_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
دارلا از ترس یک قدم عقب رفت.
سیریوس فوراً متوجه شد و بدون فکر خودش را بین او و تاریکی قرار داد.
شارلوت کنار پدرش ایستاده بود.
سیریوس دستش را روی شانهی او گذاشت.
«از من فاصله نگیر.»
شارلوت گفت:
«بابا، من میتونم از خودم مراقبت کنم.»
«میدونم.»
سیریوس نگاهش را به تاریکی دوخت.
«ولی لازم نیست امشب ثابتش کنی.»
والبورگا با نگاهی جدی به آن دو نگاه کرد.
«همه باید کنار هم بمانند.»
ناگهان راهروی مقابلشان روشن شد.
نه با نور چوبدستی.
بلکه با سیزده شعلهی سیاه که یکییکی روی دیوارها روشن شدند.
اِلین آرام گفت:
«اون داره راه رو نشون میده.»
پاندورا پرسید:
«به کجا؟»
اِلین به انتهای راهرو اشاره کرد.
در آنجا، دری سنگی ظاهر شده بود که لحظهای قبل وجود نداشت.
روی در، سه نشان حک شده بود:
روزیر.
بلک.
برکشایر.
اما درست در مرکز آنها، نشان چهارمی قرار داشت.
دارلا از ترس یک قدم عقب رفت.
سیریوس فوراً متوجه شد و بدون فکر خودش را بین او و تاریکی قرار داد.
شارلوت کنار پدرش ایستاده بود.
سیریوس دستش را روی شانهی او گذاشت.
«از من فاصله نگیر.»
شارلوت گفت:
«بابا، من میتونم از خودم مراقبت کنم.»
«میدونم.»
سیریوس نگاهش را به تاریکی دوخت.
«ولی لازم نیست امشب ثابتش کنی.»
والبورگا با نگاهی جدی به آن دو نگاه کرد.
«همه باید کنار هم بمانند.»
ناگهان راهروی مقابلشان روشن شد.
نه با نور چوبدستی.
بلکه با سیزده شعلهی سیاه که یکییکی روی دیوارها روشن شدند.
اِلین آرام گفت:
«اون داره راه رو نشون میده.»
پاندورا پرسید:
«به کجا؟»
اِلین به انتهای راهرو اشاره کرد.
در آنجا، دری سنگی ظاهر شده بود که لحظهای قبل وجود نداشت.
روی در، سه نشان حک شده بود:
روزیر.
بلک.
برکشایر.
اما درست در مرکز آنها، نشان چهارمی قرار داشت.
- ۲۳۹
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط