Start Again (29)

Start Again (29)

چند روز بعد...

کم‌کم همه‌چی داشت عوض می‌شد.

جیمین بیشتر وقتش رو با یونا می‌گذروند.

یونا هم دیگه مثل قبل تا جیمین رو می‌دید فرار نمی‌کرد.

با هم شوخی می‌کردن.

حرف می‌زدن.

گاهی حتی با هم برمی‌گشتن.

ولی بازم...

یه فاصله‌ای بینشون بود.

یه چیزی که هیچ‌کدوم جرئت نمی‌کردن درباره‌ش حرف بزنن.

---

زنگ تفریح...

یونا و جیمین توی کتابخونه نشسته بودن.

یونا با سرعت داشت تکلیفش رو می‌نوشت.

ولی جیمین فقط خودکارش رو چرخونده بود و به برگه سفیدش زل زده بود.

یونا بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:

ـ چرا نمی‌نویسی؟

ـ دارم فکر می‌کنم.

ـ به چی؟

ـ به اینکه کاش مغز تو رو قرض می‌گرفتم.

یونا خندید.

ـ غیرممکنه.

ـ چرا؟

ـ چون پنج دقیقه بعد خرابش می‌کردی.

جیمین دستشو گذاشت روی قلبش.

ـ خیلی بی‌رحمی.

ـ حقیقت تلخه.

جیمین زد زیر خنده.

این بار...

واقعی می‌خندید.

نه از روی اجبار.

نه برای اینکه ناراحتیش رو قایم کنه.

یه خنده واقعی.

---

اون طرف کتابخونه...

سلین از پشت یکی از قفسه‌ها اون دوتا رو دید.

جیمین داشت می‌خندید.

با یونا.

همون جیمینی که چند هفته پیش حتی حاضر نبود به کسی لبخند بزنه.

سلین آروم سرش رو پایین انداخت.

بالاخره فهمید.

جیمین واقعاً ازش فاصله گرفته بود.

و این بار...

فقط خودش مقصر بود.

---

بعد از مدرسه...

هوا یهویی بارونی شد.

بارون آروم روی حیاط مدرسه می‌بارید.

بیشتر بچه‌ها رفته بودن.

یونا زیر سقف ورودی مدرسه ایستاده بود.

به بارون نگاه کرد و غر زد.

ـ اه...

چترم نیاوردم.

همون موقع جیمین اومد کنارش.

ـ تو هم گیر افتادی؟

ـ معلومه.

جیمین چترش رو نشون داد.

ـ خوشبختانه من آوردم.

ـ خوش به حالت.

ـ بیا برسونمت.

یونا سریع گفت:

ـ نه بابا، لازم نیست.

ـ مطمئنی؟

ـ آره.

جیمین شونه بالا انداخت.

ـ خب، پس همینجا وایسا تا فردا شاید بارون قطع بشه.

یونا اخم مصنوعی کرد.

ـ پارک جیمین!

جیمین خندید.

ـ خب پیشنهاد بدی هم نبود.

یونا هم خندید.

همون خنده باعث شد جیمین ناخودآگاه چند ثانیه بهش خیره بمونه.

یونا متوجه شد و ابروش رو بالا انداخت.

ـ چیه؟

جیمین سریع نگاهش رو برگردوند.

ـ هیچی...

ـ پس چرا زل زدی؟

ـ گفتم که... هیچی.

ولی خودش هم نمی‌فهمید چرا یهو قلبش اینقدر تند می‌زد.

انگار...

یه چیزی داشت آروم‌آروم توی دلش تغییر می‌کرد.

ادامه دارد...

خب اینم پارتایی که قولشو داده بودم
شرط پارت بعد:
60لایک
20 بازنشر
100کامنت

#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
دیدگاه ها (۳۷)

فالوشه؟ @sugaaaaaaa

Start Again (28)بعد از اون اتفاق...یونا و جیمین کم‌کم دوباره...

Start Again (27)از اون روز به بعد...دیگه همه فهمیده بودن بین...

Start Again (22)یک هفته بعد...دیگه حتی یونا هم خسته شده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط