ویو صبح
ᴹʸ ᴹᵃᶠⁱᵃ
ℙ𝕒𝕣𝕥:²
ویو صبح
جونگ کوک:لباس پوشید و رفت به سمت دانشگاه روز اول دانشگاش بود و خیلی خوشحال بود
داخل دانشگاه که شد دخترا ازکیوت بودنش همش ذوق میکردن و دوست داشتن دوست دختر جونگ کوک باشن
جونگ کوک: با تعجب رفت سمت یه دختر و گفت:ببخشید..سونبه چیزی رو صورتمه؟چرا همش بهم نگاه میکنن؟(کیوت)
جنی که قلدر دانشگاه بود گفت:یاااا آنقدر بهش نگاه نکنید مگه نمیبینید معذبه
همه روشونو برگردوندن
و جنی گفت:تو خیلی کیوتی برای همین بهت نگاه میکنن و دستشو رو به جونگ کوک گرفت و گفت:من کیم جنی ام
کوک:منم جئون جونگ کوکم نونا. (کیوت)
جنی:(خندید) چرا هربار یچیز صدام میکنی سونبه.. نونا .. فقط بهم بگو جنی
جونگ کوک:سرشو تکون داد و گفت: باشه جنی.
جنی:دستشو انداخت دور گردن جونگ کوک رفت به سمت کلاس و گفت: دلم میخواد کنار من بشینی
کوک:یعنی ما الان دوستیم؟(کیوت)
جنی:اره
کوک:ذوق کرد چون تا حالا رفیق نداشته بود
جنی:من یه اکیپ دارم بزار صداشون کنم
جنی:یااااا بیاید اینجا(با صدای بلند)
جنی:این اهیون خواهر کوچیکمه و سال پایینیه و اونم چانه
کوک:خوشبختم.. منم جونگ کوکم
لبخند زدن و استاد اومد و جنی کنار جونگ کوک نشست و سرشو گذاشت رو میز
جونگ کوک:یاا امروز روز اول دانشگاه میخوای بخوابی؟
استاد:سلام بچه ها من آیو ام استاد جدیدتون ،خودتونو معرفی کنید(سرد)
جونگ کوک:من جئون جونگ کوکم
جنی:کنم کیم جنی ام
چان:بنگچانم
اهیون:اهیونگ و ......
بعد چند ساعت کلاسش تموم شد و بعد کلاس ریاضی داشت و کلا تموم شد و تقریبا ساعت 8 شب بود که برگشت خونه
جیمین:کوچولوم اومدی؟گرسنته؟
جونگ کوک:اره امشب شام داریم؟
جیمین:از شانس خوبمون دوستت جنی برامون کلی غذا فرستاده
جونگ کوک:چی؟چرا بهش گفتی همچین جایی زندگی میکنیم
جیمین:خودش اومد .. یعنی میدونست
جونگ کوک:واییی دارم دیونه میشم حالا چی هست؟
جیمین:مرغ سوخاری. کیمچی. رامین بیمباپ
کوک:اوووو بانو پخت و پز کرده
جیمین:بیا بخوریم
پ•ج:جونگ کوک پسرم؟
جونگ کوک:با تعجب بهش نگاه کرد:بله اپا؟
پ•ج:دوتاتون آماده بشید میخوایم بریم بیرون
جیمین:چه نقشه ای تو سرته جئون ؟
پ•ج:ایگوو یعنی حق ندارم با پسران برم بیرون ؟ حتی براتون شیر موز هم میگیرم
جونگ کوک:باشه هیونگ بیا بریمم
جونگ کوک رفت آماده شد و یه شلوارک و یه تیشرت سفید پوشید و گفت:بریمم
رفتن و سر ساعت 9 رسیدن
جونگ کوک:آپا.. مگه نگفتی میریم شیر موز بخوریم پس چرا اینجاییم؟
جیمین:راست میگه!
پ•ج: قبلش باید به اینجا سر بزنم بیاید میخوام دوستامو باهاتون آشنا کنم
جونگ کوک و جیمین و باباشون رفتن بالا و وارد شدن و نگهبانای اونجا در رو بستن
پ•ج:به نگهبان گفت:نزار این دوتا خارج بشن
ناگهان...
خوشگلای عمو جانگ لایک کنید🪼🩵
ℙ𝕒𝕣𝕥:²
ویو صبح
جونگ کوک:لباس پوشید و رفت به سمت دانشگاه روز اول دانشگاش بود و خیلی خوشحال بود
داخل دانشگاه که شد دخترا ازکیوت بودنش همش ذوق میکردن و دوست داشتن دوست دختر جونگ کوک باشن
جونگ کوک: با تعجب رفت سمت یه دختر و گفت:ببخشید..سونبه چیزی رو صورتمه؟چرا همش بهم نگاه میکنن؟(کیوت)
جنی که قلدر دانشگاه بود گفت:یاااا آنقدر بهش نگاه نکنید مگه نمیبینید معذبه
همه روشونو برگردوندن
و جنی گفت:تو خیلی کیوتی برای همین بهت نگاه میکنن و دستشو رو به جونگ کوک گرفت و گفت:من کیم جنی ام
کوک:منم جئون جونگ کوکم نونا. (کیوت)
جنی:(خندید) چرا هربار یچیز صدام میکنی سونبه.. نونا .. فقط بهم بگو جنی
جونگ کوک:سرشو تکون داد و گفت: باشه جنی.
جنی:دستشو انداخت دور گردن جونگ کوک رفت به سمت کلاس و گفت: دلم میخواد کنار من بشینی
کوک:یعنی ما الان دوستیم؟(کیوت)
جنی:اره
کوک:ذوق کرد چون تا حالا رفیق نداشته بود
جنی:من یه اکیپ دارم بزار صداشون کنم
جنی:یااااا بیاید اینجا(با صدای بلند)
جنی:این اهیون خواهر کوچیکمه و سال پایینیه و اونم چانه
کوک:خوشبختم.. منم جونگ کوکم
لبخند زدن و استاد اومد و جنی کنار جونگ کوک نشست و سرشو گذاشت رو میز
جونگ کوک:یاا امروز روز اول دانشگاه میخوای بخوابی؟
استاد:سلام بچه ها من آیو ام استاد جدیدتون ،خودتونو معرفی کنید(سرد)
جونگ کوک:من جئون جونگ کوکم
جنی:کنم کیم جنی ام
چان:بنگچانم
اهیون:اهیونگ و ......
بعد چند ساعت کلاسش تموم شد و بعد کلاس ریاضی داشت و کلا تموم شد و تقریبا ساعت 8 شب بود که برگشت خونه
جیمین:کوچولوم اومدی؟گرسنته؟
جونگ کوک:اره امشب شام داریم؟
جیمین:از شانس خوبمون دوستت جنی برامون کلی غذا فرستاده
جونگ کوک:چی؟چرا بهش گفتی همچین جایی زندگی میکنیم
جیمین:خودش اومد .. یعنی میدونست
جونگ کوک:واییی دارم دیونه میشم حالا چی هست؟
جیمین:مرغ سوخاری. کیمچی. رامین بیمباپ
کوک:اوووو بانو پخت و پز کرده
جیمین:بیا بخوریم
پ•ج:جونگ کوک پسرم؟
جونگ کوک:با تعجب بهش نگاه کرد:بله اپا؟
پ•ج:دوتاتون آماده بشید میخوایم بریم بیرون
جیمین:چه نقشه ای تو سرته جئون ؟
پ•ج:ایگوو یعنی حق ندارم با پسران برم بیرون ؟ حتی براتون شیر موز هم میگیرم
جونگ کوک:باشه هیونگ بیا بریمم
جونگ کوک رفت آماده شد و یه شلوارک و یه تیشرت سفید پوشید و گفت:بریمم
رفتن و سر ساعت 9 رسیدن
جونگ کوک:آپا.. مگه نگفتی میریم شیر موز بخوریم پس چرا اینجاییم؟
جیمین:راست میگه!
پ•ج: قبلش باید به اینجا سر بزنم بیاید میخوام دوستامو باهاتون آشنا کنم
جونگ کوک و جیمین و باباشون رفتن بالا و وارد شدن و نگهبانای اونجا در رو بستن
پ•ج:به نگهبان گفت:نزار این دوتا خارج بشن
ناگهان...
خوشگلای عمو جانگ لایک کنید🪼🩵
- ۴۴۹
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط