「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 77
✦.................................

آیلین تقریباً با عجله از ماشین دور شد. باد خنکی میان موهای آشفته‌اش پیچید اما نتوانست صورت داغش را آرام کند. چند قدم جلو رفت و بی‌حوصله اشک گوشه چشمش را پاک کرد.

+ لعنتی...

دکمه‌های لباسش را یکی‌یکی بست و سعی کرد نفس‌هایش را منظم کند. فقط می‌خواست از آنجا دور شود هرچه سریع‌تر.... صدای بسته شدن در ماشین پشت سرش آمد. اما برنگشت، انگار اگر برمی‌گشت دوباره عصبانی‌تر می‌شد.

چند ثانیه بعد صدای تهیونگ را شنید.

_ آیلین.

قدم‌هایش کند شد اما نایستاد

_ وایستا

+ نمیخوام حرف بزنم

تهیونگ چند متر آن طرف‌تر ایستاده بود؛ دست‌هایش داخل جیب شلوارش بود و نگاهش روی دختر ثابت مانده بود.

_ سوار شو

آیلین با ناباوری خندید

+ واقعاً؟

+ بعد از این همه مدت تنها چیزی که به ذهنت میرسه همینه؟

سکوت.

_ سوار شو

+ نه

این بار حتی به او نگاه هم نکرد. در همان لحظه تاکسی زردرنگی از آن طرف خیابان نزدیک شد.

آیلین سریع دست بلند کرد تاکسی کنار پیاده‌رو ایستاد
راننده شیشه را پایین کشید.

راننده: مقصدتون نزدیکه؟

+ بله.

در را باز کرد

تهیونگ هنوز همان‌جا ایستاده بود؛ نه جلو آمد نه مانعش شد فقط نگاه می‌کرد.

همین بیشتر حرصش می‌داد.
بدون اینکه چیزی بگوید، سوار تاکسی شد و در بسته شد. ماشین حرکت کرد. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
برای چند لحظه فقط به خیابان خیره ماند بعد ناخودآگاه از شیشه عقب نگاه کرد.

تهیونگ هنوز همان‌جا ایستاده بود. بی‌حرکت؛ مثل مجسمه.

+ روانی...

زیر لب غر زد و نگاهش را برگرداند.

---

حدود چهل دقیقه بعد...
تاکسی مقابل عمارت خوانواده لی توقف کرد. آیلین کرایه را حساب کرد و پیاده شد. اما هنوز دو قدم برنداشته بود که ایستاد.

ماشین مشکی آشنایی کنار در ورودی پارک شده بود و تهیونگ؛ با همان لباس نظامی مرتب و آن ابهت همیشگی، کنار ماشین ایستاده بود. انگار ساعت‌ها آنجا منتظر مانده باشد.

چشم آیلین از تعجب گرد شد.

+ نه...

+ امکان نداره

بعد با عصبانیت به سمتش رفت.

+ تو از کجا فهمیدی من کجا زندگی می‌کنم؟

تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.

_ سخت نبود

+ برای آدمای عادی سخت بود

_ من آدم عادی نیستم

آیلین چند ثانیه فقط نگاهش کرد، بعد با حرص از کنارش رد شد.

+ ازت متنفرم.

اما هنوز به در نرسیده بود که صدای تهیونگ پشت سرش آمد.

_ آیلین!

نایستاد.

_ آیلین!!

باز هم نایستاد. تا اینکه ناگهان صدای قدم‌های مرد را پشت سرش شنید.

چند ثانیه بعد تهیونگ درست مقابلش ایستاد

راهش را بست.

آیلین اخم کرد

+ برو کنار!

_ نه.

+ میخوام برم داخل

تهیونگ چند ثانیه به چشم های دختره خیره موند و بعد جدی گفت:

_ اول حرف میزنیم

آیلین نگاهش را دزدید:

+ من نمیخوام حرف بزنم

_ من میخوام

+ چه عالی

+ پس برو با خودت حرف بزن

برای اولین بار چیزی شبیه کلافگی از گوشه نگاه تهیونگ رد شد اما خیلی زود محو شد. چند ثانیه فقط به صورت دختر خیره ماند.

بعد آرام گفت:

_ هرچقدر میخوای از دستم عصبانی باش ولی فرار نکن

سکوت کوتاهی میانشان افتاد. و همین سکوت، از هر بحثی سنگین‌تر بود

آیلین بدون حرفی چندقدم از او فاصله گرفت و وارد خانه شد در عمارت را محکم بست و بدون اینکه حتی چراغ‌های طبقه پایین را روشن کند از پله‌ها بالا رفت. خانه بزرگ و ساکت بود. سکوتی که بیشتر اعصابش را خرد می‌کرد.

همین که وارد اتاقش شد کیفش را روی تخت انداخت و روی لبه تخت نشست. چند ثانیه به روبه‌رو خیره ماند.
بعد با حرص دستش را روی صورتش کشید.

+ احمق...

نمی‌دانست منظورش خودش است یا تهیونگ فقط می‌دانست دلش گرفته و از این موضوع بیشتر از هر چیزی عصبانی بود.

---

بیرون عمارت...

تهیونگ چند لحظه دیگر همان‌جا ایستاد. نگاهش روی پنجره اتاق آیلین ثابت مانده بود. بعد بالاخره سوار ماشین شد دستش روی فرمان نشست اما ماشین را روشن نکرد.

فکش منقبض بود. چند ثانیه بعد گوشی‌ای که روی صندلی کناری افتاده بود شروع به زنگ خوردن کرد؛ گوشی آیلین صفحه روشن شد.

لینا.

تهیونگ نگاه کوتاهی به اسم انداخت. زنگ قطع شد اما دوباره شروع شد این بار جواب داد

_ بگو

لینا: بلاخره جوا-

چند لحظه سکوت کرد

لینا: تهیونگ؟

_ خودمَم.

لینا فوراً صاف نشست.

لینا: چرا گوشی آیلین دست توئه؟

_ تو ماشین جا مونده

لینا اخم کرد

لینا: خودش کجاست؟

_ خونه.

لینا: خونه؟

_ آره.

لینا چند ثانیه ساکت ماند.

لینا: چرا صدات این شکلیه؟
دیدگاه ها (۷)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 78✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 79✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 76✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 75✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 58✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 70✦...........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط