مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است

مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است
خاطرم از مرگ تلخ جوجه ها آزرده است

هر زمان یادت می افتم مثل قبرستانم و
سینه ام سنگ مزار خاطرات مرده است

ناسزا گاهی پیام عشق دارد با خودش
این سکوت بی رضایت نه؛ به من برخورده است

غیر از آن آیینه هایی که تقعر داشتند
تا به حالا هیچ کس کوچک مرا نشمرده است
تیر غیب از آسمان یک روز پایین می کشد
آن کسانی را که ناحق عشق بالا برده است

آن گلی را که خلایق بارها بو کرده اند
تازه هم باشد برای من گلی پژمرده است


شعر از : کاظم بهمنی
دیدگاه ها (۱)

اجل رسید و لبش را برابرم آوردچقدر بوسه اش از خستگی درم آورد!...

شرمی‌ست در نگاه ِ من؛ اما هراس نهکم‌صحبتم میان شما، کم حواس ...

عاری از صبرم و طاقت نفسم بند آمد زیر اندوه فراقت نفسم بند آم...

باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار! بر پشت بام خانه ی من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط