BAD BOY LOVER 💋
BAD BOY LOVER 💋
Part 17🍷
ویو جونگکوک:
کلید کوچیک رو بین انگشتهام چرخوندم.
روی برچسبش فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«کیم.»
چرا باید کلیدی با اسم خانوادهی ا/ت بین وسایل پدرم باشه؟
یکی از محافظها وارد شد.
ـ «رئیس، یک اتاق قدیمی هست که سالهاست کسی واردش نشده.»
_ «کجاست؟»
ـ «آخر راهروی قدیمی عمارت.»
_ «راه بیفت.»
چند دقیقه بعد جلوی یک در چوبی قدیمی ایستادیم.
محافظ گفت:
ـ «پدرتون دستور داده بود هیچکس این در رو باز نکنه.»
کلید رو داخل قفل گذاشتم.
تق.
در باز شد.
داخل اتاق، یک میز قدیمی، چند قفسهی پر از پرونده و عکسهای زیادی وجود داشت.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد...
عکس جئون جانگی و کیم سانگهو بود.
هر دو کنار هم ایستاده بودن و لبخند میزدن.
کنار عکس نوشته شده بود:
«دو خاندان، یک پیمان.»
آروم گفتم:
_ «پس شما واقعاً دوست بودید...»
روی میز یک پروندهی ضخیم قرار داشت.
«پروندهی جئون ـ کیم»
صفحههای اول دربارهی همکاری دو خانواده بود.
اما چند صفحه جلوتر، به سالی رسیدم که من و ا/ت سه ساله بودیم.
عنوان پرونده:
«اتحاد دو خاندان»
در صفحه نوشته شده بود:
«در صورت ادامهی اتحاد، آیندهی دو خانواده نیز باید به یکدیگر پیوند بخورد.»
اخم کردم.
_ «آینده؟»
صفحهی بعد کنده شده بود.
همینطور چند صفحهی بعد.
انگار کسی عمداً قسمت اصلی پرونده رو برداشته بود.
_ «چه چیزی رو نمیخواستید من بدونم؟»
ویو ا/ت:
هنوز حرفهای آن مرد توی ذهنم بود.
«پدر تو و پدر جونگکوک زمانی از نزدیکترین آدمهای زندگی همدیگه بودن.»
به عکس خودم و جونگکوک نگاه کردم.
ناگهان خاطرهای کوتاه به ذهنم برگشت.
یک باغ بزرگ...
من و جونگکوک در حال بازی بودیم.
پدرم و جئون جانگی کنار هم ایستاده بودن.
صدای پدرم:
× «جانگی، این دوتا از الان از هم جدا نمیشن.»
صدای جئون جانگی:
_ «پس باید مراقب باشیم بزرگ که شدن، یادشون نره.»
تصویر ناگهان محو شد.
چشمهام رو باز کردم.
«چی بینشون اتفاق افتاد؟»
جوابی نداشتم.
فقط یک سؤال بزرگتر توی ذهنم شکل گرفته بود:
چرا دو پدری که زمانی اینقدر به هم نزدیک بودن، تبدیل به دشمن هم شدن؟
ویو جونگکوک:
در اتاق یک نقشهی قدیمی روی دیوار پیدا کردم.
روی قسمتی از شهر علامت قرمز خورده بود.
زیرش نوشته شده بود:
«خانهی کیم.»
کلید رو توی دستم فشردم.
_ «آدرسش رو پیدا کن.»
محافظ گفت:
ـ «میخواید نیرو بفرستیم؟»
_ «نه. خودم میرم.»
چند ساعت بعد جلوی خانهی قدیمی خاندان کیم ایستادم.
عمارت متروکه بود.
در اصلی با کلید باز نشد، اما کنار آن یک در کوچک وجود داشت.
کلید رو امتحان کردم.
تق.
باز شد.
داخل شدم.
روی دیوار، عکسهای قدیمی خانوادهی کیم قرار داشت.
در میان آنها...
عکس من و ا/ت در سهسالگی.
پشت عکس نوشته شده بود:
«روزی که دو خاندان قرار گذاشتند یکی شوند.»
اما پایینش جملهی دیگری بود:
«اگر این عکس را پیدا کردهای، یعنی همهچیز طبق نقشه پیش نرفته است.»
چشمهام روی جمله ثابت موند.
ناگهان صدای تق از طبقهی بالا شنیدم.
دستم به سمت اسلحهام رفت.
آرام از پلهها بالا رفتم.
انتهای راهرو یک در نیمهباز بود.
داخل اتاق، یک پاکت روی میز قرار داشت.
روی آن نوشته شده بود:
«برای جئون جونگکوک.»
پاکت رو باز کردم.
داخلش فقط یک برگ بود.
اولین جمله:
«اگر امروز از کیم سانگهو متنفری، قبل از اینکه او را مقصر بدانی، حقیقت آن شب را پیدا کن.»
چشمهام روی کلمات ثابت موند.
پایین نامه نوشته شده بود:
«کسی که باعث جدایی جئون و کیم شد، هنوز زنده است.»
چند لحظه سکوت کردم.
پس دشمن واقعی من...
کیم سانگهو نبود.
بلکه کسی بود که سالها در سایه پنهان شده بود.
و شاید...
همان کسی بود که ا/ت را هم ربوده بود.
ادامه دارد... 🖤🍷
پایان پارت ۱۷ 💋
اما اگر دشمن واقعی هنوز زنده است...
چرا بعد از این همه سال دوباره ا/ت و جونگکوک را روبهروی هم قرار داده؟ 🗝️🖤
نظرتون چیه راجبش داخلِ کامنتا صحبت کنیم؟
Part 17🍷
ویو جونگکوک:
کلید کوچیک رو بین انگشتهام چرخوندم.
روی برچسبش فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«کیم.»
چرا باید کلیدی با اسم خانوادهی ا/ت بین وسایل پدرم باشه؟
یکی از محافظها وارد شد.
ـ «رئیس، یک اتاق قدیمی هست که سالهاست کسی واردش نشده.»
_ «کجاست؟»
ـ «آخر راهروی قدیمی عمارت.»
_ «راه بیفت.»
چند دقیقه بعد جلوی یک در چوبی قدیمی ایستادیم.
محافظ گفت:
ـ «پدرتون دستور داده بود هیچکس این در رو باز نکنه.»
کلید رو داخل قفل گذاشتم.
تق.
در باز شد.
داخل اتاق، یک میز قدیمی، چند قفسهی پر از پرونده و عکسهای زیادی وجود داشت.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد...
عکس جئون جانگی و کیم سانگهو بود.
هر دو کنار هم ایستاده بودن و لبخند میزدن.
کنار عکس نوشته شده بود:
«دو خاندان، یک پیمان.»
آروم گفتم:
_ «پس شما واقعاً دوست بودید...»
روی میز یک پروندهی ضخیم قرار داشت.
«پروندهی جئون ـ کیم»
صفحههای اول دربارهی همکاری دو خانواده بود.
اما چند صفحه جلوتر، به سالی رسیدم که من و ا/ت سه ساله بودیم.
عنوان پرونده:
«اتحاد دو خاندان»
در صفحه نوشته شده بود:
«در صورت ادامهی اتحاد، آیندهی دو خانواده نیز باید به یکدیگر پیوند بخورد.»
اخم کردم.
_ «آینده؟»
صفحهی بعد کنده شده بود.
همینطور چند صفحهی بعد.
انگار کسی عمداً قسمت اصلی پرونده رو برداشته بود.
_ «چه چیزی رو نمیخواستید من بدونم؟»
ویو ا/ت:
هنوز حرفهای آن مرد توی ذهنم بود.
«پدر تو و پدر جونگکوک زمانی از نزدیکترین آدمهای زندگی همدیگه بودن.»
به عکس خودم و جونگکوک نگاه کردم.
ناگهان خاطرهای کوتاه به ذهنم برگشت.
یک باغ بزرگ...
من و جونگکوک در حال بازی بودیم.
پدرم و جئون جانگی کنار هم ایستاده بودن.
صدای پدرم:
× «جانگی، این دوتا از الان از هم جدا نمیشن.»
صدای جئون جانگی:
_ «پس باید مراقب باشیم بزرگ که شدن، یادشون نره.»
تصویر ناگهان محو شد.
چشمهام رو باز کردم.
«چی بینشون اتفاق افتاد؟»
جوابی نداشتم.
فقط یک سؤال بزرگتر توی ذهنم شکل گرفته بود:
چرا دو پدری که زمانی اینقدر به هم نزدیک بودن، تبدیل به دشمن هم شدن؟
ویو جونگکوک:
در اتاق یک نقشهی قدیمی روی دیوار پیدا کردم.
روی قسمتی از شهر علامت قرمز خورده بود.
زیرش نوشته شده بود:
«خانهی کیم.»
کلید رو توی دستم فشردم.
_ «آدرسش رو پیدا کن.»
محافظ گفت:
ـ «میخواید نیرو بفرستیم؟»
_ «نه. خودم میرم.»
چند ساعت بعد جلوی خانهی قدیمی خاندان کیم ایستادم.
عمارت متروکه بود.
در اصلی با کلید باز نشد، اما کنار آن یک در کوچک وجود داشت.
کلید رو امتحان کردم.
تق.
باز شد.
داخل شدم.
روی دیوار، عکسهای قدیمی خانوادهی کیم قرار داشت.
در میان آنها...
عکس من و ا/ت در سهسالگی.
پشت عکس نوشته شده بود:
«روزی که دو خاندان قرار گذاشتند یکی شوند.»
اما پایینش جملهی دیگری بود:
«اگر این عکس را پیدا کردهای، یعنی همهچیز طبق نقشه پیش نرفته است.»
چشمهام روی جمله ثابت موند.
ناگهان صدای تق از طبقهی بالا شنیدم.
دستم به سمت اسلحهام رفت.
آرام از پلهها بالا رفتم.
انتهای راهرو یک در نیمهباز بود.
داخل اتاق، یک پاکت روی میز قرار داشت.
روی آن نوشته شده بود:
«برای جئون جونگکوک.»
پاکت رو باز کردم.
داخلش فقط یک برگ بود.
اولین جمله:
«اگر امروز از کیم سانگهو متنفری، قبل از اینکه او را مقصر بدانی، حقیقت آن شب را پیدا کن.»
چشمهام روی کلمات ثابت موند.
پایین نامه نوشته شده بود:
«کسی که باعث جدایی جئون و کیم شد، هنوز زنده است.»
چند لحظه سکوت کردم.
پس دشمن واقعی من...
کیم سانگهو نبود.
بلکه کسی بود که سالها در سایه پنهان شده بود.
و شاید...
همان کسی بود که ا/ت را هم ربوده بود.
ادامه دارد... 🖤🍷
پایان پارت ۱۷ 💋
اما اگر دشمن واقعی هنوز زنده است...
چرا بعد از این همه سال دوباره ا/ت و جونگکوک را روبهروی هم قرار داده؟ 🗝️🖤
نظرتون چیه راجبش داخلِ کامنتا صحبت کنیم؟
- ۵۲۱
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط