مافیایعاشقمن
#مافیای_عاشق_من
پارت : ۳
بعد از پوشیدن پالتوی قهوه ای رنگش که بلند بود از کافه خارج شد و یکجایی مخفی شد تا بعد از بیرون اومدن ا.ت ، ا.ت و حسش رو بهش بگه
...
ویو ا.ت*
مثل همیشه از صبح که بیدار شدم باید میرفتم توی اون کافه و شب ساعت ۱۰/۱۱ از اونجا میومدم خونه
صبح بیدار شدم و بعد از انجام کار های توی خونه ، رفتم و لباس همو پوشیدم و به سمت کافه حرکت کردم.وقتی که رسیدم کافه دیدم که سوزان زود تر از من اومده با خودم گفتم : ساعت نگاه کردم دیدم عااا ساعت ۸ اما من ساعت ۶ صبح بیدار شدم ، یعنی دوساعت کار های خونه ام طول کشیده؟!...عا دیگه مغزم نمیکشه
رفتم توی اونجایی که کارکنان مشغول کار بودن ، سوزان و دیدم و سلامی بهش کردم
سوزان : هی دختر بازم که دیر اومدی
ا.ت : وای واقعا خودم هم نمیفهمم صبح که بیدار شدم ساعت ۶ بود ، خونه رو که تمیز کردم آماده شدم بیام اینجا تازه دیدم که ساعت ۸ شده...هوففف (با کلافگی )
سوزان : خببب باشه خودتو نکش حالا منم همین نیم ساعت پیش رسیدم خب بیا تو قوه و اسپرسو هارو آماده کن من برم میزا رو درست کنم
ا.ت : اوکی
بعد چند ساعت که گذشت همه ی کارمندا رفتن موندیم من ، سوزان و دوتا دختر دیگه که تازه کار بودن
دیدم که ی نفر دیگه اومد به عنوان مشتری همه میدونستن که اون دیگه کیه ، دیدم سوزان داره منو صدا میکنه
سوزان : ا.ت...ا.ت
ا.ت : بله؟
سوزان: بیا این قهوه و این کیک شکلات تلخ رو ببر برای ایشون
ا.ت : اوکی
بعد بردن اون کیک و قهوه ی حس خیلی عجیبی بهم دست داد ، اون بوی مست کننده و خیلی خوب ، قیافش که خیلی گاد بود ، استایل و ...
گفتم
ا.ت : بفرمایید(قهوه و کیک رو گذاشتم روی میز )
هیون : مچکرم
ا.ت : تعظیمی کردم و رفتم
ا.ت : (توی دلش ، واییی خدا نکنه که عاشق شدم ، این یارو اصلا خیلی خوبهههههههه)
سوزان : هی ا.ت داری به چی فکر میکنی ؟
ا.ت : چی...نه هیچی...
پارت : ۳
بعد از پوشیدن پالتوی قهوه ای رنگش که بلند بود از کافه خارج شد و یکجایی مخفی شد تا بعد از بیرون اومدن ا.ت ، ا.ت و حسش رو بهش بگه
...
ویو ا.ت*
مثل همیشه از صبح که بیدار شدم باید میرفتم توی اون کافه و شب ساعت ۱۰/۱۱ از اونجا میومدم خونه
صبح بیدار شدم و بعد از انجام کار های توی خونه ، رفتم و لباس همو پوشیدم و به سمت کافه حرکت کردم.وقتی که رسیدم کافه دیدم که سوزان زود تر از من اومده با خودم گفتم : ساعت نگاه کردم دیدم عااا ساعت ۸ اما من ساعت ۶ صبح بیدار شدم ، یعنی دوساعت کار های خونه ام طول کشیده؟!...عا دیگه مغزم نمیکشه
رفتم توی اونجایی که کارکنان مشغول کار بودن ، سوزان و دیدم و سلامی بهش کردم
سوزان : هی دختر بازم که دیر اومدی
ا.ت : وای واقعا خودم هم نمیفهمم صبح که بیدار شدم ساعت ۶ بود ، خونه رو که تمیز کردم آماده شدم بیام اینجا تازه دیدم که ساعت ۸ شده...هوففف (با کلافگی )
سوزان : خببب باشه خودتو نکش حالا منم همین نیم ساعت پیش رسیدم خب بیا تو قوه و اسپرسو هارو آماده کن من برم میزا رو درست کنم
ا.ت : اوکی
بعد چند ساعت که گذشت همه ی کارمندا رفتن موندیم من ، سوزان و دوتا دختر دیگه که تازه کار بودن
دیدم که ی نفر دیگه اومد به عنوان مشتری همه میدونستن که اون دیگه کیه ، دیدم سوزان داره منو صدا میکنه
سوزان : ا.ت...ا.ت
ا.ت : بله؟
سوزان: بیا این قهوه و این کیک شکلات تلخ رو ببر برای ایشون
ا.ت : اوکی
بعد بردن اون کیک و قهوه ی حس خیلی عجیبی بهم دست داد ، اون بوی مست کننده و خیلی خوب ، قیافش که خیلی گاد بود ، استایل و ...
گفتم
ا.ت : بفرمایید(قهوه و کیک رو گذاشتم روی میز )
هیون : مچکرم
ا.ت : تعظیمی کردم و رفتم
ا.ت : (توی دلش ، واییی خدا نکنه که عاشق شدم ، این یارو اصلا خیلی خوبهههههههه)
سوزان : هی ا.ت داری به چی فکر میکنی ؟
ا.ت : چی...نه هیچی...
- ۹۲۳
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط