حتما بخونید خیلی عبرت بر انگیزه.مخصوصا جوان ها

حتما بخونید خیلی عبرت بر انگیزه.مخصوصا جوان ها
محمد پسری پولدار و زیبا بود.تک پسر یه خانواده پولدار که تمام چشم و امیدشون به اون بود اما پسر از ماشین ها خونه ها ویلا ها و هر چیز مجلل و شیک متنفر بود.دوست داشت مثل هم کلاس هاش بره شمال بره گردش بره گوشه خیابون بستنی بخوره بره بلند بخنده سوار مترو بشه یا خیلی گردشا و خوشی های معمولی.اما پدر و مادرش منعش میکردن که ما فلان خانواده و فلان خانواده هستیم.پسر دیگه خسته شده بود یک روز مقابل خانوادش ایستاد گفت میخوام واسه خودم زندگی کنم میخوام خودم کار کنم من لقمه اماده نمیخوام.پدرش از شهامت پسرش خوشش اومد.گفت شرط دارم میری تو شهرستان سر باغ انجیر و کار میکنی نه کار سخت سر کارگرها وایمیسی و حقوقشونو میدی.خیلی خوشحال شد فکر میکرد دیگه اقا و رییس خودش شده.واسه اولین روز یه کت شلوار شیک و مارک پوشید.رفت از تو پارکینگ یه ماشین شیک انتخاب کرد و رفت سمت باغ.وارد باغ که شد حس غرور همراه با شادی اونو فرا گرفت.اما زود خودشو جم و جور کرد میخواست خودشو پیش کارگرا جدی و مقتدر نشون بده.رفت پیش منشی و خودشو معرفی کرد. چند روز طول کشید تا بفهمه باید چیکار کنه کار یاد بگیره.اونم به کمک منشی که زیاد به پر و پاش میپیچید.پسر انصافا زیبا بود مخصوصا با اون کت شلوار و ته ریش.اما جدی و مصمم در کار با این که دل مهربونی داشت اما مغرور شده بود و از کارش و کارگرانی که زیر دستش بودن لذت میبرد.با این که مغرور بود حتی جواب سلام رو هم نمیداد اما به اوضاع خیلی رسیدگی کرد حقوق ها افزایش داد خیلی از پیرهارو بازنشست کرد....اما یه کارگر نظر و جلب کرده بود.یه دختر مو طلایی با چشمای ابی .چند روزی بود روش دقیق شده بود دختر ساده با لباسای کهنه و چادر گل گلی سفید اما زیبا وقتی میخندید چال رو لپش میافتاد و زیبایی شو چند برابر میکرد.پسر کم کم. به دیدنش عادت کرده بود و یا شاید عاشق.خودشم نمیدونست چشه.اما حس میکرد صبحا به خاطر دیدن اون میره باغ.از حسش میترسید اون کجا و خودش کجا.اون حتی اسمش را هم نمیدانست حتی صدایش را هم نشنیده بود حتی از چند قدمی ندیده بود.دقتش بیشتر شده بود اما یه مشکلی بود دختر مثل بقیه کارگرا اول صبح نمیومد تا غروب.ساعت ده صبح میومد تا 12ظهر.هم واسش تعجب بود هم کمتر میدیدش.حس میکرد اذیت میشه اما نباید تابلو میکرد.قیافه جدی به خود گرفت و رفت پیش منشی.منشی که با هزار قلم ارایش نیشش تا گوش باز بود عشوه ای اومد و گفت اتفاقی افتاده اقای...پسر اخماشو تو هم کرد گفت مگه اینجا صاحب نداره چرا هرکی هرکیه.منشی که دست و پاشو گم کرده بود گفت چطور.پسر از پنجره دختر را نشون داد و گفت چرا این خانم زود میاد و دیر میره.منشی به دختر نگاه کرد و گفت اهان سوگل رو میگی.پسر مثل پسربچه های خجالت زده سرشو پایین انداخت و به دستش نگاه کرد و تو دلش گفت سوگل.زود به خودش اومد داد زد اره همون.چرا اینطوری میاد سرکار مگه سرکارگر ندارن.منشی گفت اقای...اینجا بعضی کارگرا روز مزد هستن اینم جز اوناس.و دوست داره کم کار کنه و همین مقدار پول رو بگیره و چون پدرش از گارگرهای قبلی اینجا بوده و فوت شده بهش اجازه کار دادن.پسر به اتاقش برگشت پشت میز نشست و گفت چرا فقط به دو ساعت کار احتیاج داره.روزها و ماهها گذشت و او همچنان از پشت پنجره به دختر خیره میماند.از عاشق شدن میترسید اونم عاشق یه دختر کارگر.برای ساعت ده لحظه شماری میکرد برای ساعت دوازده دل نگران میشد.
یه روز فکر کرد به بهانه سرکشی به کارگرا به باغ برود از نزدیک نگاهش کند.کمی میترسید حس میکرد یخ کرده حس میکرد میلرزد اما خودشو به سرکارگر رساند از اوضاع و احوال باغ پرسید مشغول صحبت بود که دختر به سمت میز برای گرفتن پولش امد.پسر میخ شد حس میکرد تکان نمیخورد واقعا از نزدیک زیبایی خیره کننده ای داشت.چشمانی درشت و ابی.مژگانش از بلندی انگار از سنگینی به زور پلک میزد.موهای طلایی و بورش از روسری بیرون زده بود و باد انرا روی صورتش مبریخت.دستانش ظریف و همچون برف بود اما با خراش های زیاد.سرکارگر که انگار اشنا بود درباره مادر مریضش صحبت میکرد و این صحبت باعث میشد بیشتر تماشایش کند.لبخند که میزد چال گونه اش دل ضعف میاورد.دختر بی توجه به پسر اقا رییس دو هزار تومانی از سرکارگر گرفت از کنار پسر رد شد انقدر نزدیک بود که گوشه چادرش به دست پسر خورد قدش تا شانه های پسر بود مثل یه عروسک زیبا و کوچیک که میشد بغلش کرد اما....
پسر همچنان به دفتر روی میز خیره بود که با صدای سرکارگر به خود امد
.دو هزار تومان؟؟؟
پسر گفت دوهزار تومان چیه؟؟بابت چیه؟؟چرا انقدر زود رفت.گفت گارگر روز مزده روزی پنج کیلو انجیر جم میکنه که میشه دو تومان و خودش هم راضیه.
پسر به اتاقش برگشت و به فکر فرو رفت ملکه زیبایی او با اون صدا و سیمای زیبا برای دو
دیدگاه ها (۸)

سلامتی بابایی که دختر کوچولوش زنگ زد بهش گفت بابا داری میای ...

ب افتخاره ابانیا....خودم ابانیم

احْساسْ را فَلَکْ نَکُنیم این طِفل ِ مَعصوم چه می دآند مَنْط...

بهترین هدیه مرد به همسرش، "طلا" نیست، بلکه "توجه" است و بس!ا...

#تهکوک_فیکشنP. 2ویو امگا(جونگ کوک) صبح اون روز همه شکه بودن ...

شاید...مادربزرگ با مهربانی رو به نوه اشکه چشمانی به رنگ جنگل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط