سناریو تی اکس تی
وقتی خواهر ناتنیش هستی و علشقت میشه ((چوی لاین) واسه کسایی که نمیدونن چون توی توباتو هیونگ لاینشون سه تا چوی داره به جای هیونگ لاین میگن چوی لاین)
سوبین:مادر تو با پدر اون ازدواج کرده بود ...بعد از ازدواج اون دو تا شما باهم صمیمی شدید اما تو فقط به چشم برادر بزرگ تر بهش نگاه میکردی........ولی اون عاشقت بود..عاشق خنده هات...ذوق کردنت .....بازیگوشی هات و همه چیت......یه روز با دوست های تو رفتید بیرون و دوست هات برای بار اول دیدنش ....یکی از دوست هات پرسید:دوست پسرته؟ تو با هول جوا دادی:نه نه..اون داداشمه. سوبین خیلی تواقعش شده بود که تو فقط اون رو به عنوان داداش میبینی...شب توی اتاقش روی تخت نشسته بود و داشت گریه میکرد....تو داشتی میرفتی سمت اتاقش و از جلوی اتاقش رد شدی و صدای هق هق هاشو شنیدی....در زدی و وارد اتاق شدی...با تعجب رفتی کنارش..چون اولین باری بود که داشتی گریه ی اون مغرور خان رو میدیدی....رفتی کنارش روی تخت نشستی....وقتی تورو دید پرید بغلت..تو اولش شکه شدی ولی بعد تو هم بغلش کردی.......اشک هاش روی پیرهنت یریخت و باعث شد پیرهنت یکم خیس بشه....دستت رو کشیدی روی سرش و گفتی:سوبینی....چی شده؟.سوبین:هیچی. تو:تو به خاطر هیچی گریه نمیکنی؟بگو چی شده؟شاید بتونم مشکلت رو حل کنم. سوبین(با صدای اروم):مشکلم خودتی. تو:من؟چرا؟مگه چیکار کردم؟ سوبین:سوبین:تو قلبمو دزدیدی.نو با گیجی بهش نگاهکردی که گفت:نفهمیدی؟(دستت رو گرفت و گذاشت روی قلب و ادامه داد)نگاه کن...این به خاطر تو اینجوریه...به خاطر تو عوضی...به خاطر تو.تو با بهت بهش نگاه میکردی ه گفت:و این فقط احساس رو فقط من درک میکنم..نه تو . تو همچنان با بهت بهش نگاه میکردی(خب مرگ دیگه)رفتی جلو و لبتو گذاشتی روی لبش و اون هم باهات همکاری کرد....وقتی ازش جدا شدی بهش گفتی:من میفهمم چی میگی.سوبین اومد جلو و در گوشت گفت:پس از این به بعد بیشتر از خواهر برادریم درسته؟(میدونم تر زدم به روم نیارین) یونجون:این داداش همون هفته ی اول فهمید عاشقته و اول از همه رفت با
مامانش گفت ....مامانش اول دعواش کرد و گفت این فقط هوس هست ولی وقتی دید که یونجون واقعا دوستت داره اومد و نرم نرم بهت گفت....بعد تو بهش گفتی که یه حس هایی یه یونجون داری ولی نمیدونی چیه و مادر یونجون رفت و به یونجون گفت و بعدش بهش گفت که خودش بیاد باهات حرف بزنه....یه روز که توی اتاقت بودی و داشتی با گوشیت ور میرفتی ...یونجون در زد و وارد اتاق شد و اومد کنارت نشت و گفت:من چند وقتیه ازت خوشم میاد. تو:خب؟(الان خبت چیه؟)یونجون:اممم...خب میای باهم قرار بزاریم؟ فقط یه هفته...اگه ازت خوشم نیومد دیگه قرار نمیزاریم. تو قبول کردی و شما دوتا یه هفته قرار گذاشتید و بعد روز اخر یونجون ازت پرسید حسی بهش داری یا نه و تو گفتی اره و بعد یونجون یه حلقه داد بهت و تمام(دارم جفنگ مینویسم میدونم)
بومگیو:تو زود تر از اون عاشقش شدی ولی خجالت میکشیدی به کسی بگی....حتی مادرت....بومگیو یه روز اومد توی اتاقت تا یه چیزی بهت بده و دید که خوابی..وقتی صورتت رو دید یک لحظه توی شک فرو رفت...روی صورتت رد اشک بود ...اومد جلو و کنار تختت زانو زد و با شستش رد اشکت رو پاک کرد و گفن:امیدوارم توی زندگی بعدی بهم دیگه برسیم(واسه اونایی که نفهمیدن...بومگیو میدونس که دختره عاشقشه و خودش هم عاشقش بود ولی چون میدونست که این عشق اشتباهه و مادر و پدرشون مخالف هستن اینو گفت)
دوستان میدونم تر زدم به روم نیارید
ایشالا تا شب یه سناریو برای اسکیز هم مینویسم.
سوبین:مادر تو با پدر اون ازدواج کرده بود ...بعد از ازدواج اون دو تا شما باهم صمیمی شدید اما تو فقط به چشم برادر بزرگ تر بهش نگاه میکردی........ولی اون عاشقت بود..عاشق خنده هات...ذوق کردنت .....بازیگوشی هات و همه چیت......یه روز با دوست های تو رفتید بیرون و دوست هات برای بار اول دیدنش ....یکی از دوست هات پرسید:دوست پسرته؟ تو با هول جوا دادی:نه نه..اون داداشمه. سوبین خیلی تواقعش شده بود که تو فقط اون رو به عنوان داداش میبینی...شب توی اتاقش روی تخت نشسته بود و داشت گریه میکرد....تو داشتی میرفتی سمت اتاقش و از جلوی اتاقش رد شدی و صدای هق هق هاشو شنیدی....در زدی و وارد اتاق شدی...با تعجب رفتی کنارش..چون اولین باری بود که داشتی گریه ی اون مغرور خان رو میدیدی....رفتی کنارش روی تخت نشستی....وقتی تورو دید پرید بغلت..تو اولش شکه شدی ولی بعد تو هم بغلش کردی.......اشک هاش روی پیرهنت یریخت و باعث شد پیرهنت یکم خیس بشه....دستت رو کشیدی روی سرش و گفتی:سوبینی....چی شده؟.سوبین:هیچی. تو:تو به خاطر هیچی گریه نمیکنی؟بگو چی شده؟شاید بتونم مشکلت رو حل کنم. سوبین(با صدای اروم):مشکلم خودتی. تو:من؟چرا؟مگه چیکار کردم؟ سوبین:سوبین:تو قلبمو دزدیدی.نو با گیجی بهش نگاهکردی که گفت:نفهمیدی؟(دستت رو گرفت و گذاشت روی قلب و ادامه داد)نگاه کن...این به خاطر تو اینجوریه...به خاطر تو عوضی...به خاطر تو.تو با بهت بهش نگاه میکردی ه گفت:و این فقط احساس رو فقط من درک میکنم..نه تو . تو همچنان با بهت بهش نگاه میکردی(خب مرگ دیگه)رفتی جلو و لبتو گذاشتی روی لبش و اون هم باهات همکاری کرد....وقتی ازش جدا شدی بهش گفتی:من میفهمم چی میگی.سوبین اومد جلو و در گوشت گفت:پس از این به بعد بیشتر از خواهر برادریم درسته؟(میدونم تر زدم به روم نیارین) یونجون:این داداش همون هفته ی اول فهمید عاشقته و اول از همه رفت با
مامانش گفت ....مامانش اول دعواش کرد و گفت این فقط هوس هست ولی وقتی دید که یونجون واقعا دوستت داره اومد و نرم نرم بهت گفت....بعد تو بهش گفتی که یه حس هایی یه یونجون داری ولی نمیدونی چیه و مادر یونجون رفت و به یونجون گفت و بعدش بهش گفت که خودش بیاد باهات حرف بزنه....یه روز که توی اتاقت بودی و داشتی با گوشیت ور میرفتی ...یونجون در زد و وارد اتاق شد و اومد کنارت نشت و گفت:من چند وقتیه ازت خوشم میاد. تو:خب؟(الان خبت چیه؟)یونجون:اممم...خب میای باهم قرار بزاریم؟ فقط یه هفته...اگه ازت خوشم نیومد دیگه قرار نمیزاریم. تو قبول کردی و شما دوتا یه هفته قرار گذاشتید و بعد روز اخر یونجون ازت پرسید حسی بهش داری یا نه و تو گفتی اره و بعد یونجون یه حلقه داد بهت و تمام(دارم جفنگ مینویسم میدونم)
بومگیو:تو زود تر از اون عاشقش شدی ولی خجالت میکشیدی به کسی بگی....حتی مادرت....بومگیو یه روز اومد توی اتاقت تا یه چیزی بهت بده و دید که خوابی..وقتی صورتت رو دید یک لحظه توی شک فرو رفت...روی صورتت رد اشک بود ...اومد جلو و کنار تختت زانو زد و با شستش رد اشکت رو پاک کرد و گفن:امیدوارم توی زندگی بعدی بهم دیگه برسیم(واسه اونایی که نفهمیدن...بومگیو میدونس که دختره عاشقشه و خودش هم عاشقش بود ولی چون میدونست که این عشق اشتباهه و مادر و پدرشون مخالف هستن اینو گفت)
دوستان میدونم تر زدم به روم نیارید
ایشالا تا شب یه سناریو برای اسکیز هم مینویسم.
- ۲۷.۱k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط