جنون مافیا
جنون مافیا
☆part۲۹S1☆
_کجا میرید؟
+دخالت نکن
_چرا اونوقت؟
جونگکوک*
یکی نیست به این بچه بفهمونه کسایی که حلوش وایسادن بزرگترین باند م.افیارو اداره میکنن
جیمینر میخوای توام بیا... شرکتو ببین
_واقعا؟ میشه؟
+نخیرم.. راه بیوفتید
جیمین: بابا بیخیال.. یه تنوعی هم میشه
چش غره ای نثار جیمین کردم.. و زیر لب گفتم
+تف تو روحت
سوا*
صبر نکردم تا حرفاشون تموم شه خودمو توی اتاقم گذاشتم و یسری لباس پوشیدم و بعد زدم بیرون.. یه شلوار جین مشکی با یه پیرهن مشکلی
یه کلاه کپ ابی پررنگم گذاشتم
جیمین درحال گفتن این بود که با جونگکوک برم ولی وسط حرفش پریدن و گفتم
_میشه من با تو بیام...
سریع خودمو توی ماشینش جا دادم..
راه افتاد.
جیمین: خب بگو ببسنم.. با اون پسر چتونه
_تو بگو چمون نیست
جیمین: میدونم یه ازدواج اجباری بوده..ولی جونگکوک..
_هی از اون طرفداری نکن که خیلی عصبی میشم
جیمین خنده ای کرد و گفت: نه نترس... میدونم بی احساس و رک و شاید فکر کنی بی رحمه... اما اگر توی قلبش جایی پیدا کنی قطعا خوشبختت میکنه
_خنده مسخره ای کردم و گفتم: قلب؟! یعنی داری میگی اونم قلب داره؟!
چه عجیب
جیمین: خب اره شایدم نداشته باشه ولی اگه یکی قلبش بشه چی؟!
_حرفات دور از حتی رویا و تصوره.. بیخیال شو
با رسیدن یه شرکت
نگاهی به اطراف انداختم..شکرت نبود که برج بود
با وارد شدنمون کلی ادم بهمون نگاه میکردن.. نگاهای کنجکاوشونو روی خودم میفهمیدم
لونا: سلام رئیس..امروز برنامه خاصی ندارید فقط ساعت پنج جلسه دارید با اقای چویی
+مگه نگفتم کنسلش کن
لونا: ببخشید ولی ایشون خیلی اصرار داشتن
تهیونگ: خیلی خب من بهش رسیدگی میکنم
تهیونگ رفت دنبال اون دختر
و جیمین هم گفت یسری مارای عقب افتاده داره و من موندم با اون ارباب ترسناک
نمیدونستم کجا برم و مثل جوجه رنگیا دنبال جونگکوک راه افتاده بودم
درسته خیلی بهم بدی کرده بود انا یه حسی که اخرش باید به اون پناه ببرم داشتم چون کسیو نداشتم
وارد اتاقش شدیم
_واو
+نگاه انداختنت تموم شد؟
_چی... ها اره
+خیلس خی پس بشسن و صدا نکن
اخمی کردم و نشستم
حوصلم سر رفته بود
سر گوشی رفتم و شروع کردم از خودم چندتا عکس بگیرم تا پستش کنم... برام مثل شرگرمی شده بود
ژست های مختلف میگرفتم ولی هیچکدوم خوب نمیشد که یهو ناخوداگاه اهی کشیدم
_هوفففف
جونگکوک با حرکات مصمم سمتم اومد و گوشیو ازم قاپید
_هی بدش من
دستشو برد بالا و نداد
+این پیش من میمونه
_هی منظورت چیه... با بچه طرف نیستی
یا حرفم پقی زد زیر خنده و مسخره کرد و سریعا پوکر شد
تلاشام بیهوده بود
_خیلی مسخره ای!
دست به سسنه ایستادمو مثل بچه ها اخم کردم
+هع...ببین منو... اینجا شرکت و محل کارمه نه محل عکاسی و کارای مسخره تو که باعث حواس پرتیم میشه.
_توام میتونی با دادن گوشیم به این کارای مسخرت خاتمه بدی
+خیلی خب.. یه شرطی داره...
☆part۲۹S1☆
_کجا میرید؟
+دخالت نکن
_چرا اونوقت؟
جونگکوک*
یکی نیست به این بچه بفهمونه کسایی که حلوش وایسادن بزرگترین باند م.افیارو اداره میکنن
جیمینر میخوای توام بیا... شرکتو ببین
_واقعا؟ میشه؟
+نخیرم.. راه بیوفتید
جیمین: بابا بیخیال.. یه تنوعی هم میشه
چش غره ای نثار جیمین کردم.. و زیر لب گفتم
+تف تو روحت
سوا*
صبر نکردم تا حرفاشون تموم شه خودمو توی اتاقم گذاشتم و یسری لباس پوشیدم و بعد زدم بیرون.. یه شلوار جین مشکی با یه پیرهن مشکلی
یه کلاه کپ ابی پررنگم گذاشتم
جیمین درحال گفتن این بود که با جونگکوک برم ولی وسط حرفش پریدن و گفتم
_میشه من با تو بیام...
سریع خودمو توی ماشینش جا دادم..
راه افتاد.
جیمین: خب بگو ببسنم.. با اون پسر چتونه
_تو بگو چمون نیست
جیمین: میدونم یه ازدواج اجباری بوده..ولی جونگکوک..
_هی از اون طرفداری نکن که خیلی عصبی میشم
جیمین خنده ای کرد و گفت: نه نترس... میدونم بی احساس و رک و شاید فکر کنی بی رحمه... اما اگر توی قلبش جایی پیدا کنی قطعا خوشبختت میکنه
_خنده مسخره ای کردم و گفتم: قلب؟! یعنی داری میگی اونم قلب داره؟!
چه عجیب
جیمین: خب اره شایدم نداشته باشه ولی اگه یکی قلبش بشه چی؟!
_حرفات دور از حتی رویا و تصوره.. بیخیال شو
با رسیدن یه شرکت
نگاهی به اطراف انداختم..شکرت نبود که برج بود
با وارد شدنمون کلی ادم بهمون نگاه میکردن.. نگاهای کنجکاوشونو روی خودم میفهمیدم
لونا: سلام رئیس..امروز برنامه خاصی ندارید فقط ساعت پنج جلسه دارید با اقای چویی
+مگه نگفتم کنسلش کن
لونا: ببخشید ولی ایشون خیلی اصرار داشتن
تهیونگ: خیلی خب من بهش رسیدگی میکنم
تهیونگ رفت دنبال اون دختر
و جیمین هم گفت یسری مارای عقب افتاده داره و من موندم با اون ارباب ترسناک
نمیدونستم کجا برم و مثل جوجه رنگیا دنبال جونگکوک راه افتاده بودم
درسته خیلی بهم بدی کرده بود انا یه حسی که اخرش باید به اون پناه ببرم داشتم چون کسیو نداشتم
وارد اتاقش شدیم
_واو
+نگاه انداختنت تموم شد؟
_چی... ها اره
+خیلس خی پس بشسن و صدا نکن
اخمی کردم و نشستم
حوصلم سر رفته بود
سر گوشی رفتم و شروع کردم از خودم چندتا عکس بگیرم تا پستش کنم... برام مثل شرگرمی شده بود
ژست های مختلف میگرفتم ولی هیچکدوم خوب نمیشد که یهو ناخوداگاه اهی کشیدم
_هوفففف
جونگکوک با حرکات مصمم سمتم اومد و گوشیو ازم قاپید
_هی بدش من
دستشو برد بالا و نداد
+این پیش من میمونه
_هی منظورت چیه... با بچه طرف نیستی
یا حرفم پقی زد زیر خنده و مسخره کرد و سریعا پوکر شد
تلاشام بیهوده بود
_خیلی مسخره ای!
دست به سسنه ایستادمو مثل بچه ها اخم کردم
+هع...ببین منو... اینجا شرکت و محل کارمه نه محل عکاسی و کارای مسخره تو که باعث حواس پرتیم میشه.
_توام میتونی با دادن گوشیم به این کارای مسخرت خاتمه بدی
+خیلی خب.. یه شرطی داره...
- ۹۵۴
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط