زندگی پردردسر
زندگی پردردسر
آیزاوا: خب بچه ها خیلی خلاصه می گم ازتون می خوام دلیل اینکه اومدین UA رو بنویسین
ویو ریوکی
بعد از گفتن این سنسه رفت تو کیسه خوابش و خوابید!
نمی دونم سنسه چی کار می کنه انقدر می خوابه؟ مدادم رو برداشتم ولی من به اجبار پدر و مادرم به UA اومدم و دلیل خاصی ندارم.
ریوکی: هی اوراراکا ببینم دلیل تو چیه؟
اوراراکا: خب راستش من برای پول در آوردن و استفاده ازش برای کمک به خانوادم اومدم اینجا تو چی؟
ریوکی: اجبار
اوراراکا: واقعا؟
ریوکی: بعله
همه تقریباً تموم کرده بودن منم دلیلم رو نوشتم
سنسه بیدار شد و گفت: چه تموم کرده باشین چه نه من میخوام ازتون بپرسم نفر اول کامیناری
کامیناری بلند شدم شروع کرد به خواندن: دلیل من برای اومدن به UA ....( یه چیزی فرض کنید)
همین جوری بچه ها دلایل شون رو میگفتم که نوبت من شد
بلند شدم و گفتم: من برای اومدن به UA دلیلی ندارم چون به اجبار پدر و مادرم اومدم
آیزاوا: خب نفر بعدی مینتا (ریوکی تو ذهنش: چقدر بی تفاوت فکر نمی کردم انقدر راحت بگذره)
مینتا: خب دلیل من برای اومدن به UA اینه که یکی از معلم ها میدنایت هست و دخترای زیادی هم اینجان
ای مینتای پدر مینتایی ایشالا هر چی از نسل تو رو زمین هست منقرض بشه، آمین !
آیزاوا: خب مینتا بیا اینجا ( مینتا رفت اونجا ) حالا از کلاس برو بیرون و بیرون وایسا
آخیش دلم خنک شد سنسه دمت گرم
آیزاوا: بچه ها قراره یه اردو تمرینی بریم
همه: هوراااا
آیزاوا ادامه داد: اما اگه آزمون رو بیفتین نمیاین
«بعد کلاس»
کلاس ها که تموم شد همه رفتیم خوابگاه
مینا: بچه ها میاین بریم خرید؟
بعضی ها: آره
ریوکی: ولی اگه آماده بشیم و نتونیم بریم بد میشه
آسویی: راست میگی قور
مینا: همه قبول میشیم نگران نباش😁( اعتماد به سقف داره)
آیزاوا: خب بچه ها خیلی خلاصه می گم ازتون می خوام دلیل اینکه اومدین UA رو بنویسین
ویو ریوکی
بعد از گفتن این سنسه رفت تو کیسه خوابش و خوابید!
نمی دونم سنسه چی کار می کنه انقدر می خوابه؟ مدادم رو برداشتم ولی من به اجبار پدر و مادرم به UA اومدم و دلیل خاصی ندارم.
ریوکی: هی اوراراکا ببینم دلیل تو چیه؟
اوراراکا: خب راستش من برای پول در آوردن و استفاده ازش برای کمک به خانوادم اومدم اینجا تو چی؟
ریوکی: اجبار
اوراراکا: واقعا؟
ریوکی: بعله
همه تقریباً تموم کرده بودن منم دلیلم رو نوشتم
سنسه بیدار شد و گفت: چه تموم کرده باشین چه نه من میخوام ازتون بپرسم نفر اول کامیناری
کامیناری بلند شدم شروع کرد به خواندن: دلیل من برای اومدن به UA ....( یه چیزی فرض کنید)
همین جوری بچه ها دلایل شون رو میگفتم که نوبت من شد
بلند شدم و گفتم: من برای اومدن به UA دلیلی ندارم چون به اجبار پدر و مادرم اومدم
آیزاوا: خب نفر بعدی مینتا (ریوکی تو ذهنش: چقدر بی تفاوت فکر نمی کردم انقدر راحت بگذره)
مینتا: خب دلیل من برای اومدن به UA اینه که یکی از معلم ها میدنایت هست و دخترای زیادی هم اینجان
ای مینتای پدر مینتایی ایشالا هر چی از نسل تو رو زمین هست منقرض بشه، آمین !
آیزاوا: خب مینتا بیا اینجا ( مینتا رفت اونجا ) حالا از کلاس برو بیرون و بیرون وایسا
آخیش دلم خنک شد سنسه دمت گرم
آیزاوا: بچه ها قراره یه اردو تمرینی بریم
همه: هوراااا
آیزاوا ادامه داد: اما اگه آزمون رو بیفتین نمیاین
«بعد کلاس»
کلاس ها که تموم شد همه رفتیم خوابگاه
مینا: بچه ها میاین بریم خرید؟
بعضی ها: آره
ریوکی: ولی اگه آماده بشیم و نتونیم بریم بد میشه
آسویی: راست میگی قور
مینا: همه قبول میشیم نگران نباش😁( اعتماد به سقف داره)
- ۱۴۹
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط