╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۸۰| بعد از اون مهمونی شلوغ... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌙✨ ویو آت
بالاخره مهمونی تموم شد.
اما انگار هیچکس حاضر نبود دربارهی اتفاقات امشب ساکت بمونه! 😂
مامانم کنار مامان ته نشسته بود و داشتن آروم حرف میزدن.
مامانم:
ـ من هنوز باورم نمیشه دخترم وسط مهمونی این کارو کرد ! 😭😂
مامان ته:
ـ من که بهش افتخار کردم! 😂
آت:
ـ مامان تههههه! 😭
جیا از اون طرف گفت:
ـ منم افتخار میکنم. 😌
ته:
ـ شما دوتا دیگه با هم متحد نشین لطفاً.
جین:
ـ دیر گفتی. اینا از الان یه تیم شدن. 😂
جیمین:
ـ اسم تیمشونم مشخصه.
کوک:
ـ چی؟
جیمین:
ـ «آت و مامان ته؛ علیه یورا» 😂
همه زدند زیر خنده.
ته:
ـ جیمین، تو واقعاً تمومی نداری.
جیمین:
ـ ممنون. 😌
پدر ته که تا اون لحظه ساکت بود، لبخند زد و گفت:
ـ خب، حداقل یه چیز رو فهمیدم.
همه نگاهش کردن.
ـ آت خیلی شجاعه.
مامان آت لبخند زد.
ـ از بچگی همینطور بوده.
آت:
ـ مامان! 😭
پدرم خندید.
ـ ولی یه چیزی رو هم باید یاد بگیری.
آت:
ـ چی؟
ـ همیشه لازم نیست جواب هر حرفی رو با واکنش بدی.
سرم رو پایین انداختم.
ـ میدونم بابا.
مامان ته گفت:
ـ ولی امروز واقعاً حق داشت ناراحت بشه.
بعد رو به من کرد.
ـ فقط دفعهی بعد، آب رو هدر نده! 😂
من زدم زیر خنده.
آت:
ـ چشم! 😭😂
---
🌙✨ ویو ته
وقتی همه کمکم آمادهی رفتن شدن، من بیرون در ایستاده بودم.
آت هم کنارم اومد.
چند لحظه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد گفتم:
ـ امروز خیلی شلوغ شد.
آت:
ـ خیلی.
ته:
ـ ناراحت شدی؟
آت:
ـ از حرفهای یورا؟ یه کم.
چند ثانیه مکث کرد.
ـ ولی بیشتر از این ناراحت شدم که فکر کردم شاید همهچیز دوباره پیچیده بشه.
ته:
ـ نمیذارم.
آت نگاهش کرد.
ـ چی؟
ته:
ـ نمیذارم کسی به خاطر تصمیمهایی که خانوادهها گرفتن، تو رو اذیت کنه.
آت:
ـ ته...
ته:
ـ نه، جدی میگم.
نگاهش آروم بود.
ـ تو حق داری آیندهت رو خودت انتخاب کنی.
آت:
ـ تو هم همینطور.
لبخند کوچیکی زد.
ـ دقیقاً.
از داخل صدای جیا اومد:
ـ آت! بیااااا! مامانت داره میره! 😂
آت:
ـ الان میام!
بعد رو به ته گفت:
ـ شب بخیر.
ته:
ـ شب بخیر، سنیوریتا.
لبخند زدم و برگشتم.
اما هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدای ته رو شنیدم:
ـ آت!
برگشتم.
ته:
ـ اون آب ریختنت...
آت:
ـ چی؟ 😳
لبخند زد.
ـ خیلی خفن بود. 😂
چشمهام گرد شد.
آت:
ـ تو هم طرف منی؟!
ته:
ـ همیشه نه...
یک لحظه مکث کرد.
ـ ولی امروز... آره. 😌
لبخندم ناخودآگاه بیشتر شد.
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۸۰| بعد از اون مهمونی شلوغ... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌙✨ ویو آت
بالاخره مهمونی تموم شد.
اما انگار هیچکس حاضر نبود دربارهی اتفاقات امشب ساکت بمونه! 😂
مامانم کنار مامان ته نشسته بود و داشتن آروم حرف میزدن.
مامانم:
ـ من هنوز باورم نمیشه دخترم وسط مهمونی این کارو کرد ! 😭😂
مامان ته:
ـ من که بهش افتخار کردم! 😂
آت:
ـ مامان تههههه! 😭
جیا از اون طرف گفت:
ـ منم افتخار میکنم. 😌
ته:
ـ شما دوتا دیگه با هم متحد نشین لطفاً.
جین:
ـ دیر گفتی. اینا از الان یه تیم شدن. 😂
جیمین:
ـ اسم تیمشونم مشخصه.
کوک:
ـ چی؟
جیمین:
ـ «آت و مامان ته؛ علیه یورا» 😂
همه زدند زیر خنده.
ته:
ـ جیمین، تو واقعاً تمومی نداری.
جیمین:
ـ ممنون. 😌
پدر ته که تا اون لحظه ساکت بود، لبخند زد و گفت:
ـ خب، حداقل یه چیز رو فهمیدم.
همه نگاهش کردن.
ـ آت خیلی شجاعه.
مامان آت لبخند زد.
ـ از بچگی همینطور بوده.
آت:
ـ مامان! 😭
پدرم خندید.
ـ ولی یه چیزی رو هم باید یاد بگیری.
آت:
ـ چی؟
ـ همیشه لازم نیست جواب هر حرفی رو با واکنش بدی.
سرم رو پایین انداختم.
ـ میدونم بابا.
مامان ته گفت:
ـ ولی امروز واقعاً حق داشت ناراحت بشه.
بعد رو به من کرد.
ـ فقط دفعهی بعد، آب رو هدر نده! 😂
من زدم زیر خنده.
آت:
ـ چشم! 😭😂
---
🌙✨ ویو ته
وقتی همه کمکم آمادهی رفتن شدن، من بیرون در ایستاده بودم.
آت هم کنارم اومد.
چند لحظه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد گفتم:
ـ امروز خیلی شلوغ شد.
آت:
ـ خیلی.
ته:
ـ ناراحت شدی؟
آت:
ـ از حرفهای یورا؟ یه کم.
چند ثانیه مکث کرد.
ـ ولی بیشتر از این ناراحت شدم که فکر کردم شاید همهچیز دوباره پیچیده بشه.
ته:
ـ نمیذارم.
آت نگاهش کرد.
ـ چی؟
ته:
ـ نمیذارم کسی به خاطر تصمیمهایی که خانوادهها گرفتن، تو رو اذیت کنه.
آت:
ـ ته...
ته:
ـ نه، جدی میگم.
نگاهش آروم بود.
ـ تو حق داری آیندهت رو خودت انتخاب کنی.
آت:
ـ تو هم همینطور.
لبخند کوچیکی زد.
ـ دقیقاً.
از داخل صدای جیا اومد:
ـ آت! بیااااا! مامانت داره میره! 😂
آت:
ـ الان میام!
بعد رو به ته گفت:
ـ شب بخیر.
ته:
ـ شب بخیر، سنیوریتا.
لبخند زدم و برگشتم.
اما هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدای ته رو شنیدم:
ـ آت!
برگشتم.
ته:
ـ اون آب ریختنت...
آت:
ـ چی؟ 😳
لبخند زد.
ـ خیلی خفن بود. 😂
چشمهام گرد شد.
آت:
ـ تو هم طرف منی؟!
ته:
ـ همیشه نه...
یک لحظه مکث کرد.
ـ ولی امروز... آره. 😌
لبخندم ناخودآگاه بیشتر شد.
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۳۸۲
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط