آدم ها...

آدم ها...
یک روز می آیند...
مقابلت بالا و پایین میپرند...
خودشان را به آب و آتیش میزنند...
تا آن هارا ببینی...
به انها توجه کنی... محبت کنی...
محبت کردن که شروع میشود...
به بودنشان که عادت میکنی...
پای بودنشان که حساب باز میکنی...
شروع میکنند به رفتن...
این طبیعت انسان هاست...
بعد از هر رفتی آمدی دارند...
بعد از هر امدی،رفتی...
اما،تلخ ترین قسمت قصه این میشود...
آنکه،محتاج نیم نگاهت بود...
تا از گوشه ی نگاهت محبت بچیند...
حالا آنقدر،محبت به خوردش داده ای...
دیگر تورا نمیشناسد...
چشمش کور شده است...
تلخیِ قصه اینجاست...
وگرنه...
هم من...
هم شما...
هم آدم های رفت و امدی...
به رفت امد ها،عادت کرده ایم...
#
دیدگاه ها (۱)

…. ﻭﻗﺘـــــﯽ ﺍﺯ ﯾـــــﻪ نفر ﻣﯿـــــــﺮنجی ﺣﺘـــﯽ ﺍﮔ...

.

بعضی ها ذاتا کوهنوردنداخلاقشان، روششان و کردارشان یک کپی از ...

.

part 120دیدن جسم بهترین دوستش درون آتیش چیزیو درونش خورد کرد...

[•] عمارت عشق [•] part:  19دازای نگاهش کمی نرم شد... این مدت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط