خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۳
بی هدف توی خیابونهای بزرگه نیویورک قدم میزدم.
این خیابونها بلند حماقتم رو تو سرم فریاد میزدن! وانی تو کاره اشتباهی کردی.. تو که واقعا یک پسر نیستی! اگه ادامه دار بشه و لیسا عاشقت بشه و با فهمیدنه این موضوع قلبش بشکنه چی!؟ نهنه.. اصن شاید قصدش عاشقی نیست!! شاید.. یکم.. اههه اگه مانی واقعی پیداش بشه چی؟! میخوای چیکار کنی؟! صبر کن! اگه اعضا بفهمن چی؟؟؟؟ تو باز از خونه فرار کردی.. از خونه!! صبر کن! ساعت.. ساعت چنده؟؟ واااییی اگه تا الان رسیده باشن خونههههه!
با دو پیادههارو طی کردم و با رسیدن به خوابگاه خودمو محکم به درکوبیدم.
به فضای تاریک خونه نگاهی انداختم! خالی از یک موجوده زنده!! نفس عمیق بلندی کشیدم.. اینبار شانس باهات یار بود وانیا خانوم!
لباسای جیمین رو درآوردم و منظم گذاشتم تو کمدش!
پارچه ی سفید رو باز کردم که سینه هام فرصت نفس کشیدن گرفتند..
با بی حالی به طرف حموم رفتم..
موهایی که صبح چیده بودم رو از کف حموم جارو کردم و جایی ریختم که قابل دید نباشه!
شیر آب رو باز کردم و خودم رو به آب گرم و سوزان سپردم.
با افسوس تو آینه ی حموم به بدن برهنه ام خیره شدم! وانی.. چه خانوم شدی!
قطره اشکی از گونه ام چکید، من دیگه حتی دختر هم نبودم! با اطمینان بکارتم رو فدای اعضا کردم.. من چقدر.. من چقدرر....
دیگه اشک امونم رو بریده بود.. فرصت فکر کردن نبود و فقط زار و زار..
دیگه اون گریه های بیصدا تبدیل به هق هق های بلند شده بود! دلیل این نا آرومیه حالم رو نمیدونستم ولی چقدر قلبم درد میکرد! نمیدونستم چرا.. ولی خستگی سرتاسر بدنم رو گرفته بود.. نمیدونستم این خستگی از کجا میومد.. از خودم، آدمای اطرافم، از کسایی که هنوز نیومده از قلبم میرفتن! نمیدونستم دلیل این همه اشک چیه! نمیدونستم چرا این بغض سنگین تا الان تو گلوم بوده! نمیدونستم چرا انقدر از کیینه پر شدم! نمیدونستم تا الان چقدر صدای دردم رو خفه کردم! من نمیدونستم.. من.. نمیخواستم بدونم! چقدر سخته آدم دلیل این همه ندونستن رو ندونه.. مگه من چیکار کردم که تاوانش زجه های بلند باشه؟! من که... من که...
صدای اعضا از بیرون حموم پیچید..
او.. اومدن!
حوله انداختم دوره تنم و از حموم اتاقم اومدم بیرون!
یک لباس و شلوار گشاده سفید تنم کردم،
یک سربنده مشکی رو سرم گذاشتم که موهای کوتاهم رو بپوشونه!
ماسک خنده رو گذاشتم رو صورتم.. مثله همیشه.. تظاهر کن وانی! تظاهر کن!
+سلااااام بر بویبند جهااان!
جیکی: سلام بر روانیه جهاان!
+هرر هرر.. بی مزه!
ته: میبینم تیپ تامبوی زدی تو خونه!
+پس چی!!
جیم: لباس گشاد بهت میاد!
+مودونم!
جین: اعتماد به سقفو!!
شوگا: چشمات چرا پف کرده؟! گریه کردی؟! ......
بی هدف توی خیابونهای بزرگه نیویورک قدم میزدم.
این خیابونها بلند حماقتم رو تو سرم فریاد میزدن! وانی تو کاره اشتباهی کردی.. تو که واقعا یک پسر نیستی! اگه ادامه دار بشه و لیسا عاشقت بشه و با فهمیدنه این موضوع قلبش بشکنه چی!؟ نهنه.. اصن شاید قصدش عاشقی نیست!! شاید.. یکم.. اههه اگه مانی واقعی پیداش بشه چی؟! میخوای چیکار کنی؟! صبر کن! اگه اعضا بفهمن چی؟؟؟؟ تو باز از خونه فرار کردی.. از خونه!! صبر کن! ساعت.. ساعت چنده؟؟ واااییی اگه تا الان رسیده باشن خونههههه!
با دو پیادههارو طی کردم و با رسیدن به خوابگاه خودمو محکم به درکوبیدم.
به فضای تاریک خونه نگاهی انداختم! خالی از یک موجوده زنده!! نفس عمیق بلندی کشیدم.. اینبار شانس باهات یار بود وانیا خانوم!
لباسای جیمین رو درآوردم و منظم گذاشتم تو کمدش!
پارچه ی سفید رو باز کردم که سینه هام فرصت نفس کشیدن گرفتند..
با بی حالی به طرف حموم رفتم..
موهایی که صبح چیده بودم رو از کف حموم جارو کردم و جایی ریختم که قابل دید نباشه!
شیر آب رو باز کردم و خودم رو به آب گرم و سوزان سپردم.
با افسوس تو آینه ی حموم به بدن برهنه ام خیره شدم! وانی.. چه خانوم شدی!
قطره اشکی از گونه ام چکید، من دیگه حتی دختر هم نبودم! با اطمینان بکارتم رو فدای اعضا کردم.. من چقدر.. من چقدرر....
دیگه اشک امونم رو بریده بود.. فرصت فکر کردن نبود و فقط زار و زار..
دیگه اون گریه های بیصدا تبدیل به هق هق های بلند شده بود! دلیل این نا آرومیه حالم رو نمیدونستم ولی چقدر قلبم درد میکرد! نمیدونستم چرا.. ولی خستگی سرتاسر بدنم رو گرفته بود.. نمیدونستم این خستگی از کجا میومد.. از خودم، آدمای اطرافم، از کسایی که هنوز نیومده از قلبم میرفتن! نمیدونستم دلیل این همه اشک چیه! نمیدونستم چرا این بغض سنگین تا الان تو گلوم بوده! نمیدونستم چرا انقدر از کیینه پر شدم! نمیدونستم تا الان چقدر صدای دردم رو خفه کردم! من نمیدونستم.. من.. نمیخواستم بدونم! چقدر سخته آدم دلیل این همه ندونستن رو ندونه.. مگه من چیکار کردم که تاوانش زجه های بلند باشه؟! من که... من که...
صدای اعضا از بیرون حموم پیچید..
او.. اومدن!
حوله انداختم دوره تنم و از حموم اتاقم اومدم بیرون!
یک لباس و شلوار گشاده سفید تنم کردم،
یک سربنده مشکی رو سرم گذاشتم که موهای کوتاهم رو بپوشونه!
ماسک خنده رو گذاشتم رو صورتم.. مثله همیشه.. تظاهر کن وانی! تظاهر کن!
+سلااااام بر بویبند جهااان!
جیکی: سلام بر روانیه جهاان!
+هرر هرر.. بی مزه!
ته: میبینم تیپ تامبوی زدی تو خونه!
+پس چی!!
جیم: لباس گشاد بهت میاد!
+مودونم!
جین: اعتماد به سقفو!!
شوگا: چشمات چرا پف کرده؟! گریه کردی؟! ......
- ۱۱.۳k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط