𐙚🦋 پارت اول — «همسایهی جدید» 🦋𐙚
𐙚🦋 پارت اول — «همسایهی جدید» 🦋𐙚
آت با عجله از خونه بیرون اومد و در رو پشت سرش بست.
آت: آخیش... بالاخره آماده شدم.
همین که برگشت، پسر جوانی رو دید که جلوی خونهی کناری ایستاده بود و چند تا جعبه روی زمین گذاشته بود.
پسر سرش رو بلند کرد.
چند لحظه نگاهشون به هم گره خورد.
پسر لبخند کوچیکی زد.
جیمین: سلام.
آت کمی مکث کرد.
آت: سلام.
جیمین به جعبههای کنار پاش اشاره کرد.
جیمین: تازه اسبابکشی کردیم.
آت با تعجب به خونه نگاه کرد.
آت: پس همسایهی جدیدی؟
جیمین: آره. فکر کنم از این به بعد زیاد همدیگه رو ببینیم.
آت خندید.
آت: امیدوارم همسایهی دردسرسازی نباشی.
جیمین با شیطنت گفت:
جیمین: من؟ اصلاً.
آت: این «اصلاً» خیلی مشکوکه.
جیمین خندید.
جیمین: تو همیشه اینقدر زود دربارهی آدما قضاوت میکنی؟
آت شونه بالا انداخت.
آت: بستگی داره طرف چقدر دردسر درست کنه.
جیمین یکی از جعبهها رو برداشت.
جیمین: پس باید حواسم باشه.
آت میخواست بره که جیمین صداش زد.
جیمین: راستی...
آت برگشت.
جیمین: اسم تو چیه؟
آت با تعجب نگاهش کرد.
آت: همسایهای و هنوز اسمم رو نمیدونی؟
جیمین خندید.
جیمین: خب، الان میپرسم.
آت: آت.
جیمین چند لحظه مکث کرد.
جیمین: آت... اسم قشنگیه.
آت لبخند کوچیکی زد.
آت: ممنون.
بعد راه افتاد.
اما چند قدم نرفته بود که صدای جیمین رو شنید.
جیمین: منم جیمینم!
آت بدون اینکه برگرده، لبخند زد.
آت: فهمیدم، آقای همسایه!
جیمین با خنده جعبه رو برداشت و وارد خونه شد.
و شاید هیچکدومشون نمیدونستن...
همین آشنایی ساده، قرار بود کمکم تبدیل به چیزی بشه که هیچکدوم انتظارش رو نداشتن. 🦋
𐙚🦋 پایان پارت اول 🦋𐙚
پارت بعد: اولین دیدار دوبارهی آت و جیمین... این بار بیرون از خونه 👀🎀
آت با عجله از خونه بیرون اومد و در رو پشت سرش بست.
آت: آخیش... بالاخره آماده شدم.
همین که برگشت، پسر جوانی رو دید که جلوی خونهی کناری ایستاده بود و چند تا جعبه روی زمین گذاشته بود.
پسر سرش رو بلند کرد.
چند لحظه نگاهشون به هم گره خورد.
پسر لبخند کوچیکی زد.
جیمین: سلام.
آت کمی مکث کرد.
آت: سلام.
جیمین به جعبههای کنار پاش اشاره کرد.
جیمین: تازه اسبابکشی کردیم.
آت با تعجب به خونه نگاه کرد.
آت: پس همسایهی جدیدی؟
جیمین: آره. فکر کنم از این به بعد زیاد همدیگه رو ببینیم.
آت خندید.
آت: امیدوارم همسایهی دردسرسازی نباشی.
جیمین با شیطنت گفت:
جیمین: من؟ اصلاً.
آت: این «اصلاً» خیلی مشکوکه.
جیمین خندید.
جیمین: تو همیشه اینقدر زود دربارهی آدما قضاوت میکنی؟
آت شونه بالا انداخت.
آت: بستگی داره طرف چقدر دردسر درست کنه.
جیمین یکی از جعبهها رو برداشت.
جیمین: پس باید حواسم باشه.
آت میخواست بره که جیمین صداش زد.
جیمین: راستی...
آت برگشت.
جیمین: اسم تو چیه؟
آت با تعجب نگاهش کرد.
آت: همسایهای و هنوز اسمم رو نمیدونی؟
جیمین خندید.
جیمین: خب، الان میپرسم.
آت: آت.
جیمین چند لحظه مکث کرد.
جیمین: آت... اسم قشنگیه.
آت لبخند کوچیکی زد.
آت: ممنون.
بعد راه افتاد.
اما چند قدم نرفته بود که صدای جیمین رو شنید.
جیمین: منم جیمینم!
آت بدون اینکه برگرده، لبخند زد.
آت: فهمیدم، آقای همسایه!
جیمین با خنده جعبه رو برداشت و وارد خونه شد.
و شاید هیچکدومشون نمیدونستن...
همین آشنایی ساده، قرار بود کمکم تبدیل به چیزی بشه که هیچکدوم انتظارش رو نداشتن. 🦋
𐙚🦋 پایان پارت اول 🦋𐙚
پارت بعد: اولین دیدار دوبارهی آت و جیمین... این بار بیرون از خونه 👀🎀
- ۲.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط