امروز چی شد
- امروز چی شد ؟
- هیچی
... -
ـ به چی نگاه میکنی ، میگم هیچی نشد .
- پس چرا خواهرم بر نگشته ؟
- بر میگرده ، مگه اولین باره که دیر میکنه .
- تو می...
- آنقدر هم من رو سوال پیچ نکن هرزه
- تو میدونی چی شـ..
-شیششششش ، خفه شو ، شاید اینبار بتونی یکم خفه شی
- برو خواهرم رو برگردون
باشه ، برش میگردونم ، اون آشغال رفته ساحل حموم آفتاب بگیره ، یا شاید رفته توالت برینه
مگه رفته شهربازی ؟
برم وسط خمپاره و تیر که خواهر تو رو پیدا کنم ؟
-اگر نری من رو از دست میدی
انگشت های نحیف زن ، از هم باز شدند ، دراز و کدر ، پرده نازک را کنار دادند .
آرام ، و نور ، با شدت به صورت هر دو کوبیده شد .
هاه ه ه
حتی اگر برم هم ، حتی اگر برم وسط اون دود ، نمیتونم پیداش کنم .
اون ....
حتما مرده
اون .... اونو .... فراموشش کن ...
جنگ همینه
میدونی
دست بر شانه زن برد ، بر او مسلط
با دستی آشنا ، که زن را مغلوب کرد .
عزیزم !
زمزمهٔ عزیزم ...
در تمام عمارت. بین مبلمان قهوه ای ، خواب و در انتظار طلوع ، بین پنجره ها و پرده های سفید توری پیچید .
عزیزم .
زمزمه ی ناتوان ...
و افزود: جنگ همینه
باید ...
باید از دست بدی
بالاخره ...
بالاخره لب های خشک زن تکان خوردند : یک تکرار
باید از دست بدی
و مرد با شوق : آره ، باید از دست بدی ...
باید از دست بدی
- هیچی
... -
ـ به چی نگاه میکنی ، میگم هیچی نشد .
- پس چرا خواهرم بر نگشته ؟
- بر میگرده ، مگه اولین باره که دیر میکنه .
- تو می...
- آنقدر هم من رو سوال پیچ نکن هرزه
- تو میدونی چی شـ..
-شیششششش ، خفه شو ، شاید اینبار بتونی یکم خفه شی
- برو خواهرم رو برگردون
باشه ، برش میگردونم ، اون آشغال رفته ساحل حموم آفتاب بگیره ، یا شاید رفته توالت برینه
مگه رفته شهربازی ؟
برم وسط خمپاره و تیر که خواهر تو رو پیدا کنم ؟
-اگر نری من رو از دست میدی
انگشت های نحیف زن ، از هم باز شدند ، دراز و کدر ، پرده نازک را کنار دادند .
آرام ، و نور ، با شدت به صورت هر دو کوبیده شد .
هاه ه ه
حتی اگر برم هم ، حتی اگر برم وسط اون دود ، نمیتونم پیداش کنم .
اون ....
حتما مرده
اون .... اونو .... فراموشش کن ...
جنگ همینه
میدونی
دست بر شانه زن برد ، بر او مسلط
با دستی آشنا ، که زن را مغلوب کرد .
عزیزم !
زمزمهٔ عزیزم ...
در تمام عمارت. بین مبلمان قهوه ای ، خواب و در انتظار طلوع ، بین پنجره ها و پرده های سفید توری پیچید .
عزیزم .
زمزمه ی ناتوان ...
و افزود: جنگ همینه
باید ...
باید از دست بدی
بالاخره ...
بالاخره لب های خشک زن تکان خوردند : یک تکرار
باید از دست بدی
و مرد با شوق : آره ، باید از دست بدی ...
باید از دست بدی
- ۴۳
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط