« مافیای عاشق »
« مافیای عاشق »
« پارت بیستم »
شب بود که یهو گوشی کوک زنگ خورد و بیدار شد .
به گوشی نگاه کرد .
هوسوک بود .
« مکالمه »
کوک : الو سلام هیونگ ( خواب آلود )
هوسوک : سلام ، خواب بودی ؟
کوک : چی ؟ اره خواب بودم ( خواب آلود )
هوسوک : اوکی ببخشید مزاحم شدم
کوک : اشکال نداره حرفت رو بزن
هوسوک : میخواستم بگم پسر جیسونگ به یکی از سوله های ما حمله کرده
کوک : چی ؟ چرا ؟ ( تعجب و عصبی )
هوسوک : نمیدونم ولی اون الان ۲۱ سالشه ( یه نکته الان دوسال گذشته )
کوک : خب ۲۱ سالشه پس افرادش رو از کجا آورده ؟
هوسوک : افراد جیسونگ براش کار میکنن
کوک : اوکی ، هیونگ من قطع میکنم که سریع برم به تهیونگ بگم
هوسوک : اوکی برو خدافظ
« پایان مکالمه »
کوک سریع از روی تخت بلند شد و از پله ها پایین رفت .
داشت از پله ها پایین میرفت که یهو پاش گیر کرد و نزدیک بود بیفته که با یه چیز محکم برخورد کرد .
یه دست دور کمرش حلقه شد .
کوک سرش رو بالا آورد .
تهیونگ بود .
کوک : ت..تهیونگ ( خجالت )
تهیونگ : جانم بانی ؟ ( لبخند )
کوک : هی..هیچی میشه ولم کنی ؟
تهیونگ : اوکی ( لبخند )
کوک رو بغل کرد و گذاشتش رو کاناپه و کنارش نشست .
تهیونگ : خب میخواستی چی بگی که انقدر با عجله اومدی پایین ؟
کوک : میخواستم بگم که پسر جیسونگ به یکی از سوله های باند تو حمله کرده
تهیونگ : چجوری ؟ اون که افرادی نداره ( خنده )
کوک : افراد پدرش بهش کمک میکنن ، آقای نابغه ( اخم )
تهیونگ : اوکی ، خب فردا بریم یا همین امشب ؟
کوک : نمیدونم نظر خودت چیه ؟
تهیونگ : از نظر من امشب بریم
کوک : اوکی
هردو بلند شدن و حاضر شدن .
وقتی حاضر شدن ، رفتن سوار ماشین های خودشون شدن و افرادشون هم همراهشون رفتن .
وقتی رسیدن ، افراد سویونگ دور سوله رو گرفته بودن .
کوک و تهیونگ از ماشین پیاده شدن .
سویونگ : کیم مشتاق دیدار ( نیشخند )
کیم خنده ای کرد .
سویونگ آروم از اون دور راه میرفت میومد نزدیک و همینطور حرف میزد .
سویونگ : کیم یادته دوسال پیش بهت گفتم که انتقام پدرم رو میگیرم ازت ؟ ( نیشخند )
کیم : البته که یادمه ، روز مرگ جیسونگ بهترین روز عمرم بود ( خنده )
سویونگ عصبی شد و داد زد .
سویونگ : کیم دهنت رو ببند تو پدر من رو کشتی فقط بخاطر اون خواهر هرزت ( عصبی و داد )
تهیونگ : دهن کثیفت رو ببند ( عصبیییییی )
تهیونگ سریع دوید سمت سویونگ و گلوش رو گرفت .
افراد سویونگ میخواستن بهش حمله کنند ولی سویونگ با صدای ضعیفی گفت : وایسید عقب
تهیونگ : سویونگ فقط یه بار دیگه حرف خواهر من رو بِکِش وسط تا بفهمی میتونم چه بلایی سرت بیارم ( عصبیییییییییییی داددد )
کوک آروم پشت تهیونگ وایساد .
سویونگ : هه کیم میبینم خواهرت خیلی برات مهمه ، پس اون پسر چی ؟ اون برات مهم نیست ؟ ( نیشخند )
تهیونگ محکم به زمین زدش .
کوک تهیونگ رو سریع عقب کشید .
کوک : تهیونگ کافیه میکشیش
کوک رو به افرادش گفت که سویونگ رو ببرن .
افراد سویونگ میخواستن بیان که افراد کوک همه اونا رو کشتن .
.........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
« شرمنده که دیر شد » 🙂↕️💜💫
« پارت بیستم »
شب بود که یهو گوشی کوک زنگ خورد و بیدار شد .
به گوشی نگاه کرد .
هوسوک بود .
« مکالمه »
کوک : الو سلام هیونگ ( خواب آلود )
هوسوک : سلام ، خواب بودی ؟
کوک : چی ؟ اره خواب بودم ( خواب آلود )
هوسوک : اوکی ببخشید مزاحم شدم
کوک : اشکال نداره حرفت رو بزن
هوسوک : میخواستم بگم پسر جیسونگ به یکی از سوله های ما حمله کرده
کوک : چی ؟ چرا ؟ ( تعجب و عصبی )
هوسوک : نمیدونم ولی اون الان ۲۱ سالشه ( یه نکته الان دوسال گذشته )
کوک : خب ۲۱ سالشه پس افرادش رو از کجا آورده ؟
هوسوک : افراد جیسونگ براش کار میکنن
کوک : اوکی ، هیونگ من قطع میکنم که سریع برم به تهیونگ بگم
هوسوک : اوکی برو خدافظ
« پایان مکالمه »
کوک سریع از روی تخت بلند شد و از پله ها پایین رفت .
داشت از پله ها پایین میرفت که یهو پاش گیر کرد و نزدیک بود بیفته که با یه چیز محکم برخورد کرد .
یه دست دور کمرش حلقه شد .
کوک سرش رو بالا آورد .
تهیونگ بود .
کوک : ت..تهیونگ ( خجالت )
تهیونگ : جانم بانی ؟ ( لبخند )
کوک : هی..هیچی میشه ولم کنی ؟
تهیونگ : اوکی ( لبخند )
کوک رو بغل کرد و گذاشتش رو کاناپه و کنارش نشست .
تهیونگ : خب میخواستی چی بگی که انقدر با عجله اومدی پایین ؟
کوک : میخواستم بگم که پسر جیسونگ به یکی از سوله های باند تو حمله کرده
تهیونگ : چجوری ؟ اون که افرادی نداره ( خنده )
کوک : افراد پدرش بهش کمک میکنن ، آقای نابغه ( اخم )
تهیونگ : اوکی ، خب فردا بریم یا همین امشب ؟
کوک : نمیدونم نظر خودت چیه ؟
تهیونگ : از نظر من امشب بریم
کوک : اوکی
هردو بلند شدن و حاضر شدن .
وقتی حاضر شدن ، رفتن سوار ماشین های خودشون شدن و افرادشون هم همراهشون رفتن .
وقتی رسیدن ، افراد سویونگ دور سوله رو گرفته بودن .
کوک و تهیونگ از ماشین پیاده شدن .
سویونگ : کیم مشتاق دیدار ( نیشخند )
کیم خنده ای کرد .
سویونگ آروم از اون دور راه میرفت میومد نزدیک و همینطور حرف میزد .
سویونگ : کیم یادته دوسال پیش بهت گفتم که انتقام پدرم رو میگیرم ازت ؟ ( نیشخند )
کیم : البته که یادمه ، روز مرگ جیسونگ بهترین روز عمرم بود ( خنده )
سویونگ عصبی شد و داد زد .
سویونگ : کیم دهنت رو ببند تو پدر من رو کشتی فقط بخاطر اون خواهر هرزت ( عصبی و داد )
تهیونگ : دهن کثیفت رو ببند ( عصبیییییی )
تهیونگ سریع دوید سمت سویونگ و گلوش رو گرفت .
افراد سویونگ میخواستن بهش حمله کنند ولی سویونگ با صدای ضعیفی گفت : وایسید عقب
تهیونگ : سویونگ فقط یه بار دیگه حرف خواهر من رو بِکِش وسط تا بفهمی میتونم چه بلایی سرت بیارم ( عصبیییییییییییی داددد )
کوک آروم پشت تهیونگ وایساد .
سویونگ : هه کیم میبینم خواهرت خیلی برات مهمه ، پس اون پسر چی ؟ اون برات مهم نیست ؟ ( نیشخند )
تهیونگ محکم به زمین زدش .
کوک تهیونگ رو سریع عقب کشید .
کوک : تهیونگ کافیه میکشیش
کوک رو به افرادش گفت که سویونگ رو ببرن .
افراد سویونگ میخواستن بیان که افراد کوک همه اونا رو کشتن .
.........
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
« شرمنده که دیر شد » 🙂↕️💜💫
- ۹۲۷
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط