از پنجره به بیرون نگاه میکردم. جاده های پرپیچ و خم و رنگا

از پنجره به بیرون نگاه میکردم. جاده های پرپیچ و خم و رنگارنگ... سبز و زرد...
به آخرین جملاتی که شنیده بودم فکر میکردم...
به تکلیف...
به نگاهی که ازدواج را تکلیف میدید... و بچه دار شدن را...
نگاهی که اولویت را تکلیف میدید...
چقدر غريبه ام با این نگاه به عالم...
از پشت پنجره به تو نگاه میکنم و می پرسم:
مگر امانتی جز عاشقی بر دوش انسان نهاده ای؟ و تکلیفی جز عشق؟
لبخند زنان می گویی: همان امانتی که آسمان ها و زمین عاقلانه از آن پرهیز کردند و انسان مجنون وار پذیرفت😊
لبخندت مرا سر شوق می آورد. زیر لب زمزمه میکنم:
و عقلی مغلوب...
با خودم فکر میکنم چقدر خوب است که تو هستی... چقدر خوب است که در این تنهایی غریب تو را دارم...
بحث هنوز ادامه دارد...
و من غرق خیالات عاشقانه به دوری ام از آدمها فکر میکنم... و اینکه چقدر غريبه ام در میان جمع آدمها...
#الهام_جعفری
#ممنوعه
#انا_مجنون
#عشق#تکلیف
دیدگاه ها (۶)

نمی خواهم شکایت کنم. شکایت جنسش فرق دارد با غر زدن...آدم شاک...

سخت ترین سیلی با اختلاف فاحش سیلی واقعیته......یه چایی داغ ت...

می‌دونم سناریو یی که می‌نویسم خوب نیست ولی میشه حمایتم کنید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط