رمان نفرت و عشق

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] |
|پارت ¹¹|


تهیونگ: راستش نزدیک چندوقت هست که من و ات توی رابطه هستیم
مهمون ها: واییی این عالیه خیلی هم بهم میاین
این روانی چی میگه؟ منن؟؟
مهمون ها: اه پس برای همین بود که ات چندوقت شرکت رو داده بود دست اقای کیم
تهیونگ: عا انگار دوست دخترم زیاد حالش خوب نیست پس ما میریم شما خوش بگذرونید.
تهیونگ بلند شد و دستم رو گرفت و رفتیم بیرون
ات: چی داری میگی برای خودت
تهیونگ: پس میخواستی چی بگی درباره این که شرکت چندوقت دست من بود
هیچ دلیلی نداره که تو شرکت رو بدی دست من
اگر از تو میپرسیدن و جواب نمیدادی بعدش از من میپرسیدن.
و جدی فکر کردی من از تو خوشم میاد (بانیشخند)
بهتره فقط وانمود کنی که باهم دیگه رابطه داریم.
من دیگه میرم
داشتم میرفتم به سمت ماشین که یکی از مهمون ها اومد و دستم رو گرفت
م.ن: ات واقعا دوستش داری تهیونگ رو
ات: امم
م.ن: بهتره باهاش بمونی اون میتونه کاملا بعد از مرگ پدرت مراقبت باشه و نزاره هیچ صدمه ای بهت برسه.
و از اونور هم خیلی بهم میاین😊
ات: راستش من باید برم دیگه
م.ن: ات وایسا مگه قرار نبود با تهیونگ بری پس چرا تهیونگ رو نمیبینم
ات: امم راستش تهیونگ یه مشکلی براش پیش اومد و زودتر رفت.
م.ن: اه پس بهتره توهم بری
ات: اره من میرم دیگه بعدا میبینمتون
م.ن: میبینمت

از زبان ات:
سوار ماشین شدم و رفتم به عمارت
جدی تهیونگ دیگه اعصابم رو خورد کرده
رسیدم و راننده در رو برام باز کرد
رفتم توی اتاقم لباس هامو دراوردم و رفتم یه دوش بگیرم
دوش رو گرفتم و اومدم بیرون و موهامو خشک کردم و خوابیدم
صبح شد و بیدار شدم امروز یه جلسه مهم داریم که چندتا از شرکت های دیگه میان قرارداد ببندن
اماده شدم (عکس لباس رو گذاشتم) و رفتم پایین و صبحانه رو خوردم و رفتم سمت ماشین و به سمت شرکت رفتیم.

ادامه ...
دیدگاه ها (۰)

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

وحشی پارت 10+۱۸پرش به صبح روز بعد:تهیونگ: ات قشنگم بیدارشو ا...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط