بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم
ور نه با تو گفتنی های فراوان داشتم
بی تو از ناگفتنی هایی که در دل مانده بود
کوه دردی بودم و سر در گریبان داشتم
روزها ابری که در هر سوی من گسترده بود
شب به یمن ابرهای تیره باران داشتم
سرد مهری از نگاهت سخت باور می شود
من به چشمان تو چون خورشید ایمان داشتم
دل به دریاها زدن قدری جنون میخواست،آه
بی خود از فرزانه ای من چشم طوفان داشتم

/ سعید
دیدگاه ها (۱)

کم بگو شعر بخوان،در خفقانم بانو هر غزل خنجر تیزیست به جانم ب...

در انتهای کوچه تنهاییم ،سکوت،تیری به سمت کودک قلبم نشانه رفت...

هر شب به اقتضای غزل درد میخورم از سفره ای که دلهره گسترده ی ...

میرسی روزی که بی شک برگ و بارم رفته است در خزان فصل های غم ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط