
ولی چاچر از دید بچه های مدرسه یه تهدید به حساب میومد
...
ولی دوران مدرسه ناچیز ترین نکته بود که چاچر گذروند
...
چاچر از نیروی درونی خودش هنوز اطلاع نداشت
ولی یه روز گوی یخ دست به کار شد ...
- ۸۷
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط