My professor

My professor
Part:27

چشمامو دوباره باز کردم و برای چند لحظه تصویر جلومو واضح دیدم....
بالا سرم تهیونگ در حالی که یه تاپ مشکی تنش بود بازو هاشو تو هم گره زده بود و نگاهم می‌کرد....گوشه ی لبش یه زخم پررنگ بود...اونور تر جئون با همون اخم همیشگی و یه میمیک صورت نگران،یه دستشو به کمرش زده بود....به محض اینکه نگاهش کردم با دست دیگش چشماشو کلافه ماساژ داد...به زحمت نیم خیز شدم...احساس ضعف کردم و نتونستم صاف بشینم...چند ثانیه تو سکوت مطلق گذشت و هیچکس نمیدونست باید چی بگه...به یه نقطه کور خیره بودم...
پس کابوس نبود!....واقعیت داشت....حالا نه تنها خودم تو دردسر افتاده بودم،این دوتا برادر رو هم درگیر مشکلات عجیب و بی پایان خودم کرده بودم...جئون هیچ مسئولیتی در قبال غریبه ای مثل من نداشت....و حالا به خاطر من صورت برادرش اینطور زخم شده بود....اونقدر تحت فشار بودم که منفجر شدم!

صورتمو با دستام پوشوندم و زدم زیر گریه...صدای قدمای محکم جئون رو شنیدم که ازم دور شد و دور خودش می‌چرخید....چنان سکوتی بینمون بود که صدای نفس ضعیفی که با گریه میدادم بیرون کاملا واضح شنیده میشد...

تهیونگ:کجا میری؟!
جونگ‌کوک:بهتر شد خبرم کن....باهاش حرف دارم.

بدتر شدم!...کمرم تند تند از گریه میلرزید و هر چقدر تلاش می‌کردم به خودم مسلط باشم صدای گریم بیشتر بلند می‌شد...یهو یه چیزی رو شکمم اومد و از ترس از جا پریدم...نگاهش کردم
یه بسته دستمال کاغذی بود

تهیونگ:نترس بمب نیست!

نفسمو بیرون دادم....مگه این اشکای لعنتی بند میومدن....دو تا دستمال برداشتم و صورتمو پوشوندم....

صداشو اورد پایین تر

تهیونگ:جون مادرت الان که اومد باهات حرف بزنه،نگو بیغ فرضم کردی و خودتو انداختی وسط دعوا!

متعجب نگاهش کردم....چرا نمی‌فهمیدم درباره چی حرف میزنه.

هیزل:چی؟!
تهیونگ:دارم میگم نباید بفهمه پریدی وسط دعوا که مثلا نزاری من کتک بخورم!
هیزل:مگه....کار اشتباهی کردم؟

سقفو با ناباوری نگاه کرد

تهیونگ: خدایا به من صبر بده!

و بعد به من نگاه کرد

تهیونگ:بچه جان!وقتی چهار تا مرد گنده دارن با هم دعوا میکنن...حتی اگر همدیگه رو هم بکشن،یه زن نباید خودشو پرت کنه وسط!به تو چه من کتک بخورم یا نخورم! اگر اتفاقی برات میوفتاد این منو خفه می‌کرد!!
هیزل:به خاطر من داشتی کتک میخوردی...
تهیونگ: مطمئن باش اگر بازم همچین چیزی پیش بیاد و خودتو بندازی وسط و باعث کسر شانم بشی،اول از همه یه مشت میزنم تو دهن خودت!
هیزل:حالا مگه چی شده ؟!
تهیونگ: این دهن منو سرویس کرده که سرتو به جایی کوبیدم!بفهمه چیکار کردی میگه قطعا اون وسط تو کتک خوردی و من حواسم به تو نبوده! پس خفه شو و چیزی نگو . اوکی؟!

رفت سمت در...اما با حرفی که زدم سر جاش موند

هیزل:چرا نزاشتی منو با خودشون ببرن؟!

چرخید سمتم و نیشخندی زد

تهیونگ:اگر میدونستم اینقدر مشتاقی بدزدنت دخالت نمی‌کردم!

نگاهمو انداختم پایین و بالاخره به چیزی اشاره کردم که تمام این یک هفته بهش فکر کرده بودم...تنفرش نسبت به من...!

هیزل:تو که اینقدر....از من بدت میاد....چرا کمکم کردی؟

کامل برگشت سمتم

تهیونگ:من از هیچ موجود زنده ای بدم نمیاد! از هر کسی بدم بیاد زندش نمیزارم! و اینکه تو هنوز زنده ای نشون میده هیچ فرقی با ادمای کسل کننده ی دیگه واسم نداری. مطمئن باش اگر واقعا ازت بدم میومد الان زنده نبودی!


کمی مکث کرد و بعد گفت:

تهیونگ:کاری که کردم نجات دادن تو نبود،دور برت ندارد....من با دعوا خودمو تخلیه میکنم و فرقی نمیکنه سر چی باشه. فقط یه بهونه واسه کاری که دوست دارم بهم دادی.

تلاش می‌کردم با نگاه نکردن به چشماش بفهممش اما نمی‌تونستم
زبونشو رو زخمش کشید و بی تفاوت سمت بیرون قدم برداشت...

ادامه دارد‌‌....
لایک فراموش نشه 🩵

#فیکشن #فیک #رمان
دیدگاه ها (۴)

My professor Part:28سرمو تو دستام گرفتم....چرا حتی کسی که من...

My professor Part:26تهیونگ فورا برگشت سمتش دستشو وسط راه گرف...

My professor Part:25هیزل:آقا!!... آقا تروخدا دنده عقب بگیر!!...

پارت ۳

#میشه قلبت رو هک کنم یونگی؟ پارت چهارم ♡ باشنیدن صدای شلیک خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط