سه شنبه95/2/7ساعت19:14

سه شنبه95/2/7ساعت19:14

فقیر

چهارشنبه95/2/8ساعت18:52

روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند و قدر موقعیتش را بداند.
آن ها یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !
پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد : فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و سپس گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا .
ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند .
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، پدرش مات و مبهوت او را نظاره می کرد .
پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم.
دیدگاه ها (۲۸)

تشکرویژه ازآقاساسان بخاطرکمک وراهنماییشکه این شدباپروف قبلی ...

پنجشنبه95/2/9ساعت12:16به ملانصرالدین گفتن:آهای ملا.. ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ...

شنبه95/2/4ساعت10:32عروسکی که در پنج سالگی خراب شد و کلی غصه ...

پنجشنبه95/2/2ساعت13:53 کچل کُن...بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط