اروم چشمام رو باز کردم

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟑


اروم چشمام رو باز کردم...
هوا روشن شده بود..
گردنم درد میکرد.
هنوزم سرم داغ بود.


با تمام دردی که داشتم ماشین رو روشن کردم دوباره سمت بندر رفتم..

داشتم به لئو فکر میکردم...
موقعی که داشتیم حرف میزدیم متوجه شدم که لئ برای مافیا کار میکنه...
البته نه مستقیم فقط بارهاشون رو از بازرسی جوری که بقیه متوجه نشن رد میکنه...

اما یه چیزی خیلی مشکوکه...
اون چه پشت وانه یه بزرگی داره که تونسته از اینجا سر در بیاره...
چه باندی داره اونو پوشش میده...
برای کی داره کار میکنه؟..

با فکر کردن به اینا اعصابم خوردتر خوردتر میشد..

هه... منی که به همه اعتماد داشتم...
با همه مهربون بودم...
ببین چه اتفاقایی واسم افتاده...
که حتی به دوست بچگیام هم اعتماد ندارم.
منی که وقتی بچه بودم بقیه برا به دست اوردن پول و جایگاه پدرم منو میخواستن گروگان بگیرن تو عروسکام ردیاب میذاشتن.. طبیعیه که دیگه اعتماد نکنم...

تنها... تنها چیزی که از بچگیم مونده شکاک بودنه... اونه که منو به اینجا رسوند وگرنه تا الان زیر خروار خاک بودم...

هیچوقت یادم نمیره که چرا یک نفر رو کشتم... اولین نفری که کشتم بخاطر شکی بود که بهش داشتم..
و به یقین تبدیل شد.

رسیدم به بندر..
ترمز کردم از ماشین پیاده شدم..
نگاهی به اطراف انداختم که اثری از لئو نبود...
اما با شنیدن صداش سمتش برگشتم..
چند قدم بهم نزدیک شد و مدارک رو جلوم گرفت...

نگاهی به مدارک انداختم با لبخند ذوق بهش نگاه کردم...

ا/ت: تونستی برام هویت جعلی درست کنی؟!!

لئو: کار نشد نداره دختر جون.

برگه هارو دونه دونه بهم داد...

لئو: بیا اینم مدارکت. اینم بلیط پرواز به کره.
اونجا هم توی پارکینگ فرودگاه یه ماشین برات رزرو کردم و اینم سوئیچش...

تمام مدارک رو چک کردم همشون بودن...

سرمو بالا اوردم نگاهش کردم...

لئو: چیزی شده؟! مشکلی دارن؟!

سرمو به معنیه نه تکون دادم...
اروم دستامو باز کردم بغلش کردم...
که متقابل سفت بغلم کرد...

ا/ت: نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم...
جبران میکنم لئو...

ازش جدا شدم که دستشو گذاشت روی شونم...

لئو: نیازی به تشکر نیست دختر برو...
برو که دیرت میشه!
امیدوارم همه چی درست بشه...

سمت ماشین رفتم که برای اخرین بار نگاهش کردم...
دستشو برام تکون داد که لبخندی بهش زدم سوار ماشین شدم...

بلیط رو نگاه کردم برای دو ساعت دیگه بود...
پس سمت فرودگاه رفتم...




از پنجره هواپیما نگاهی به بیرون انداختم...به جز ابر چیزه دیگه ای نبود...


بطری ابم رو برداشتم یکم ازش خوردم...
گلوم درد میکرد..
چشمام رو بستم که به ثانیه نکشید سیاهی مطلق جلو چشمام رو گرفت...
دیدگاه ها (۸)

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟒با حس اینکه یکی داره صدام میزنه بیدار شدم...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟓خیابونا خیس بودن.. چراغ های ماشینا یکی یک...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐قهوه رو مزه مزه کردم.لئو: پس که اینطور......

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏ماشین رو روشن کردم دستام رو روی فرمون فشا...

Part ¹³⁵_Endا.ت ویو:چند شب از اون شب رویایی میگذشت و ما تصمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط