« مردی بین ما »

« مردی بین ما »
پارت ۸: «آتش زیر خاکستر»

صدای بسته شدن درِ اتاقِ لیسان، آخرین صدایِ آرامش‌بخشِ آن شب بود. بعد از آن، تنها صدای تپش قلب خودم را می‌شنیدم که در گوشم می‌پیچید. تهیونگ از جایش بلند شد. حرکتش آنقدر نرم و بی‌صدا بود که انگار یک شکارچی در حالِ نزدیک شدن به هدفش است.

او به سمت آشپزخانه رفت و من، با پاهایی که انگار از سرب ساخته شده بودند، پشت سرش حرکت کردم. چراغ‌ها خاموش بود و فقط نور ضعیفِ چراغ‌های خیابان از پنجره‌ی آشپزخانه داخل می‌تابید و خطی نقره‌ای روی صورتش می‌انداخت.

او نزدیکِ اپن ایستاده بود. به محض اینکه وارد شدم، برگشت. در آن فضایِ کوچک، دیگر هیچ راه فراری نبود.
با صدایی بم و کنترل شده گفت: «فکر کردی می‌تونی فرار کنی؟»

زمزمه کردم: «تهیونگ... اینجا خونه‌ی منه، لیسان توی اتاق بغلیه. این چیزی که می‌خوای... این یه فاجعه‌ست.»

او یک قدم جلو آمد. انگار حرف‌های من برایش هیچ اهمیتی نداشت. دستش را دراز کرد و تکیه‌گاهش را روی اپن گذاشت، طوری که من بین او و کابینت‌ها حبس شدم.
«فاجعه؟ فاجعه اون شبی بود که اومدم اینجا و تو رو دیدم. فاجعه اون روزایی بود که سعی کردم بهش نگاه کنم و فقط تو رو ببینم.»

نفسم بند آمده بود. نگاهش روی صورتم می‌چرخید، انگار می‌خواست هر جزئیاتی را ثبت کند.
پرسیدم: «تو... تو واقعاً عاشقشی؟ یا فقط از اینکه نمی‌تونی داشته باشی‌ام لجت گرفته؟»

او پوزخندی زد که ردی از غم در آن بود. خم شد، طوری که گرمای تنش را کاملاً حس می‌کردم. پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام تکیه داد.
«لج؟ سنا... من دارم از درون می‌سوزم. هر بار که به اون نگاه می‌کنم و تو رو کنارش می‌بینم... هر بار که می‌خنده و فکر می‌کنه من همون آدمِ قبلی‌ام...»

دستانش را به آرامی دور کمرم حلقه کرد. لرزشی که در بدنش حس کردم، تمامِ مقاومتم را در هم شکست. او ادامه داد: «من دیگه نمی‌تونم بازی کنم. اگه امشب نذاری بیام سراغت، فردا صبح همه چیز رو بهش می‌گم. حتی اگه به قیمتِ نابودیِ کلِ زندگیم تموم بشه.»

چشمانم را بستم. می‌دانستم که او بلوف نمی‌زند. دیوانگی‌اش از جنسِ همان چیزی بود که مرا هم به سمتش می‌کشاند.
با صدایی لرزان گفتم: «تو داری همه چیز رو خراب می‌کنی...»

او به آرامی لب‌هایش را نزدیک گوشم آورد. صدایش مثل یک رازِ ممنوعه، سرد و در عین حال سوزان بود:
«بذار خراب شه. حداقل اون وقت، دیگه هیچ دیواری بین ما نیست.»

و بعد، فاصله‌ی ناچیزی که بین‌مان مانده بود را از بین برد. اولین بوسه، طعمِ ترس و گناه داشت، اما در عین حال، چنان آرامشی به همراه داشت که تمامِ منطقِ دنیا را از ذهنم پاک کرد. او دیگر منتظر اجازه نبود؛ او داشت حقی که فکر می‌کرد مالِ خودش است را می‌گرفت.

در تاریکیِ آشپزخانه، درحالی که صدایِ نفس‌های لیسان را در دوردست‌ها می‌شنیدم، فهمیدم که من هم دیگر نمی‌خواهم عقب‌نشینی کنم.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱۳)

« مردی بین ما »پارت ۹: «صبحِ خاکستری» نورِ خورشید با بی‌رحمی...

https://wisgoon.com/kim_lna0بانو رو حمایت کنین

«مردی بین ما »پارت : ۷ «شامی با طعم دروغ» ساعت از هشت شب گذش...

«مردی بین ما »پارت : ۶ «چیزی که نباید منتظرش می‌موندم» صبح، ...

عشق پنهان

عشق فراموش شده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط