بی تو دریای درونم عزم طوفان کرده بود

بی تو دریای درونم عزم طوفان کرده بود
داغ تو یک عمر حالم را پریشان کرده بود
هیچ کس حال خرابم را نمی فهمید نه
گر چه اشکم کوچه‌ها را خیس باران کرده بود
حسرت دیدار چشمت آتشم می زد شبی
یاد چشمانت عذابم را فراوان کرده بود
روز و شب محبوس بودم در حصار یاد تو
حسرتت دنیای من را مثل زندان کرده بود
روزگار تلخ من چیزی به غیر از غم نداشت
دست تقدیرم بهارم را زمستان کرده بود
دیدگاه ها (۴)

آنقدر کلافه‌ام... که ساکت ماندمچون آب، درون برکه راکد ماندمب...

خانه وقتی مرگ را در "دل" تداعی می کندهمچو زندان میشود ،غصه خ...

چنان دوستم بدار که بیمار دوا رازاهد خدا راو عاشق بلا را دوست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط