قصه از همین جا شروع شد

قصه از همین جا شروع شد
همینجا که من از پیله دلتنگی رها شدم
دیدمت،عاشق شدم و عشق تو مرا از زیر خاک به اوج آسمان ها به میان گل ها کشاند و من شدم پروانه و هر لحظه که کنارم بودی بی آنکه بدانی به دورت می‌گشتم و هر لحظه که نبودی....
وای از آن روزها که نبودی به دور خودم حصاری میکشیدم و گرد خیالت می‌گشتم.تلخ بود در این جهان بی تو بودن.
اما میدانی از آن روز که رفتی من هم رفتم،برگشتم به پیله تنهایی خودم و تا روز آمدنت انتظار رهایی را میکشم.
تا روزی که بیایی و من همان جهانگرد عاشق شوم که جهان کوچکش در عشق تو خلاصه می کرد.
دخترپاییز
فاطمه_دلیلی
دیدگاه ها (۱)

دلتنگ میشوم گاهی برای روزهای عاشقانه مان دلتنگ ساعت ها از دو...

نظرتون چیه ...عشق چه رنگیست؟؟؟؟پرسیدی عشق چه رنگیست؟آمدم رنگ...

همیشه که نباید همه چیز را گفت...گاهی دلت میخواهد حرفهایت را ...

من همین یک نفس ازجرعه‌ی جانم باقی است!آخرین جرعه‌ی اینجام ته...

#سناریو#درخواستی#چندپارتی(پارت اخر) وقتی توی اتاق خوابمونیم ...

#MURDER_IN_THE_ARMSOF_LOVE#قتل_در_آغوش_عشقpart¹زمانی که ۵ سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط