به کنار تپه رسيد
به کنار تپه رسيد
باطنين روشن پايش آيينه فضا شکست..
دستم را در تاريکي اندوهي بالا بردم....
وکهکشان تهي تنهايي را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود. .
غبار کاروان ها رانشان دادم ...
وتابش بيراهه ها ...
وبيکران ريگستان سکوت را،
واو
پيکره اش خاموشي بود.
لالايي اندوهي بر ما وزيد ...
تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.
وناگاه از اتش لبهايش جرقه لبخندي پريد.
در ته چشمانش، تپه شب فرو ريخت..
ومن
در شکوه تماشا، فراموشي صدا بودم
باطنين روشن پايش آيينه فضا شکست..
دستم را در تاريکي اندوهي بالا بردم....
وکهکشان تهي تنهايي را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود. .
غبار کاروان ها رانشان دادم ...
وتابش بيراهه ها ...
وبيکران ريگستان سکوت را،
واو
پيکره اش خاموشي بود.
لالايي اندوهي بر ما وزيد ...
تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.
وناگاه از اتش لبهايش جرقه لبخندي پريد.
در ته چشمانش، تپه شب فرو ريخت..
ومن
در شکوه تماشا، فراموشي صدا بودم
- ۴۶۶
- ۱۴ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط