الان داشتم میومدم سر کار...

الان داشتم میومدم سر کار...
یه آقا پسری اومد گفت :
آقا ببخشید میتونم یه عکس بندازم به خواهرم نشون بدم؟!
(منم خوششحال ازین لطف الهی و صبحگاهی که بهم رو کرده بود)
گفتم بععععععله عزیزم خواهش میکنم...
.
.
.
.

هیچی دیگه... از مکس، یه عکس انداخت و رفت :-/
مردم دیوونه شدن بغوران کریم
اصن به انسانها توجه نمیکنن
خخخ
دیدگاه ها (۲)

Novel panleo ♡ #part⁶¹ ♡『 paniz 』نگاهی به آینه‌‌ی آسانسور کر...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 52یه لباس مشکی میخوا...

« قرار پنهان » ملیندا یک دفع میکوبونه تو گوش آنیا ملیندا : ا...

*ات*هان : از خوردن سرباز تموم کردی ؟ ات : مثل خورشید میدرخشن...

#part26داریا:سلینا میشه مواظب لیام باشی میرم بیرون سلینا:کجا...

#۱۲۳آقای دکتر خواهش میکنم بابای من به طرف من نیست خواهش میکن...

اسم فیک: عشق اجباری من پارت: شانزدهم جونگکوک: مین جی(نگاهش ر...

عشق بی پایان ( پارت 10)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط