کودکی گل فروش با صدای عاجزانه التماسم کرد گل بخر،گفتم برا

کودکی گل فروش با صدای عاجزانه التماسم کرد گل بخر،گفتم برای کی؟!گفت برای هدیه دادن به عشقت!گفتم اگر عشقم به عشقش هدیه داد چی؟!
لحظه ای سکوت کرد و با بغض گفت گل هایم "فروشی نیست"
دیدگاه ها (۲)

───────── ° عشق یعنی تو در هر لحظه‌ای که بخواهی، می‌توانی به...

سورا و رین

سناریو قهوه با بوی شکلات

پارت۲جونگ‌کوک هر روز با خونسردی ازم درباره‌ی جیمین سؤال می‌ک...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

پارت دوم: اولین حمله 🌧️🖤ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.عمارت در س...

ادامه پارت 17

معامله p6جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت به پنجره خیره ماند.بعد بد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط