… ﺍِجبار نمے ڪُنَم بہ دادَم بِرسے

… ﺍِجبار نمے ڪُنَم بہ دادَم بِرسے

… هَرچَند نمانده ازفَراقت نَفسے

تَنها

بہ هَمین خُوشم ڪہ هَرگِز نَدَهم

یِڪ موےتورا
تمامِ عُمرَم بہ ڪَسے


وصی پور
دیدگاه ها (۱)

آمدم عاشق شوم مستی کنم حالش نبودنام من در قهوه و فنجان و در...

سوختنم را دیدی وخندیدیخنده ات را دیدم وسوختمخنده هایم راخواه...

جمعه یعنی بی تو بودن جمعه یعنی انتظارجمعه یعنی چشم بر راهم ک...

اصالتِ انسان نه در بی زخمی، بلکه در این است که با وجود تمامِ...

پــدر قصه اےبــود ڪہ زود تمام شد...«همیشه فکر می‌کردم پایان،...

مَعبودِ خَاموشِ مَن،مَن دیوانه‌وار دلباخته‌ی آن لَحظه‌هایی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط