عقد با رئیس مافیا
عقد با رئیس مافیا
𝒫𝒶𝓇𝓉 14
تهیونگ چند ثانیه به هانا خیره ماند.
«منظورت چیه؟»
هانا به سمت کانگ جون که روی زمین افتاده بود نگاه کرد.
«قبل از اینکه قضاوتش کنی، بدون که اون خیانت نکرده.»
ات با تعجب گفت: «پس چرا اینجاست؟»
هانا آرام جواب داد:
«چون کسی میخواست همه فکر کنن کار اون بوده.»
تهیونگ جلو رفت.
«چه کسی؟»
هانا پاکتی را از داخل کیفش بیرون آورد.
«این رو قبل از حمله پیدا کردم.»
تهیونگ پاکت را گرفت.
داخلش چند عکس بود.
عکسهایی از رفتوآمد افراد عمارت، مسیرهای امنیتی و حتی برنامههای روزانهی ات.
چهرهی تهیونگ جدیتر شد.
«این اطلاعات فقط داخل عمارت وجود داره.»
هانا سر تکان داد.
«دقیقاً.»
ات آرام پرسید:
«پس جاسوس داخل عمارته؟»
هانا جواب داد:
«بله.»
تهیونگ به اطراف نگاه کرد.
حالا دیگر به هیچکس اعتماد نداشت.
حتی به نزدیکترین افرادش.
چند دقیقه بعد، کانگ جون به هوش آمد.
تهیونگ بالای سرش ایستاده بود.
«چه اتفاقی افتاد؟»
کانگ جون سرش را گرفت.
«یادم نیست... داشتم به اتاق امنیت میرفتم که یکی از پشت سر به من حمله کرد.»
تهیونگ پرسید:
«چهرهش رو دیدی؟»
کانگ جون چشمهایش را بست و سعی کرد به خاطر بیاورد.
«نه... اما یه چیز یادمه.»
«چی؟»
«بوی عطر.»
همه ساکت شدند.
کانگ جون ادامه داد:
«یه عطر خیلی خاص... بوی یاس.»
ات ناخودآگاه به هانا نگاه کرد.
هانا متوجه نگاه او شد.
اما چیزی نگفت.#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_مافیایی
#رمان_کره_ای
#ازدواج_اجباری
#عاشقانه
#هیجانی
#تهیونگ
#کیم_تهیونگ
#BTS
#Taehyung
#KimTaehyung
#فیک
با اینکه شرط هارو نرسوندید ولی گذاشتم😥 لایک کنید اگه کامنت هم نزارید اشکال نداره
بازنشر هم کنید
𝒫𝒶𝓇𝓉 14
تهیونگ چند ثانیه به هانا خیره ماند.
«منظورت چیه؟»
هانا به سمت کانگ جون که روی زمین افتاده بود نگاه کرد.
«قبل از اینکه قضاوتش کنی، بدون که اون خیانت نکرده.»
ات با تعجب گفت: «پس چرا اینجاست؟»
هانا آرام جواب داد:
«چون کسی میخواست همه فکر کنن کار اون بوده.»
تهیونگ جلو رفت.
«چه کسی؟»
هانا پاکتی را از داخل کیفش بیرون آورد.
«این رو قبل از حمله پیدا کردم.»
تهیونگ پاکت را گرفت.
داخلش چند عکس بود.
عکسهایی از رفتوآمد افراد عمارت، مسیرهای امنیتی و حتی برنامههای روزانهی ات.
چهرهی تهیونگ جدیتر شد.
«این اطلاعات فقط داخل عمارت وجود داره.»
هانا سر تکان داد.
«دقیقاً.»
ات آرام پرسید:
«پس جاسوس داخل عمارته؟»
هانا جواب داد:
«بله.»
تهیونگ به اطراف نگاه کرد.
حالا دیگر به هیچکس اعتماد نداشت.
حتی به نزدیکترین افرادش.
چند دقیقه بعد، کانگ جون به هوش آمد.
تهیونگ بالای سرش ایستاده بود.
«چه اتفاقی افتاد؟»
کانگ جون سرش را گرفت.
«یادم نیست... داشتم به اتاق امنیت میرفتم که یکی از پشت سر به من حمله کرد.»
تهیونگ پرسید:
«چهرهش رو دیدی؟»
کانگ جون چشمهایش را بست و سعی کرد به خاطر بیاورد.
«نه... اما یه چیز یادمه.»
«چی؟»
«بوی عطر.»
همه ساکت شدند.
کانگ جون ادامه داد:
«یه عطر خیلی خاص... بوی یاس.»
ات ناخودآگاه به هانا نگاه کرد.
هانا متوجه نگاه او شد.
اما چیزی نگفت.#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_مافیایی
#رمان_کره_ای
#ازدواج_اجباری
#عاشقانه
#هیجانی
#تهیونگ
#کیم_تهیونگ
#BTS
#Taehyung
#KimTaehyung
#فیک
با اینکه شرط هارو نرسوندید ولی گذاشتم😥 لایک کنید اگه کامنت هم نزارید اشکال نداره
بازنشر هم کنید
- ۱۹۰
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط