[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے¹⁵

آلیس دستش رو گذاشت روی نرده چوبی و اولین قدم رو برداشت. با هر قدمی که می‌اومد پایین، صدای تق‌تقِ آروم کفش‌هاش توی سالن سکوت ایجاد می‌کرد. همه با تعجب و کنجکاوی به این دختر تازه وارد زل زده بودن. چهره معصوم، پوست روشن و چشم‌های خاکستری و پرجذبه‌ش توی اون پیراهن مشکی ساده، بدجور توی چشم می‌زد.

سوهوی با دیدن آلیس، چنگالش رو جوری توی کیفش فشار داد که بندش نزدیک بود پاره بشه. با حرص دندون‌هاش رو روی هم فشار داد و زیر لب به بومی گفت: «مامان... این دختره رو نگاه کن! چرا دایی این‌طوری نگاهش می‌کنه؟»

بومی هم با چشمان ریزشده و اخم‌های درهم به آلیس زل زده بود.

آلیس رسید پایین پله‌ها. اصلاً استرس نداشت؛ با همون غرور و لجبازیِ همیشگی‌ش، نگاهش رو دور سالن چرخوند.
توی همین لحظه، جونکوک هم سرش رو چرخوند سمت پله‌ها.

چشم‌های مشکی و نفوذناپذیر جونکوک دقیقاً قفل شد روی آلیس. برای چند ثانیه کامل، جونکوک توی همون حالت ایستاد. نگاهش آروم از روی موهای مشکی آلیس اومد پایین، روی صورت معصومش مکث کرد و بعد رسید به چشم‌های خاکستری‌ش. هیچ حسی توی صورتش نمایان نشد، اما نگاهش عمیق‌تر از قبل شده بود.

تهیونگ که کنار جونکوک بود، چشم‌هاش گرد شد. آروم زد به پهلوی جونکوک و زیر لب زمزمه کرد: «اووه... داداش! نگفتم؟ قشنگ زد همه رو فتیله‌پیچ کرد! قیافه سوهوی رو فقط ببین!»

آلیس حس کرد نگاه سنگینی روشه. سرش رو چرخوند و مستقیماً زل زد توی چشم‌های جونکوک. به جای این‌که مثل دخترهای دیگه خجالت بکشه یا چشم بدوزه به زمین، ابروی سمت چپش رو برد بالا، دست‌هاش رو توی سینه گره کرد و با یه پوزخند شیطون و پر از کل‌کل، دقیقاً نگاه جونکوک رو نشونه گرفت.

جین‌وو وسط سالن ایستاد، با دستش به آلیس اشاره کرد و رو به تمام جمع با صدایی محکم گفت: «ممنون که امشب دعوت من رو پذیرفتید. امشب می‌خوام رسماً آلیس، دخترِ الکس رو بهتون معرفی کنم... و اعلام کنم که ازدواج اون و پسرم جونکوک، به‌زودی ثبت میشه!»

صدای پچ‌پچِ مهمون‌ها مثل موج توی سالن پیچید. نگاه‌های شوکه، حسود و متعجبِ اعضای فامیل از هر طرف روانه آلیس و جونکوک می‌شد.

سوهوی انگار شوک الکتریکی بهش وصل کرده بودن؛ صورتش سرخ شد و با خشم و حسادت زل زد به آلیس.

دست عمه بومی رو محکم فشار داد و زیر لب با حرص غرید: «مامان! داری می‌بینی؟ دایی رسماً دیوونه شده! آخه این دختره‌ی بی‌همه‌چیز...»

عمه بومی با حرص دست دخترش رو کشید و با صدای آروم اما پر از کینه گفت: «آروم باش سوهوی! امشب جلوی بقیه آبروریزی راه ننداز. خودم حساب این دختره رو می‌رسم.»

اما وسط این‌همه سر و صدا، آلیس و جونکوک انگار توی یک دنیای دیگه بودن.

آلیس کلمه‌ی «نامزدی» که از دهن جین‌وو درآمد، انگار آب یخ ریختن روی سرش! چشم‌های خاکستری‌ش درشت شد، دندون‌هاش رو روی هم فشار داد و توی دلش غرید: «چی؟! نامزدی؟! این پیرمرد واقعاً فکر کرده من شوخیشونم؟!»

همون‌طور که دست‌هاش توی سینه گره خورده بود، دو قدم رفت جلوتر تا مستقیم بره سراغ جین‌وو و وسط جمع همه‌چیز رو خراب کنه، اما هنوز قدم دوم رو برنداشته بود که جونکوک حرکت کرد.

جونکوک با همون وقار و هاله سردش، دست‌هاش رو کرد توی جیب کت‌ش و خیلی آروم رفت سمت جین‌وو. نه اخم کرده بود، نه صدایش را بالا برد، اما چشم‌های مشکی‌ش طوری خطرناک و تیره شده بود که تهیونگ از دور با دیدنش زیر لب گفت: «اوه اوه... آتشفشان خاموش بیدار شد!»

ادامه دارد...

#شرط_ها ←3۰ لایک‌ـ ــ ۳۰ کامنت

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۱۶)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے¹⁴ساعت‌...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے¹³درِ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط