داستانی زیبا و شنیدنی

داستانی زیبا و شنیدنی

در زمانه ای دور شهری بود که پادشاهی در آن حکمرانی میکرد
�� اهالی این شهر، پادشاهی را برای خود انتخاب می کردند که تنها به مدت یکسال در آن حکومت کند و پس از آن به جزیره ای دوردست فرستاده میشد تا بقیه عمرش را در آنجا بگذراند و مردم پادشاه دیگری را برمی گزیدند و به همین منوال

����
��پادشاهی که دورانش تمام میشد فاخرترین لباسها را بر وی می پوشانیدند و او را همراهی می کردند تا کنار ساحل و او را در کشتی می گذاشتند تا او را به آن جزیره برسانند و آن لحظه غم انگیزترین و دردآور ترین لحظات زندگانی آن پادشاه بود
������

��این بار نوبت به جوانی از آن شهر بود تا پادشاه شود
اولین کاری که این جوان انجام داد آن بود که وزیرانش را دستور داد تا او را به آن جزیره ای ببرند که پادشاه قبلی را به آنجا منتقل کرده بودند

جوان جزیره را مشاهده کرد که درختانش در هم فرو رفته بودند و صدای حیوانات درنده را شنید و اجساد و استخوانهای پادشاهان گذشته را دید که حیوانات درنده به سراغشان آمده بود
������

پادشاه جوان به محل حکومت خود بازگشت و فورا دستور داد درختان درهم فرو رفته آن جز
دیدگاه ها (۶)

🔴 هیچ کار خداوند بی‌حکمت نیست ...پادشاهی هنگام پوست کندن سیب...

هشدار فرمانده کل قوا شهر اندیشه

پارت ۳۱ — «فرمانی که نام یورا را داشت»یورا چند ثانیه به یونگ...

p : 1

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

_____پارت ¹⁷ نفرین کوچولو_____آدرنالین در تمام بدنم جریان دا...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۹: سکوتِ رضایتاتاق ولیعهد در آرامشی غریب ...

معرفی کتاب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط