پـارت ①②
پـارت ①②
بعدش لباس و دراوردم و دادم بهش که حساب کنم که دیدم کارتم و تو ماشین جا گذاشتم.
-ای وای کارتم و تو ماشین جا گذاشتم من برم بیارمش .
سپنتا:نیازی نیست من حساب میکنم.
-اماا...
سپنتا:به عنوان یک هدیه.
بعد کارت و داد به فروشنده.
-اما من بعدا بهت میدم.
سپنتا:نه که منم میگیرم.
اوف چه لجبازیه ها.
از مغازه اومدیم بیرون اومدم گوشیم و از تو کیفم بردارم
که حواسم نبود خوردم به یکی و پاکت لباسا که دستم
بود از دستم افتاد
پسره که خورده بود بهم پاکت و برداش و اومد بده بهم که وسط راه خشکش زد
منم اومدم ببینم چش شده که.....
نه این امکان نداره
نه این خودش نیست
این نباید خودش باشه
اگه بخواد اذیتم کنه باز میشم مثل اون موقع
میشم مثل وقتی که همه مثل یک روانی بهم نگاه میکردن نه من این و نمیخوام
-چــی تو؟
رهام:تـ رنم خودتی؟
فوری پاکت و از دستش گرفتم و دست سپنتارو کشیدم و گفتم :بریم
آره من میترسیدم
میترسیدم بازم روانی شم
یک جورایی به رهام فوبیا داشتم
رهام یک آدم روانیه یکی که تو هجده سالگی روانی شد و مامانش اون و تو تیمارستان بستری کرد
ولی طاقت نیاورد و با هزار دنگ و فنگ و پول رهام و آورد بیرون
منم وقتی با رهام آشنا شدم نمیدونستم روانیه این بیماری و از مادرش به ارث برده
چون مادرشم یه روانیه
وقتی باهاش دوست شدم با کاراش من و عاشق خودش کرد
باهم خوب بودیم ولی رفتاراش خیلی عجیب میشد گاهی اوقات
یعنی اگر با مامانش باهم یک جا بودن روانیم میکردن
رهام با کاراش کاری کرد که من و روانی کرد
جالب اینجاس وقتی روانی شدم اون موقع بهم میگفت که یک دیوونه تیمارستانیم
هیچ وقت کاراش و یادم نمیره.
سپنتا:ترنم خوبی چرا داری گریه میکنی؟هاــاااا پسره چیزی گفت؟
دست زدم به صورتم دیدم خیس از اشکه
-تو رو خدا از اینجا بریم فقط بریم
سپنتا:باشه باشه
اومدیم بریم که رهام دستمو و گرفت و گفت:ترنم وایسا
داد زدم:دست به من نزن.
سپنتا که این صحنه رو دید دست رهام و محکم گرفت و گفت:هــی حق نداری دست به نامزد من بزنی.
چــی نامزد.؟
رهام:إ که اینطور نامزد ترنم خانم داغ این پسررو رو دلت میذارم پس روزای آخر باهم خوش باشین
چی نه
سپنتا نباید این و می گفت الان رهام هرکاری میکنه.
-نـ ن بایـ د اینو میگفتی.
سپنتا:بابا نترس این نمیتونه کاری کنه
-سپنتا تو این و نمیشناسی این یک روانیه میفهمی هرکاری میتونه بکنه
سپنتا:روانی؟پـس چرا گذاشتن ول بگرده
-با پول میدونی که پول همه کاری میتونه بکنه این و مامانش هردوشون روانین اینا یک روزی من و روانی کردن میفهمی تو نمیدونی چه بلاها که سرم نیاوردن
سپنتا: خدا لعنتشون کنه از این به بعد هرجا خواستی باهم میریم راجب این هم به کسی چیزی نگو حالا بیا بریم.
پارت ویژه نداریم
لایک و کامنت فراموش نشه.
بعدش لباس و دراوردم و دادم بهش که حساب کنم که دیدم کارتم و تو ماشین جا گذاشتم.
-ای وای کارتم و تو ماشین جا گذاشتم من برم بیارمش .
سپنتا:نیازی نیست من حساب میکنم.
-اماا...
سپنتا:به عنوان یک هدیه.
بعد کارت و داد به فروشنده.
-اما من بعدا بهت میدم.
سپنتا:نه که منم میگیرم.
اوف چه لجبازیه ها.
از مغازه اومدیم بیرون اومدم گوشیم و از تو کیفم بردارم
که حواسم نبود خوردم به یکی و پاکت لباسا که دستم
بود از دستم افتاد
پسره که خورده بود بهم پاکت و برداش و اومد بده بهم که وسط راه خشکش زد
منم اومدم ببینم چش شده که.....
نه این امکان نداره
نه این خودش نیست
این نباید خودش باشه
اگه بخواد اذیتم کنه باز میشم مثل اون موقع
میشم مثل وقتی که همه مثل یک روانی بهم نگاه میکردن نه من این و نمیخوام
-چــی تو؟
رهام:تـ رنم خودتی؟
فوری پاکت و از دستش گرفتم و دست سپنتارو کشیدم و گفتم :بریم
آره من میترسیدم
میترسیدم بازم روانی شم
یک جورایی به رهام فوبیا داشتم
رهام یک آدم روانیه یکی که تو هجده سالگی روانی شد و مامانش اون و تو تیمارستان بستری کرد
ولی طاقت نیاورد و با هزار دنگ و فنگ و پول رهام و آورد بیرون
منم وقتی با رهام آشنا شدم نمیدونستم روانیه این بیماری و از مادرش به ارث برده
چون مادرشم یه روانیه
وقتی باهاش دوست شدم با کاراش من و عاشق خودش کرد
باهم خوب بودیم ولی رفتاراش خیلی عجیب میشد گاهی اوقات
یعنی اگر با مامانش باهم یک جا بودن روانیم میکردن
رهام با کاراش کاری کرد که من و روانی کرد
جالب اینجاس وقتی روانی شدم اون موقع بهم میگفت که یک دیوونه تیمارستانیم
هیچ وقت کاراش و یادم نمیره.
سپنتا:ترنم خوبی چرا داری گریه میکنی؟هاــاااا پسره چیزی گفت؟
دست زدم به صورتم دیدم خیس از اشکه
-تو رو خدا از اینجا بریم فقط بریم
سپنتا:باشه باشه
اومدیم بریم که رهام دستمو و گرفت و گفت:ترنم وایسا
داد زدم:دست به من نزن.
سپنتا که این صحنه رو دید دست رهام و محکم گرفت و گفت:هــی حق نداری دست به نامزد من بزنی.
چــی نامزد.؟
رهام:إ که اینطور نامزد ترنم خانم داغ این پسررو رو دلت میذارم پس روزای آخر باهم خوش باشین
چی نه
سپنتا نباید این و می گفت الان رهام هرکاری میکنه.
-نـ ن بایـ د اینو میگفتی.
سپنتا:بابا نترس این نمیتونه کاری کنه
-سپنتا تو این و نمیشناسی این یک روانیه میفهمی هرکاری میتونه بکنه
سپنتا:روانی؟پـس چرا گذاشتن ول بگرده
-با پول میدونی که پول همه کاری میتونه بکنه این و مامانش هردوشون روانین اینا یک روزی من و روانی کردن میفهمی تو نمیدونی چه بلاها که سرم نیاوردن
سپنتا: خدا لعنتشون کنه از این به بعد هرجا خواستی باهم میریم راجب این هم به کسی چیزی نگو حالا بیا بریم.
پارت ویژه نداریم
لایک و کامنت فراموش نشه.
- ۳.۲k
- ۰۵ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط