اعتراف میکنم بچه که بودم خیال میکردم از اتاقم که برم بیرو

اعتراف میکنم بچه که بودم خیال میکردم از اتاقم که برم بیرون وسایل اتاقم جون میگیرن و راه میرن و حرف میزنن.
چند بار هم سعی کردم بی هوا در اتاقو باز کنم تا مچشونو بگیرم اما لامصبا خیلی فرز بودن.
هنوز که هنوزه نتونستم مچشونو بگیرم
خخخخخخخخ
دیدگاه ها (۳)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_82سعی کردم بیخیال فکر خیال ه...

the first lie

⭐🌕کاد فادر🌕⭐پارت ۵----------------------------------------⭐🌕...

پارت ۴ (سرنوشت)

____[The Forbidden Crossing]____

ترکم نکن

رمان عشق و انتقام

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹⁰ویو سومیاوچشمام گرد شده بود تعجب کرد...

پارت شانزده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط