فصل دوم
فصل دوم
پارت سیزدهم | خبری از ایتالیا
چند روز از شروع رابطهی لیانا و جنگکوک گذشته بود.
روزهایی که برای هر دویشان شبیه یک خواب شیرین بود.
جنگکوک دیگر آن پسر سرد و بیاحساس گذشته نبود.
هر روز صبح قبل از اینکه لیانا بیدار شود، برایش پیام میفرستاد.
هر وقت هوا سرد میشد، بدون اینکه چیزی بگوید، کت خودش را روی شانههای لیانا میانداخت.
و هر بار که لیانا میخندید...
جنگکوک حس میکرد خوششانسترین آدم دنیاست.
---
آن شب...
لیانا و جنگکوک در یک کافهی کوچک کنار خیابان نشسته بودند.
باران آرامی پشت شیشه میبارید.
لیانا با لبخند گفت:
ـ «هنوزم باورم نمیشه تو همون آدمی هستی که روز اول میخواستی اذیتم کنی.»
جنگکوک خندید.
ـ «خودمم باورم نمیشه.»
ـ «پس چرا اون کارا رو میکردی؟»
جنگکوک کمی فکر کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «شاید چون اولین بار بود کسی پیدا شده بود که ازم نمیترسید.»
لیانا نگاهش کرد.
ـ «و الان؟»
جنگکوک دستش را روی دست او گذاشت.
ـ «الان فقط میترسم یه روز از دستت بدم.»
لبخند لیانا آرام شد.
ـ «این اتفاق نمیافته.»
اما...
هیچکدام نمیدانستند که گاهی زندگی، بدون اجازهی آدمها تغییر میکند.
---
همان شب...
وقتی جنگکوک به خانه رسید، گوشیاش چند تماس از دسترفته داشت.
شمارهای از ایتالیا.
با نگرانی تماس را گرفت.
بعد از چند بوق...
صدای آشنایی از آن طرف خط آمد.
ـ «جنگکوک...»
صدای مادرش بود.
اما مثل همیشه آرام نبود.
نگران و خسته به نظر میرسید.
ـ «مامان؟ چی شده؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد مادرش آرام گفت:
ـ «باید بیای ایتالیا.»
جنگکوک اخم کرد.
ـ «چرا؟ اتفاقی افتاده؟»
صدای مادرش لرزید.
ـ «دوباره بیمار شدم...»
قلب جنگکوک فرو ریخت.
ـ «چی؟»
ـ «دکترها گفتن باید عمل کنم... و بعد از عمل، یکی باید کنارم باشه.»
جنگکوک روی صندلی نشست.
انگار تمام دنیا برای چند لحظه متوقف شد.
ـ «چقدر وقت دارم؟»
ـ «نمیدونم عزیزم...»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
---
نیم ساعت بعد...
جنگکوک جلوی پنجره ایستاده بود و به چراغهای شهر نگاه میکرد.
ذهنش پر از فکر بود.
از یک طرف...
مادری که تمام زندگیاش بود.
از طرف دیگر...
دختری که تازه پیدا کرده بود.
دختری که قول داده بود هیچوقت تنها نگذاردش.
گوشیاش را برداشت و اسم لیانا را دید.
انگشتش روی دکمهی تماس ماند.
اما نتوانست زنگ بزند.
چطور میتوانست به او بگوید؟
چطور میتوانست بگوید شاید مجبور شود از او دور شود؟
در همان لحظه...
اولین قطرهی باران روی شیشه افتاد.
و جنگکوک فهمید...
گاهی سختترین مبارزهها، نه در زمین بسکتبال...
بلکه در قلب آدم اتفاق میافتند.
پآیآن پآرت سیزدهم...☕⃢🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدییی : (برای هر سه پارت برسونین😭)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟸☕࿐
پارت سیزدهم | خبری از ایتالیا
چند روز از شروع رابطهی لیانا و جنگکوک گذشته بود.
روزهایی که برای هر دویشان شبیه یک خواب شیرین بود.
جنگکوک دیگر آن پسر سرد و بیاحساس گذشته نبود.
هر روز صبح قبل از اینکه لیانا بیدار شود، برایش پیام میفرستاد.
هر وقت هوا سرد میشد، بدون اینکه چیزی بگوید، کت خودش را روی شانههای لیانا میانداخت.
و هر بار که لیانا میخندید...
جنگکوک حس میکرد خوششانسترین آدم دنیاست.
---
آن شب...
لیانا و جنگکوک در یک کافهی کوچک کنار خیابان نشسته بودند.
باران آرامی پشت شیشه میبارید.
لیانا با لبخند گفت:
ـ «هنوزم باورم نمیشه تو همون آدمی هستی که روز اول میخواستی اذیتم کنی.»
جنگکوک خندید.
ـ «خودمم باورم نمیشه.»
ـ «پس چرا اون کارا رو میکردی؟»
جنگکوک کمی فکر کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «شاید چون اولین بار بود کسی پیدا شده بود که ازم نمیترسید.»
لیانا نگاهش کرد.
ـ «و الان؟»
جنگکوک دستش را روی دست او گذاشت.
ـ «الان فقط میترسم یه روز از دستت بدم.»
لبخند لیانا آرام شد.
ـ «این اتفاق نمیافته.»
اما...
هیچکدام نمیدانستند که گاهی زندگی، بدون اجازهی آدمها تغییر میکند.
---
همان شب...
وقتی جنگکوک به خانه رسید، گوشیاش چند تماس از دسترفته داشت.
شمارهای از ایتالیا.
با نگرانی تماس را گرفت.
بعد از چند بوق...
صدای آشنایی از آن طرف خط آمد.
ـ «جنگکوک...»
صدای مادرش بود.
اما مثل همیشه آرام نبود.
نگران و خسته به نظر میرسید.
ـ «مامان؟ چی شده؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد مادرش آرام گفت:
ـ «باید بیای ایتالیا.»
جنگکوک اخم کرد.
ـ «چرا؟ اتفاقی افتاده؟»
صدای مادرش لرزید.
ـ «دوباره بیمار شدم...»
قلب جنگکوک فرو ریخت.
ـ «چی؟»
ـ «دکترها گفتن باید عمل کنم... و بعد از عمل، یکی باید کنارم باشه.»
جنگکوک روی صندلی نشست.
انگار تمام دنیا برای چند لحظه متوقف شد.
ـ «چقدر وقت دارم؟»
ـ «نمیدونم عزیزم...»
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
---
نیم ساعت بعد...
جنگکوک جلوی پنجره ایستاده بود و به چراغهای شهر نگاه میکرد.
ذهنش پر از فکر بود.
از یک طرف...
مادری که تمام زندگیاش بود.
از طرف دیگر...
دختری که تازه پیدا کرده بود.
دختری که قول داده بود هیچوقت تنها نگذاردش.
گوشیاش را برداشت و اسم لیانا را دید.
انگشتش روی دکمهی تماس ماند.
اما نتوانست زنگ بزند.
چطور میتوانست به او بگوید؟
چطور میتوانست بگوید شاید مجبور شود از او دور شود؟
در همان لحظه...
اولین قطرهی باران روی شیشه افتاد.
و جنگکوک فهمید...
گاهی سختترین مبارزهها، نه در زمین بسکتبال...
بلکه در قلب آدم اتفاق میافتند.
پآیآن پآرت سیزدهم...☕⃢🖤
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدییی : (برای هر سه پارت برسونین😭)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶☕࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟶☕࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟸☕࿐
- ۲.۱k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط