پارت ازدواج تحمیلی
پارت ۱۶: ازدواج تحمیلی
یوکی دوید به سمت ا.ت. موهای قهوهای روشن نامرتبش به هر طرف رفته بود. همان موهایی که همیشه شبیه پرندهها لانه کرده بودند تویشان.
«مامان! مامان! موهامو میشه برام ببندی؟»
ا.ت به دستهای بستهاش نگاه کرد. بعد به یوکی. دلش خواست گریه کند، اما جلویش را گرفت.
«اممم...»
فئودور از آن طرف اتاق، با دستهایی در جیب کتش، نگاه میکرد. یک لحظه مکث کرد، بعد با همان لحن همیشه آرام و سردش گفت:
«به هر حال که با سه تا بچه نمیتونی فرار کنی. پس مشکلی نیست.»
به سیگما اشارهای کرد.
سیگما بدون هیچ کلمهای جلو آمد. خم شد. با چشمان بنفش یاسی و سفید آن دو رنگ عجیبش، طناب مچهای ا.ت را باز کرد. آرام. محکم. بیاحساس.
دستهای ا.ت آزاد شدند. جای طناب قرمز و سوخته بود، اما ناله نکرد. بلافاصله دستش را برد روی موهای یوکی.
یوکی با خوشحالی پرید بغلش: «دلم برات تنگ شده بود! فقط چند دقیقه بود ولی خیلی تنگ شده بود!»
ا.ت خندید آرام. همان خندهی همیشگیاش که همه چیز را آرام میکرد.
انگشتهایش را توی موهای یوکی کرد. شانه زد با نوک انگشتان. سه دسته کرد. بافت سادهای زد، محکم و مرتب.
یوکی ذوق زده گفت: «ببینین! ببینین!»
---
نیکولای که تا حالا داشت با یوری روی زمین مهرههای شطرنج بازی میکرد—که معلوم نبود از کجا آورده بود—سرش را بلند کرد.
«اووه! بافتنی! منم میخوام!»
دوید و چهار زانو کنار ا.ت نشست. موهای سفید بلندش را به سمت ا.ت گرفت.
سیگما از پشت گفت: «نیکولای، ما برای این نیومدیم اونجا.»
نیکولای دستش را تکان داد: «ساکت باش سیگما، تو همیشه داری خراب میکنی تفریح رو.»
ا.ت یک لحظه نگاه کرد به موهای نیکولای. بلند بود، ابریشمی، سفید خالص. خارقالعاده. انگار کسی از الماس بافته باشدش.
با بیحوصلگی و بدون ذوق — چون هنوز دستهایش میسوخت و دلش پیش چویا و دازای بود — یک بافت ساده کنار شانهاش زد. نیکولای وقتی تمام شد دست کشید روی بافت و گفت: «چقدر شیک! چه زن هنرمندی! فرانسویه ؟»
فئودور زیر لب گفت: «نه فرانسوی نیست.»
نیکولای: «حالا نمیشه باشه؟»
فئودور: «نه.»
ا.ت در سکوت موهای یوکی را رها کرد و برگشت به جای اولش. سیگما بدون اینکه حرف بزند، طناب را دوباره بست. این بار کمی شُلتر. انگار سهوی. یا عمداً.
---
اتفاقی که ا.ت متوجه شد:
سیگما سرد بود. صورتش هیچ احساسی نداشت. مثل مجسمهی یخی. اما...
زمانی که طناب را بست، دستش روی زخم مچ ا.ت نماند. سرعتش را کم کرد. و قبل از اینکه برگردد، یک نگاه کوتاه به کای انداخت—پسری که هنوز کنار ا.ت نشسته بود و چیزی نمیگفت—و بعد راه افتاد.
کای برگشت به ا.ت نگاه کرد. چشمهای سبزش حرف میزدند: اون یکی بد نیست.
ا.ت با نگاه جواب داد: میدانم.
---
سیگما بلند بود. موهای بلند و مشکیاش—بر خلاف بقیه که فکر میکردند دو رنگ بنفش و سفید مال سرش است، موهای اصلی اش زیر آن کلاه یا حالت خاصی پنهان بود، اما وقتی خم شد، یک دسته موی بلند و مشکی از شانهاش افتاد پایین.
ا.ت ناخودآگاه نگاه کرد. سیگما متوجه شد. برای نیم ثانیه، همان نیم ثانیهی کوتاهی که آدمهای سرد نشان میدهند «من تو را دیدم که به من نگاه کردی» را، سرش را کمی چرخاند و بعد برگشت به جای همیشگی کنار دیوار.
نیکولای اما موهایش همهجا بود. سفید و بلند و پرپشت. یوکی رفته بود پشت سر نیکولای ایستاده بود و بافت موهایش را با انگشتش لمس میکرد.
«نیکو... نیکوی جان، موهات مثل پنبهست.»
نیکولای: «نیکو! من شدم نیکو! عالیه! از حالا اسم کوچیکم نیکوئه!»
فئودور کم آورد و چشمان شرابیاش را برگرداند بالا. با خودش گفت: «چه روزی دارم.»
---
سیگما هیچوقت تهدید نکرد.
نه یک بار. نه مستقیم. نه غیر مستقیم.
همین را ا.ت نگه داشت توی ذهنش: کسی که تهدید نمیکند، شاید راهی برای خروج بگذارد.
بچهها داشتند با نیکولای بازی میکردند. یوری قانون بازی را توضیح میداد. یوکی تقلب میکرد. کای برنده میشد بدون اینکه حرکت کند.
سیگما تماشا میکرد.
و ا.ت توی آن اتاق سرد و نمناک، با دستهای بسته و قلبی که تند میزد، یک چیز را فهمید:
همهی آدمهای بد این اتاق نیستند.
---
ادامه دارد...
یوکی دوید به سمت ا.ت. موهای قهوهای روشن نامرتبش به هر طرف رفته بود. همان موهایی که همیشه شبیه پرندهها لانه کرده بودند تویشان.
«مامان! مامان! موهامو میشه برام ببندی؟»
ا.ت به دستهای بستهاش نگاه کرد. بعد به یوکی. دلش خواست گریه کند، اما جلویش را گرفت.
«اممم...»
فئودور از آن طرف اتاق، با دستهایی در جیب کتش، نگاه میکرد. یک لحظه مکث کرد، بعد با همان لحن همیشه آرام و سردش گفت:
«به هر حال که با سه تا بچه نمیتونی فرار کنی. پس مشکلی نیست.»
به سیگما اشارهای کرد.
سیگما بدون هیچ کلمهای جلو آمد. خم شد. با چشمان بنفش یاسی و سفید آن دو رنگ عجیبش، طناب مچهای ا.ت را باز کرد. آرام. محکم. بیاحساس.
دستهای ا.ت آزاد شدند. جای طناب قرمز و سوخته بود، اما ناله نکرد. بلافاصله دستش را برد روی موهای یوکی.
یوکی با خوشحالی پرید بغلش: «دلم برات تنگ شده بود! فقط چند دقیقه بود ولی خیلی تنگ شده بود!»
ا.ت خندید آرام. همان خندهی همیشگیاش که همه چیز را آرام میکرد.
انگشتهایش را توی موهای یوکی کرد. شانه زد با نوک انگشتان. سه دسته کرد. بافت سادهای زد، محکم و مرتب.
یوکی ذوق زده گفت: «ببینین! ببینین!»
---
نیکولای که تا حالا داشت با یوری روی زمین مهرههای شطرنج بازی میکرد—که معلوم نبود از کجا آورده بود—سرش را بلند کرد.
«اووه! بافتنی! منم میخوام!»
دوید و چهار زانو کنار ا.ت نشست. موهای سفید بلندش را به سمت ا.ت گرفت.
سیگما از پشت گفت: «نیکولای، ما برای این نیومدیم اونجا.»
نیکولای دستش را تکان داد: «ساکت باش سیگما، تو همیشه داری خراب میکنی تفریح رو.»
ا.ت یک لحظه نگاه کرد به موهای نیکولای. بلند بود، ابریشمی، سفید خالص. خارقالعاده. انگار کسی از الماس بافته باشدش.
با بیحوصلگی و بدون ذوق — چون هنوز دستهایش میسوخت و دلش پیش چویا و دازای بود — یک بافت ساده کنار شانهاش زد. نیکولای وقتی تمام شد دست کشید روی بافت و گفت: «چقدر شیک! چه زن هنرمندی! فرانسویه ؟»
فئودور زیر لب گفت: «نه فرانسوی نیست.»
نیکولای: «حالا نمیشه باشه؟»
فئودور: «نه.»
ا.ت در سکوت موهای یوکی را رها کرد و برگشت به جای اولش. سیگما بدون اینکه حرف بزند، طناب را دوباره بست. این بار کمی شُلتر. انگار سهوی. یا عمداً.
---
اتفاقی که ا.ت متوجه شد:
سیگما سرد بود. صورتش هیچ احساسی نداشت. مثل مجسمهی یخی. اما...
زمانی که طناب را بست، دستش روی زخم مچ ا.ت نماند. سرعتش را کم کرد. و قبل از اینکه برگردد، یک نگاه کوتاه به کای انداخت—پسری که هنوز کنار ا.ت نشسته بود و چیزی نمیگفت—و بعد راه افتاد.
کای برگشت به ا.ت نگاه کرد. چشمهای سبزش حرف میزدند: اون یکی بد نیست.
ا.ت با نگاه جواب داد: میدانم.
---
سیگما بلند بود. موهای بلند و مشکیاش—بر خلاف بقیه که فکر میکردند دو رنگ بنفش و سفید مال سرش است، موهای اصلی اش زیر آن کلاه یا حالت خاصی پنهان بود، اما وقتی خم شد، یک دسته موی بلند و مشکی از شانهاش افتاد پایین.
ا.ت ناخودآگاه نگاه کرد. سیگما متوجه شد. برای نیم ثانیه، همان نیم ثانیهی کوتاهی که آدمهای سرد نشان میدهند «من تو را دیدم که به من نگاه کردی» را، سرش را کمی چرخاند و بعد برگشت به جای همیشگی کنار دیوار.
نیکولای اما موهایش همهجا بود. سفید و بلند و پرپشت. یوکی رفته بود پشت سر نیکولای ایستاده بود و بافت موهایش را با انگشتش لمس میکرد.
«نیکو... نیکوی جان، موهات مثل پنبهست.»
نیکولای: «نیکو! من شدم نیکو! عالیه! از حالا اسم کوچیکم نیکوئه!»
فئودور کم آورد و چشمان شرابیاش را برگرداند بالا. با خودش گفت: «چه روزی دارم.»
---
سیگما هیچوقت تهدید نکرد.
نه یک بار. نه مستقیم. نه غیر مستقیم.
همین را ا.ت نگه داشت توی ذهنش: کسی که تهدید نمیکند، شاید راهی برای خروج بگذارد.
بچهها داشتند با نیکولای بازی میکردند. یوری قانون بازی را توضیح میداد. یوکی تقلب میکرد. کای برنده میشد بدون اینکه حرکت کند.
سیگما تماشا میکرد.
و ا.ت توی آن اتاق سرد و نمناک، با دستهای بسته و قلبی که تند میزد، یک چیز را فهمید:
همهی آدمهای بد این اتاق نیستند.
---
ادامه دارد...
- ۴۱۵
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط