به تماشا سوگند

به تماشا سوگند
و به آغاز کـــــــــلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه‌ای در قفـس است
حرف‌هایم مثل یک‌تکه چمن، روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد
و به آنان گفتم:
سنگ، آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین، گوهر ناپیدایی‌ست
که رسولان، همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید
و من آنان را
به صدای قدم پیک، بشارت دادم
سهراب سپهری
دیدگاه ها (۶)

به تماشا سوگند و به آغاز کلامو به پرواز کبوتر از ذهنواژه‌ای ...

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ا...

و به انان گفتم:سنگ ارایش کوهستان نیستهمچنانی که فلز،زیوری نی...

سنگ آرایش کوهستان نیستهمچنانی که فلز ,زیوری نیست به اندام کل...

به تماشا سوگندو به آغاز کلامو به پرواز کبوتر از ذهنواژهای در...

به تماشا سوگندو به آغاز کلامو به پرواز کبوتر از ذهنواژه ای د...

به تماشا سوگند و به آغاز كلام و به پرواز كبوتر از ذهن واژه ا...

به تماشا سوگند و به آغاز کلام ؛و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ...

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ا...

به تماشا سوگندو به آغاز کلامو به پرواز کبوتر از ذهنواژه‌ای د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط