نگاهت رو به آيينه قدىِ مقابلت دوختى.انعكاسِ تصويرتون تو آ

نگاهت رو به آيينه قدىِ مقابلت دوختى.انعكاسِ تصويرتون تو آيينه،چيزى بود كه جفتتون بهش خيره شده بوديد.
اين ازدواج،بخاطر اقدامِ دو شركتِ خانوادگيتون بود و هيچ حسى بينتون وجود نداشت.
هركودومتون تو اتاقِ خودتون ميخوابيديد و فقط صبحانه و شام رو باهم ميخورديد.
ناهار رو هركودوم بيرون از خونه و سر كار ميخورديد و براىِ خواب تنها برميگشتيد به اون خونه.
رابطه بدى باهم نداشتيد،يك مكالمه عادى و روزمره!
"ما..حسى بهم نداريم!"
مردِ پشتِ سرت،قفلِ بينِ دستهاش دورِ كمرت رو محكمتر از قبل كرد و از تو آيينه،بهت نگاه كرد:
"و؟"
دستهات،روىِ دستهاش كه دورِ شكمت حلقه شده بود نشست و نگاهت رو به حلقه بينِ انگشتش دادى:
"با اين وجود درخواستت..عجيب نيست؟"
دیدگاه ها (۰)

P21۲روز از روزی که آچا و سوسی باهم دیدار کرده بودن می‌گذشت،د...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 54پاهاش رو بهم نزدیک...

^فیک جونگکوک^(پارت؟)

#مافیا_عزیز_من#Part28عطر شکلات حالا کل فضای آشپزخونه رو پر ک...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۷✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

عنوان سناریو: بازی جاسوس

مهمونی خطرناک پارت= 19از ماشینش پیاده شد و به سمت خونه راه ا...

پیمان نقره ای

My lovely neighbor part : ۸۴

🥀 سناریو: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید»شوگا × تو | خیانت، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط