شیلان
*شیلان*
هیرسا :
با بچه ها رفتیم یه هتل دیگه هر چقدر اسرار کردن بریم پیش بابا اینا قبول نکردم براشون خط نشون کشیدم اونا هم بامن اومدن یه هتل دیگه
هانی : هیرسا خوب شدم
- کشتی منو هانی اره صدبار گفتم خوبی ولی این پاپیون بهت نمیاد یکی دیگه بزار
هانی : تو که بیست شدی پسر امشب دل همه رو می بری
خندیدم وگفتم : کاش یکی پیدا بشه دل منو ببره ترشیدیم
هانی با خنده : وای هیرسا ...خدا بگم چیکارت کنه مردم از خنده
در زدن هانی در رو باز کرد انقدر با موهام ور رفتم تا حالت گرفتن
- قربون داداش مو طلایی ام برم
برگشتم هانیه رو نگاه کردم
- چرا لباس محلی پوشیدی
هانیه: اشکان گفته
- قشنگه لباست
هانیه : البته لباس مجلسی هم آخر شب می پوشیم حالا چطور شدم
- امید باید نظر بده
امید دستشو دور شونه ای هانیه انداخت وگفت : خانمم تکه
- مبارک هم باشید
هانی : قرار امشب واسه هیرسا یه زن خوشگل پیدا کنیم
- می بینی تو رو خدا ....
هانی : خودت گفتی ترشیدم
- من اصلا قصد ازدواج ندارم بخوامم میام نظر تو رو می پرسم مگه دیونه ام
هانی : دلتم بخواد
امید : دیر شد بابا ساعت هفت شد
کادومو گذشتم تو جیبم وبا هم رفتیم پایین با ماشین امید رفتیم تالار خدا رو شکر زیاد شلوغ نبود رفتم کنار بابا هانی وامیدم اومدن تقریبا اونجا دوفامیل با هم آشنا می شدن برادر مژده محسن خیلی شوخ بود وحسابی سر به سر بچه ها می زاشت وانقدر شیطنت کرد باباش گفت از اونجا بریم
- تو همیشه انقدر خوش نمکی
خندید وگفت : معمولا
قیافه اش قشنگ بود مخصوصا چشای درشت ومشکیش جنوبی ها معروف بودن به چشم قشنگی
محسن : تو داداش خارجی اشکانی ؟
- اره
محسن : خوشحالم از دیدنت بر عکس قیافه ات که خشک وجدی مهربونتری
هانی : بدبخت داره دست میندازت
محسن خندید وگفت : بزار با فامیل آشناتون کنم هی توزیع می داد وادم ها رو نشون می داد حتا دختراشون رو یواشکی از کنارشون رفتم سراغ میز پذیرای ومیوه برداشتم برگشتم برم خوردم به یکی
- اخ مگه کوری ...
متعجب دختره رو نگاه کردم که این حرفو بهم زد
- خودت کوری جلو پاتو نگاه کن .
چقدرخوشگل بود نفسم بند اومد اونم نگام می کرد
دختره : می تونستی بگی ببخشید
- شما خوردید بهم
دختره : واقعا پر رویی
رفت از پشت نگاش کردم یه لباس مجلسی نقره ای تنش بود
هیرسا :
با بچه ها رفتیم یه هتل دیگه هر چقدر اسرار کردن بریم پیش بابا اینا قبول نکردم براشون خط نشون کشیدم اونا هم بامن اومدن یه هتل دیگه
هانی : هیرسا خوب شدم
- کشتی منو هانی اره صدبار گفتم خوبی ولی این پاپیون بهت نمیاد یکی دیگه بزار
هانی : تو که بیست شدی پسر امشب دل همه رو می بری
خندیدم وگفتم : کاش یکی پیدا بشه دل منو ببره ترشیدیم
هانی با خنده : وای هیرسا ...خدا بگم چیکارت کنه مردم از خنده
در زدن هانی در رو باز کرد انقدر با موهام ور رفتم تا حالت گرفتن
- قربون داداش مو طلایی ام برم
برگشتم هانیه رو نگاه کردم
- چرا لباس محلی پوشیدی
هانیه: اشکان گفته
- قشنگه لباست
هانیه : البته لباس مجلسی هم آخر شب می پوشیم حالا چطور شدم
- امید باید نظر بده
امید دستشو دور شونه ای هانیه انداخت وگفت : خانمم تکه
- مبارک هم باشید
هانی : قرار امشب واسه هیرسا یه زن خوشگل پیدا کنیم
- می بینی تو رو خدا ....
هانی : خودت گفتی ترشیدم
- من اصلا قصد ازدواج ندارم بخوامم میام نظر تو رو می پرسم مگه دیونه ام
هانی : دلتم بخواد
امید : دیر شد بابا ساعت هفت شد
کادومو گذشتم تو جیبم وبا هم رفتیم پایین با ماشین امید رفتیم تالار خدا رو شکر زیاد شلوغ نبود رفتم کنار بابا هانی وامیدم اومدن تقریبا اونجا دوفامیل با هم آشنا می شدن برادر مژده محسن خیلی شوخ بود وحسابی سر به سر بچه ها می زاشت وانقدر شیطنت کرد باباش گفت از اونجا بریم
- تو همیشه انقدر خوش نمکی
خندید وگفت : معمولا
قیافه اش قشنگ بود مخصوصا چشای درشت ومشکیش جنوبی ها معروف بودن به چشم قشنگی
محسن : تو داداش خارجی اشکانی ؟
- اره
محسن : خوشحالم از دیدنت بر عکس قیافه ات که خشک وجدی مهربونتری
هانی : بدبخت داره دست میندازت
محسن خندید وگفت : بزار با فامیل آشناتون کنم هی توزیع می داد وادم ها رو نشون می داد حتا دختراشون رو یواشکی از کنارشون رفتم سراغ میز پذیرای ومیوه برداشتم برگشتم برم خوردم به یکی
- اخ مگه کوری ...
متعجب دختره رو نگاه کردم که این حرفو بهم زد
- خودت کوری جلو پاتو نگاه کن .
چقدرخوشگل بود نفسم بند اومد اونم نگام می کرد
دختره : می تونستی بگی ببخشید
- شما خوردید بهم
دختره : واقعا پر رویی
رفت از پشت نگاش کردم یه لباس مجلسی نقره ای تنش بود
- ۸.۶k
- ۰۸ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط