🧁 پارت ششم | جشنی که هیچ‌کس فراموش نکرد

🧁 پارت ششم | جشنی که هیچ‌کس فراموش نکرد

یک هفته بعد...

امروز، مؤسسه‌ی لبخند فردا حال‌وهوای دیگری داشت.

قرار بود جشن تولد مشترک کودکانی برگزار شود که تاریخ تولدشان در همین ماه بود؛ بچه‌هایی که سال‌ها بود شمع‌های تولدشان را با آرزوهای کوچک فوت می‌کردند.

اما امسال فرق داشت...

چون لیانا قول داده بود این روز را به یکی از قشنگ‌ترین خاطرات زندگی‌شان تبدیل کند.

---

از ساعت شش صبح، چراغ‌های قنادی Sweet Dream روشن شده بود.

لیانا با دقت آخرین گل خامه‌ای را روی کیک بزرگی قرار داد.

وسط کیک، با شکلات سفید نوشته بود:

«تولدتون مبارک، فرشته‌های کوچولو!»

مینا با ذوق گفت:

ـ لیانا... این قشنگ‌ترین کیکیه که تا حالا درست کردی.

لیانا لبخند زد.

ـ چون برای خاص‌ترین آدم‌های دنیاست.

چند دقیقه بعد، همراه ده‌ها جعبه شیرینی و کیک، راهی مؤسسه شدند.

---

وقتی وارد سالن شدند، بچه‌ها با دیدن کیک بزرگ، با خوشحالی جیغ کشیدند.

ـ وااای... چقدر بزرگه!

ـ این همه کاپ‌کیک برای ماست؟

لیانا خندید.

ـ آره، همش برای شماست.

یکی از دخترهای کوچولو جلو آمد و آرام دست لیانا را گرفت.

ـ خانم لیانا...

ـ جانم؟

ـ تا حالا کسی برای من جشن تولد نگرفته بود...

لبخند روی لب‌های لیانا لرزید.

او دخترک را آرام در آغوش گرفت و گفت:

ـ از امسال، هر سال تولدت رو جشن می‌گیریم. قول می‌دم.

دخترک محکم‌تر بغلش کرد.

---

چند دقیقه بعد، جنگکوک وارد سالن شد.

او با دیدن بچه‌هایی که دور لیانا جمع شده بودند، لبخند زد.

تهیونگ آرام در گوشش گفت:

ـ فکر کنم بچه‌ها بیشتر از ما، عاشق خانم کیم شدن.

جنگکوک بدون اینکه نگاهش را از لیانا بردارد، گفت:

ـ حق دارن...

---

جشن شروع شد.

همه با هم آهنگ تولد خواندند.

بچه‌ها شمع‌ها را فوت کردند و سالن از صدای خنده پر شد.

بعد از بریدن کیک، لیانا و جنگکوک کنار هم ایستاده بودند و برای بچه‌ها شیرینی پخش می‌کردند.

در همین لحظه، پسر کوچولویی به نام «مینوو» دست جنگکوک را گرفت و با شیطنت پرسید:

ـ آقای جئون...

ـ بله قهرمان؟

ـ شما و خانم لیانا زن و شوهرین؟

جنگکوک برای چند لحظه جا خورد.

لیانا هم که درست کنار او ایستاده بود، از خجالت گونه‌هایش سرخ شد.

چند کودک دیگر با هیجان گفتند:

ـ آرههه! به هم میاین!

ـ کاش با هم ازدواج کنین!

سالن پر از خنده شد.

جنگکوک نگاهی کوتاه به لیانا انداخت و با لبخند گفت:

ـ فعلاً که فقط دوست‌های خوبی هستیم.

لیانا هم با خنده سرش را تکان داد، اما قلبش بی‌دلیل تندتر می‌زد.

---

بعد از تمام شدن جشن، هر دو روی نیمکتی در حیاط مؤسسه نشستند.

هوا خنک شده بود و نسیم آرامی بین درخت‌ها می‌پیچید.

جنگکوک سکوت را شکست.

ـ امروز... یکی از قشنگ‌ترین روزهای مؤسسه بود.

لیانا به بچه‌هایی که هنوز در حیاط بازی می‌کردند نگاه کرد و گفت:

ـ وقتی لبخندشون رو می‌بینم، انگار خستگی همه‌ی دنیا از بین میره.

جنگکوک آرام گفت:

ـ دقیقاً به همین خاطر دوست دارم کنار آدم‌هایی مثل شما کار کنم.

لیانا نگاهش را به او دوخت و لبخند زد.

ـ و من هم خوشحالم که با شما آشنا شدم، آقای جئون.

برای چند ثانیه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

سکوتی آرام بینشان جریان داشت...

سکوتی که دیگر بوی غریبی نمی‌داد.

بلکه بوی شروع یک احساس تازه را داشت.

ادامه دارد...🧁⃢💍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدی : (برای هر سه پارت هستش😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟯𝟱🧁࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟮𝟬🧁࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟭𝟱🧁࿐
دیدگاه ها (۲۲)

🧁 پارت پنجم | اولین روزِ همکاریصبح شنبه، حیاط مؤسسه‌ی خیریه ...

🧁 پارت چهارم | اولین ملاقاتصبح روز بعد، آسمان سئول صاف و آفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط