لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت³⁰
ویو سلین
از پنجره اتاقم به خیابون خیره شده بودم.
سه روز...
سه روز بود که هیچ خبری از اون مرد نشده بود.
نه ماشین مشکی...
نه نگاه سنگینش...
نه حتی یه پیام ناشناس.
اما...
همین سکوت بیشتر از هر چیزی میترسوندم.
در اتاق زده شد.
-سلین... کلارا اومده.
کلارا وارد اتاق شد و روی تخت نشست
یه پوشه مشکی تو دستش بود
^ این چیه؟
لبخند شیطونی زد.
~ پرونده "لبخند قاتل"
چشمام گرد شد.
^ دیوونه شدی؟ از کجا آوردیش؟
~ از اتاق بابام...
لبمو روی هم فشار دادم.
^ اگه بفهمه...
~ نمیفهمه.
پوشه رو باز کرد.
چند عکس...
چند گزارش...
و یه نقشه از شهر.
نگاهم روی یه عکس ثابت موند.
یه ساختمان متروکه...
زیر عکس نوشته بود:
"آخرین محل دیده شدن مظنونها."
کلارا آروم گفت:
~ بریم؟
با تعجب نگاهش کردم.
^ کجا؟
~ همونجا.
ویو جونگکوک
در اتاق جیمین رو محکم باز کردم.
• اون دو تا کجان؟
جیمین سریع لپتاپش رو چرخوند.
جیمین: دوربین دانشگاه نشون میده نیم ساعت پیش رفتن.
• بعدش؟
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
جیمین: لعنت...
• چی شده؟
جیمین نفسش رو بیرون داد.
جیمین: دارن میرن سمت انبار شماره ۷...
همون ساختمون متروکه.
فکم منقبض شد.
• غیرممکنه...
ویو کلارا
ماشین رو کنار خیابون پارک کردم.
ساختمان روبهرومون کاملاً متروکه بود.
^ مطمئنی همینه؟
سری تکون دادم.
~ آره.
همین که یه قدم جلو رفتیم...
صدای بسته شدن در آهنی پشت سرمون پیچید.
هردومون برگشتیم.
در قفل شده بود.
قلبم تند زد.
~ سلین...
فکر کنم...
تنها نیستیم.
ویو مرد ناشناس
از طبقه دوم، به دو دختر نگاه کردم.
لبخند زدم.
؟: بالاخره...
خودتون اومدین.
با یه اشاره، چراغهای ساختمان خاموش شد.
همهجا...
توی تاریکی فرو رفت.
ادامه دارد...
پارت³⁰
ویو سلین
از پنجره اتاقم به خیابون خیره شده بودم.
سه روز...
سه روز بود که هیچ خبری از اون مرد نشده بود.
نه ماشین مشکی...
نه نگاه سنگینش...
نه حتی یه پیام ناشناس.
اما...
همین سکوت بیشتر از هر چیزی میترسوندم.
در اتاق زده شد.
-سلین... کلارا اومده.
کلارا وارد اتاق شد و روی تخت نشست
یه پوشه مشکی تو دستش بود
^ این چیه؟
لبخند شیطونی زد.
~ پرونده "لبخند قاتل"
چشمام گرد شد.
^ دیوونه شدی؟ از کجا آوردیش؟
~ از اتاق بابام...
لبمو روی هم فشار دادم.
^ اگه بفهمه...
~ نمیفهمه.
پوشه رو باز کرد.
چند عکس...
چند گزارش...
و یه نقشه از شهر.
نگاهم روی یه عکس ثابت موند.
یه ساختمان متروکه...
زیر عکس نوشته بود:
"آخرین محل دیده شدن مظنونها."
کلارا آروم گفت:
~ بریم؟
با تعجب نگاهش کردم.
^ کجا؟
~ همونجا.
ویو جونگکوک
در اتاق جیمین رو محکم باز کردم.
• اون دو تا کجان؟
جیمین سریع لپتاپش رو چرخوند.
جیمین: دوربین دانشگاه نشون میده نیم ساعت پیش رفتن.
• بعدش؟
جیمین چند ثانیه سکوت کرد.
جیمین: لعنت...
• چی شده؟
جیمین نفسش رو بیرون داد.
جیمین: دارن میرن سمت انبار شماره ۷...
همون ساختمون متروکه.
فکم منقبض شد.
• غیرممکنه...
ویو کلارا
ماشین رو کنار خیابون پارک کردم.
ساختمان روبهرومون کاملاً متروکه بود.
^ مطمئنی همینه؟
سری تکون دادم.
~ آره.
همین که یه قدم جلو رفتیم...
صدای بسته شدن در آهنی پشت سرمون پیچید.
هردومون برگشتیم.
در قفل شده بود.
قلبم تند زد.
~ سلین...
فکر کنم...
تنها نیستیم.
ویو مرد ناشناس
از طبقه دوم، به دو دختر نگاه کردم.
لبخند زدم.
؟: بالاخره...
خودتون اومدین.
با یه اشاره، چراغهای ساختمان خاموش شد.
همهجا...
توی تاریکی فرو رفت.
ادامه دارد...
- ۸۳۴
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط