‍‌‍

‍‌‍
آخر داستان همه‌ی دزیره ها تلخ بود ...
حتی تلخ‌تر از قهوه های مارسی که توی هبیتت توی کافه‌ی کوچیک سالیوان سرو میشد ...
‍‍
دیدگاه ها (۰)

‍‌_فراموشت میکنم ، بهت قول میدم روزی که تو تابستون برف بباره...

شب بخیر گفتن من را عادی مگیر عزیز کرده سلاحم را پیش تو پایین...

‍‌ابرها دلتنگِ آغوشِ آسمان بودند‍

‍‌دیگه هیچی آرومش نمی‌کرد حتی آغوش عزیزکرده‌اش...‍

این فلاسک قهوه ،توی کیف های کوچیک هم جا میگیرهحجم ۲۴۰ میلمخص...

در این داستان از کلماتی که ستید خانواده ی شما دوست ندارند با...

#Blondکاپل: یونمین(شایدم یکم کوکوی و نامجین)تعداد پارت:نامعل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط