p2
موقع طلوع میبینمت
عزرائیل در حال انجام ماموریتی روی زمین بود
او امروز باید جون دختری رو میگرفت که بخاطر شکست عشقی خودکشی میکنه.
چکمه های سیاهش را پوشید و نقاب فلزی اش را به صورتش زد ، سپس به سمت دروازه خروجی آسمان رفت .
شامیوئل فرشتهٔ آرامش هم در حال آماده شدن ماموریتی بود
هنگامی که باهم در کنار در خروجی بر خوردند ، شامیوئل نگاهی به عزرائیل کرد و با لبخند آرام بخشش گفت :
سلام پسر ؛ از این طرفا ؟
عزرائیل با حالت جدید و سردش نیم نگاهی به او انداختو گفت : فکر کنم من باید از تو بپرسم این سوالو ! چون من همیشه در حال رفتو آمدم.
شامیوئل خنده ای کرد و گفت :
درسته ! فکر کنم ضروری ترین ماموریتم، آروم کردن تو است!
عزرائیل روشو برگردوند و گفت :
من وقتی به آرامش میرسم که بازی به اتمام برسه...)
وقت رفتن بود ، عزرائیل وارد آسانسور شد .
و سپس به سمت مقصد روانه...
مقصد، پشت بامی بود که دخترکه آدمیزاد قرار بود از آن بیوفته
وقتی به مقصد رسید اون آدمیزاد را درحال گریه کردن دید
که هر لحظه به لبه ساختمون نزدیک و نزدیک تر میشد
عزرائیل با بی حوصلگی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
آه خدای من پس چرا پرت نمیکنه خودشو ؟! من وقت این کارارو ندارم!
_ سخته !
اسرانجائیل بود که سخن میگفت...
(اسرانجائیل: فرشته عشق )
عزرائیل سرشو بالا آورد و فرشته ای زیبا و خوش رویی رو جلویش دید .
اسرانجائیل جلو تر آمد و گفت :
من اسرانجائیل هستم .
عزرائیل پوزخندی زدو گفت: میشناسم !
اسرانجائیل به حرفش ادامه داد :
خب میدونی چیه ؟...باید بهش حق بدی ! اون دختر آرزو داشت زندگی خوب و درازی داشته باشه پس براش سخته که بمیره .
عزرائیل دست به سینه شد و گفت :
خب مگه مجبورش کردن که بمیره!
اسرانجائیل از روی درد لبخندی زدو گفت :
آخه تو از عشق چی میدونی ؟!
عزرائیل گفت :
نمیخوامم بدونم !
اسرانجائیل گفت :
حق داری ! از یه فرشته مرگ بیشتر از این انتظار نمیره
البته اگه بخوای هم نمیتونی عشق رو بفهمی یا ...یا حتی تجربه اش کنی!
سپس با صدای آروم تر گفت : چون ما فرشته ها حق عاشق شدنو نداریم!
و اسرانجائیل در آخر حرفش چشمکی زدو به آن آدمیزاد خیره شد.
آن روز گذشت ، عزرائیل به یاد حرفای آن فرشته زن افتاده بود ،به یاد حالت چهره او...به یاد لبخند های زیباش
عزرائیل در حال انجام ماموریتی روی زمین بود
او امروز باید جون دختری رو میگرفت که بخاطر شکست عشقی خودکشی میکنه.
چکمه های سیاهش را پوشید و نقاب فلزی اش را به صورتش زد ، سپس به سمت دروازه خروجی آسمان رفت .
شامیوئل فرشتهٔ آرامش هم در حال آماده شدن ماموریتی بود
هنگامی که باهم در کنار در خروجی بر خوردند ، شامیوئل نگاهی به عزرائیل کرد و با لبخند آرام بخشش گفت :
سلام پسر ؛ از این طرفا ؟
عزرائیل با حالت جدید و سردش نیم نگاهی به او انداختو گفت : فکر کنم من باید از تو بپرسم این سوالو ! چون من همیشه در حال رفتو آمدم.
شامیوئل خنده ای کرد و گفت :
درسته ! فکر کنم ضروری ترین ماموریتم، آروم کردن تو است!
عزرائیل روشو برگردوند و گفت :
من وقتی به آرامش میرسم که بازی به اتمام برسه...)
وقت رفتن بود ، عزرائیل وارد آسانسور شد .
و سپس به سمت مقصد روانه...
مقصد، پشت بامی بود که دخترکه آدمیزاد قرار بود از آن بیوفته
وقتی به مقصد رسید اون آدمیزاد را درحال گریه کردن دید
که هر لحظه به لبه ساختمون نزدیک و نزدیک تر میشد
عزرائیل با بی حوصلگی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
آه خدای من پس چرا پرت نمیکنه خودشو ؟! من وقت این کارارو ندارم!
_ سخته !
اسرانجائیل بود که سخن میگفت...
(اسرانجائیل: فرشته عشق )
عزرائیل سرشو بالا آورد و فرشته ای زیبا و خوش رویی رو جلویش دید .
اسرانجائیل جلو تر آمد و گفت :
من اسرانجائیل هستم .
عزرائیل پوزخندی زدو گفت: میشناسم !
اسرانجائیل به حرفش ادامه داد :
خب میدونی چیه ؟...باید بهش حق بدی ! اون دختر آرزو داشت زندگی خوب و درازی داشته باشه پس براش سخته که بمیره .
عزرائیل دست به سینه شد و گفت :
خب مگه مجبورش کردن که بمیره!
اسرانجائیل از روی درد لبخندی زدو گفت :
آخه تو از عشق چی میدونی ؟!
عزرائیل گفت :
نمیخوامم بدونم !
اسرانجائیل گفت :
حق داری ! از یه فرشته مرگ بیشتر از این انتظار نمیره
البته اگه بخوای هم نمیتونی عشق رو بفهمی یا ...یا حتی تجربه اش کنی!
سپس با صدای آروم تر گفت : چون ما فرشته ها حق عاشق شدنو نداریم!
و اسرانجائیل در آخر حرفش چشمکی زدو به آن آدمیزاد خیره شد.
آن روز گذشت ، عزرائیل به یاد حرفای آن فرشته زن افتاده بود ،به یاد حالت چهره او...به یاد لبخند های زیباش
- ۲.۹k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط