سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل...
## ✦ در سیاهچالهیِ قصرِ اوچیها: ماهِ خشمگین و خورشیدِ گریان✦
در اعماقِ قلمروِ زیرزمینی، در تالارِ «اتاقِ خورشید»ِ قصرِ باشکوهِ اوچیها، ناروتو رویِ تختِ بزرگی از جنسِ ابریشمِ سیاه و طلایی چشم باز نکرد.
ذهنش هنوز تویِ یه خوابِ عمیق و بیصدا غرق بود، انگار که روحش هم از دردهایِ جسمش فرار کرده باشه.
دستهاش با زنجیرهایِ نقرهایِ سردی به دستههایِ تخت بسته شده بودن؛ زنجیرهایی که نورِ ضعیفِ ماه رو منعکس میکردن و انگار برایِ نگه داشتنِ یه خورشیدِ سرکش ساخته شده بودن.
ساسکه از اتاق بیرون اومد و در رو پشتِ سرش بست.
صدایِ بسته شدنِ در، مثلِ یه مُهرِ پایانی بود رویِ این صحنه.
برگشت و با ایتاچی روبرو شد که مثلِ همیشه، آروم و متین، جلوش ایستاده بود.
ساسکه میدونست که ایتاچی چی میخواد بگه؛ اون جملاتِ آشنایِ آرامشبخش، اون تلاش برایِ منطقی کردنِ یه موقعیتِ غیرمنطقی.
برای همین، سریع روش رو برگردوند و خواست که به اتاقِ خودش بره.
فقط میخواست تنها باشه.
فقط میخواست این آتیشِ خشم و درد رو تویِ سینهاش خفه کنه.
اما ایتاچی دستش رو گرفت.
یه دستِ خنک و مطمئن رویِ بازویِ داغِ ساسکه.
— «ساسوکه… من میدونم که خیلی عصبی هستی… ولی هنوز معلوم نیست ناروتو به خواستِ خودش تو رو ترک کرده باشه. شاید… شاید بهتره که قبل از هر تصمیم_»
ساسکه مثلِ فنری که فشرده شده باشه، برگشت.
چشمهاش، حالا با الگویِ «مانگکیو شارینگان» میدرخشیدن و شعلههایِ سرخِ خشم، تویِ مردمکشون رقصِ مرگبار میکردن.
دستِ ایتاچی رو با شدت پس زد.
صدایِ بلندش تویِ راهروهایِ سنگی پیچید، انگار که میخواست تمامِ سکوتِ دنیایِ زیرزمینی رو به هم بریزه:
— «حتی بعد از اینکه اون پسرِ احمق رو از پیشِ عشقش پیداش کردم، تو هنوز داری این حرف رو میزنی؟ هااا؟!»
نفسش حبس شده بود و صداش میلرزید.
— «اون از همون اولِ که اومده بود اینجا داشت خداخدا میکرد که برگرده به دنیایِ بالا! اون هیچوقت اینجا رو نمیخواست! حالا انتظار داری من چیکار کنم، عوضی؟! انتظار چی داری ازم؟!» 💢
ایتاچی از این حرفِ ساسکه، از این حجمِ نفرتِ خالص که تویِ کلماتش موج میزد، شوکه شد.
چشمهاش گرد شد و فقط تونست به ساسکه نگاه کنه.
این ساسکهیِ عصبانی، این ساسکهیِ سرشار از درد، براش یه موجودِ ناشناخته بود.
حداقل... بعد از اومدن ناروتو یکبار هم همچین ساسوکه ای رو ندیده بود...
آیا واقعاً این همون ساسکهای بود که برایِ نجات خورشیدش تا پایِ مرگ رفته بود؟
ساسکه، با چشمانی که حالا بیشتر شبیهِ گودالهایِ آتش بودن تا چشم، دستِ ایتاچی رو که سعی کرده بود دوباره بگیردتش، پس زد.
چهرهاش در هم رفته بود، انگار که هر کلمه، یه تیکه از قلبِ خستهاش رو خراش میداد.
— «تو هیچوقت نفهمیدی… تو هیچوقت نفهمیدی که من چی میکشم…»
و با این حرف، ساسکه برگشت و با قدمهایِ بلند و خشمگین، تویِ تاریکیِ راهروهایِ پیچ در پیچِ قصر ناپدید شد.
حتی ابر های سرخِ شنلِ آکاتسوکیاش هم، مثلِ یه شعلهیِ خاموش، در دلِ تاریکی محو شد و چیزی جز سکوتِ سنگین برجای نذاشت.
ایتاچی تنها موند.
شوکه و گیج.
نمیدونست باید چی کار کنه.
تصمیم گرفت که از این موضوع دور بمونه.
شاید… شاید این «ماه» و «خورشید» باید خودشون راهِ خودشون رو تویِ این دنیایِ پر از خون و اشک پیدا کنن.
با یه آهِ عمیق، ایتاچی هم به طرفِ دیگه ی راهرو رفت و سکوتِ مرموزِ قصر رو دوباره در آغوش گرفت.
فقط صدایِ نفسهایِ آرومِ ناروتو بود که تویِ اتاقِ خورشید زیر اون نماد خورشید روی سقف اتاق؛ شنیده میشد، یه صدایِ ضعیف که تویِ عظمتِ قصر گم میشد… 🌙⚔️☀️⛓️✨
---
# 🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل...
## ✦ در سیاهچالهیِ قصرِ اوچیها: ماهِ خشمگین و خورشیدِ گریان✦
در اعماقِ قلمروِ زیرزمینی، در تالارِ «اتاقِ خورشید»ِ قصرِ باشکوهِ اوچیها، ناروتو رویِ تختِ بزرگی از جنسِ ابریشمِ سیاه و طلایی چشم باز نکرد.
ذهنش هنوز تویِ یه خوابِ عمیق و بیصدا غرق بود، انگار که روحش هم از دردهایِ جسمش فرار کرده باشه.
دستهاش با زنجیرهایِ نقرهایِ سردی به دستههایِ تخت بسته شده بودن؛ زنجیرهایی که نورِ ضعیفِ ماه رو منعکس میکردن و انگار برایِ نگه داشتنِ یه خورشیدِ سرکش ساخته شده بودن.
ساسکه از اتاق بیرون اومد و در رو پشتِ سرش بست.
صدایِ بسته شدنِ در، مثلِ یه مُهرِ پایانی بود رویِ این صحنه.
برگشت و با ایتاچی روبرو شد که مثلِ همیشه، آروم و متین، جلوش ایستاده بود.
ساسکه میدونست که ایتاچی چی میخواد بگه؛ اون جملاتِ آشنایِ آرامشبخش، اون تلاش برایِ منطقی کردنِ یه موقعیتِ غیرمنطقی.
برای همین، سریع روش رو برگردوند و خواست که به اتاقِ خودش بره.
فقط میخواست تنها باشه.
فقط میخواست این آتیشِ خشم و درد رو تویِ سینهاش خفه کنه.
اما ایتاچی دستش رو گرفت.
یه دستِ خنک و مطمئن رویِ بازویِ داغِ ساسکه.
— «ساسوکه… من میدونم که خیلی عصبی هستی… ولی هنوز معلوم نیست ناروتو به خواستِ خودش تو رو ترک کرده باشه. شاید… شاید بهتره که قبل از هر تصمیم_»
ساسکه مثلِ فنری که فشرده شده باشه، برگشت.
چشمهاش، حالا با الگویِ «مانگکیو شارینگان» میدرخشیدن و شعلههایِ سرخِ خشم، تویِ مردمکشون رقصِ مرگبار میکردن.
دستِ ایتاچی رو با شدت پس زد.
صدایِ بلندش تویِ راهروهایِ سنگی پیچید، انگار که میخواست تمامِ سکوتِ دنیایِ زیرزمینی رو به هم بریزه:
— «حتی بعد از اینکه اون پسرِ احمق رو از پیشِ عشقش پیداش کردم، تو هنوز داری این حرف رو میزنی؟ هااا؟!»
نفسش حبس شده بود و صداش میلرزید.
— «اون از همون اولِ که اومده بود اینجا داشت خداخدا میکرد که برگرده به دنیایِ بالا! اون هیچوقت اینجا رو نمیخواست! حالا انتظار داری من چیکار کنم، عوضی؟! انتظار چی داری ازم؟!» 💢
ایتاچی از این حرفِ ساسکه، از این حجمِ نفرتِ خالص که تویِ کلماتش موج میزد، شوکه شد.
چشمهاش گرد شد و فقط تونست به ساسکه نگاه کنه.
این ساسکهیِ عصبانی، این ساسکهیِ سرشار از درد، براش یه موجودِ ناشناخته بود.
حداقل... بعد از اومدن ناروتو یکبار هم همچین ساسوکه ای رو ندیده بود...
آیا واقعاً این همون ساسکهای بود که برایِ نجات خورشیدش تا پایِ مرگ رفته بود؟
ساسکه، با چشمانی که حالا بیشتر شبیهِ گودالهایِ آتش بودن تا چشم، دستِ ایتاچی رو که سعی کرده بود دوباره بگیردتش، پس زد.
چهرهاش در هم رفته بود، انگار که هر کلمه، یه تیکه از قلبِ خستهاش رو خراش میداد.
— «تو هیچوقت نفهمیدی… تو هیچوقت نفهمیدی که من چی میکشم…»
و با این حرف، ساسکه برگشت و با قدمهایِ بلند و خشمگین، تویِ تاریکیِ راهروهایِ پیچ در پیچِ قصر ناپدید شد.
حتی ابر های سرخِ شنلِ آکاتسوکیاش هم، مثلِ یه شعلهیِ خاموش، در دلِ تاریکی محو شد و چیزی جز سکوتِ سنگین برجای نذاشت.
ایتاچی تنها موند.
شوکه و گیج.
نمیدونست باید چی کار کنه.
تصمیم گرفت که از این موضوع دور بمونه.
شاید… شاید این «ماه» و «خورشید» باید خودشون راهِ خودشون رو تویِ این دنیایِ پر از خون و اشک پیدا کنن.
با یه آهِ عمیق، ایتاچی هم به طرفِ دیگه ی راهرو رفت و سکوتِ مرموزِ قصر رو دوباره در آغوش گرفت.
فقط صدایِ نفسهایِ آرومِ ناروتو بود که تویِ اتاقِ خورشید زیر اون نماد خورشید روی سقف اتاق؛ شنیده میشد، یه صدایِ ضعیف که تویِ عظمتِ قصر گم میشد… 🌙⚔️☀️⛓️✨
---
- ۷۱۳
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط